eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم عکسی که گفته بودم
گاندویی ها پارت ۵۳ از ماشین پیاده شدیم و دنبالش رفتیم رو به رسول لب زدم اینجا چیکار داره؟؟ رسول: چی بگم والا من:نکنه بخواد برگرده قبلا بلیت گرفته؟؟ رسول: وای داوود نگو خدانکنه من:........ وارد فروگاده شدیم یکیشون رفت به یه سمت یکی به یه سم رسول من میرم دنبال صبا تو احمد رسول: حله به سمت فرودگاه رفتیم..... رو به صبا لب زدم تو برو اون طرف منم میرم این طرف صبا: هوفف باشه ولی مطمئن باش کسی دنبالت نیس من: فیلا برو تا مطمئن تر بشیم صبا: باشه ................... درست حدس زدم یکی دنبالمه نه تنها یکی بلکه دوتا لعنت به من چرا زود تر فهمیدم چرا نمیدونستم باید چیکار کنم زنگ زدم به صبا....... بد از چند دیقه جواب داد الو صبا صبا: جان بگو من: هر جا هستی همون جا بمون و یه طوری خودتو سرگرم کن فقط تابلو نباش صبا: ی. نی.. من: اره اره فقط تابلو نباش تا ببینم چیکار می کنم صبا: هر کاری کردی بگو من: باش..... گوشی رو قطع کردم تو این فکر بودم که چه کاری بکنم تو فکر بودم که.............. ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: فهمیدند🤦‍♂ پ ن: چیشد؟؟
گاندویی ها پارت ۵۴ تو سایت بودم دلم واقعا برا رسول داوود مخصوصا داوود تنگ شده بود می خواستم زنگ بزنم بهش ولی پشیمون شدم شاید کار داشته باشه نگاهی به ساعت کردم.... تصمیم گرفتم برم یه سر بزنم خونه از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ...................... به سمت علی که سر میز رسول نشسته بود رفتم...... این چند روز که رسول نبود علی کار هارو انجام میداد دستم رو روی شونش گزاشتم که سریع بلند شد پشت میز رسول نشسته بودم مشغول کارا بودم این چند روز که رسول نبود من پشت میزش مینشستم دلم براش خیلی تنگ شده بود برا خودش شوخی هاش مسخره بازی هاش حتی دلم برا اینکه بیاد بگه این میزا به کسی وفا نمی کنه هم تنگ شده بود تو فکر بودم که دستی روی شونم نشیت برگشتم دیدم اقا محمد سریع بلند شدم...... سلام اقا محمد: سلام اقا علی میبینم که رسول نیست شما هم خوب نشستی پشت میزش😂 اگه بفهمه همین الان پا میشه میاد😂 من: بله اقا😂 دلم خیلیی براش تنگ شده محمد: میاد اقا علی میاد کاری می کنه که پشیمون بشی😂 من: 😂😂 نه اقا کاری می کنم که از ذوق نتونه حرف بزنه😂😎 محمد: عهه خب ببینیم تعریف کنیم من: چشم محمد: علی من برم اتفاقی افتاد زنگ بزن من: چشم محمد: خدافظ اقا علی من: خدافظ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: علی دل تنگه😂 پ ن: پشیمون بشی😂😐 پ ن: علی می خواد چه کنه؟؟
گاندویی ها از سایت بیرون اومدم و به سمت خونه رفتم باورم نمیشه علی دلش برا رسول تنگ شده😂 نمیدونم رابطه ی داوود با رسول خوب شده بیخیال همه ی فکرام به راهم ادامه دادم که گوشیم زنگ خوزد عطیه بود! زدم کنار و جواب دادم: جانم عطیه خانم عطیه: سلام اقا محمد چخبر من: سلامتی شما چخبر عطیه: سلامتی میگم محمد من: جان محمد عطیه: راستش به داوود زنگ زدم جواب نداد نگرانش شدم گفتم زنگ بزنم از تو بپرسم من: راستش منم خبر ندارم عطیه: محمد داوود سابقه نداشت جواب منو نده محمد نگرانشم من: عطیه جان عزیزم نترس حتما کار داشته تو نگران نباش مطمئن باش زنگ میزنه بهت عطیه: محمد🥺 من: عزیز محمد صبر کن من دارم میام خونه بزار خودم بیام زنگ بزنم همکازش ببینم چیشده عطیع: باش سریع بیا من: چشم فیلا خدافظـ عطیه: خدافظ من: با این حرف عطیه خودمم نگران شدم داوود سابقه نداشت جواب عطیه زو نده پامو روی گاز گزاشتم و سریع به سمت خونه رفتم........ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: چیشذه؟؟
گاندویی ها رسیدم خونه با کلید درو باز کردم وارد خونه شدم بد از چند تقه به در وارد شدم و لب زدم کسی خونه نیس😁 صدای عطیه از تو اشپز خونه میومد که می گف محمد من اینجام نگران بودم! داوود چرا جواب نمیداد! نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده نکنه چیزیش شده!! خدایا من داوودم رو از خودت می خوام خدایا من بدون داوود نمی تونم نمی تونم طاقت بیارم خدایاا 🥺 تصمیم گرفتم دوباره بهش زنگ بزنم شمارشو گرفتم....... جواب نمیداد! نگرانیم دو برابر شد داوود تو که میدونی من بدون تو طاقت ندارم داوود مامان لطفا جوابمو بده داوود مامان قربونت بشم دیونه شده بودم با خودم حرف میزدم!! همون لحظه صدای محمد اومد لب زدم محمد اینجام محمد: سلام عطیه بانو من: سلام محمد😭 محمد: عطیه!! چته چرا گریه می کنی من: محمد داوود جوابمو نمیده محمد نگرانشم محمد🥺 محمد: عطیه جان نگران نباش حتما کار داشته عطیه: نمی تونم محمد محمد چقدر گفتم داوود نفرس بره چقدر گفتم نزار چقدر گفتم یکی دیگه رو بفرس محمد، محمد اتفاقی براش بیوفته نمی بخشمت....... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود؟؟؟؟
خب خب می خواستم پنج تا بدم ولی پارت بد خود استرسه😈 پس پارت بد امار ۲٠٠ 😈
گاندویی ها محمد اتفاقی براش بیوفته نمی بخشمت محمد: عطیه چه اتفاقی نترس حالش خوبه مطمئن باش کار داشته وگرنه جوابت رو میداد من:دیگه من گفتم........... تو این فکر بودم که چه کاری بکنم.... تو فکر بودم که چشم خورد به مامور پلیس که اون گوشه وایساده بود خواستم به طرفش برم که یادم افتاد اونا دنبالمن و می فهمیدند ولی بیخیال رفتم سمتش بد از سلام شروع کردم توضیح دادن قضیه......... (توضیح دادن قضیه) من: بد از کلی توضیح بهش متوجه شد که اونا مامورا و ایرانی هستن نفس عمیقی کشیدم که بالاخره از دستشون راحت شدم من پشت سر احمد بودم داوود پشت سر صبا......... همین جور داشتم می رفتم که یه لحظه وایساد......... یه لحظه شک کردم چرا وایساد بیخیال شدم و رفتم تو گوشی همون طور دنبالشون بودم که وایساد نگاهی به رسول کردم دیذم اونم وایساده پس این ینی احمد هم مونده ولی چرا اینقدر هماهنگ؟؟ شک کرده بودم خواستم به سمت رسول برم که چند نفر جلومو گرفتن! با دیدن من به طرفم اومد که جلوشو گرفتن........ دستامو از پشت گرفتن و چیزی رو، روی صورتم بستن که دیگه چیزی نمیدیدم با دیدن داوود که جلوشو گرفته بودن خواستم به سمتش برم که دستی روی شونم نشست.)) و تا به خودم بیام ضربه ای به سرم خورد و خاموشی. ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: 😂😈
فال گاندویی😉🫐 بر اساس رنگ لباست👗 ابی: داوود قرمز: محمد مشکی: رسول زرد: سعید بنفش: امیر نارنجی: علی سایر: عبدی بر اساس در صد شارژ باتریت📲 ۱٠تا۲٠:تو اتاق ۲٠تا۳٠:جلو بابات ۳٠تا۴٠:تو پذیرایی ۴۰تا۵۰:جلو مهمونا ۵٠تا۶٠: تو عروسی غیره: کنار خانواده بر اساس میوه ای که دوس داری🫐 موز: میگه دوست دارم سیب:میگه ازت بدم میاد توت فرنگی: میگه برو اون ور پرتقال: پیشنهاد بازی تو گاندو رو میده غیره: میگه میای بازی کنیم😂
گاندویی ها از سرکار وارد خونه شدم.. من:سلام.. رفتم سمت اتاقم.. عطیه:وایسا ببینم.. پشتم به مامان بود گفتم بله.. عطیه:برگرد ببینم؟ من:مامان خیلی خستم.. عطیه:برگرد.. برگشتم سمت مامان.. عطیه:ای وای صورتت چیشده؟ من:هیچی.. عطیه:یعنی چی هیچی بیا بشین ببینم نشستیم روی مبل.. عطیه:بگو ببینم چیشده؟کجا بودی؟ من:بهشت زهرا بودم.. عطیه:خب؟ من:داشتم برمیگشتم که تصادف کردم.. عطیه:تو بهشت زهرا چیکار میکردی؟ من:دلم واسه مامانم تنگ شده بود🥺خاله فردا تولدشه😭😭😭 عطیه:الهی فدات بشم گریه نکن. دنیا رو گرفتم بغلم.. من:چندساله که من ندارمش😭😭 عطیه:الهی فدات بشم خوشگلم دنیا رفت توی اتاقش بخوابه.. محمد اومد.. محمد:چه عجب اومده؟ من:تصادف کرده محمد:باکی؟باچی؟چرا؟ عطیه:نفس بکش😂رفته سر خاک آبجی فاطمه تصادف کرده محمد:چه جوری؟ عطیه:نمیدونم نگفت.. محمد:ای بابا😔 عطیه:محمدجان؟ محمد:جانم؟ عطیه:فردا تولدآبجیمه وقتشو داری بریم سر خاکش؟ محمد:آره چراکه نه میریم.. عطیه:ممنون😔 محمد:نگران نباش خودم میرم باهاش حرف میزنم عطیه:نمیدونم برات چه جوری جبران کنم.. محمد:جبران شدس.. عطیه:داوود چه خبر؟ محمد:اوممم خوبه عالییی کارش درست بشه خودش زنگ میزنه.. چشم باز کردم دیدم توی یک جایی هستم که نه پنجره داره نه چیز دیگه‌ای فقط یک در دیده میشد.. دیدم یکی به پشت روی زمین افتاده خواستم پاشم که دیدم بسته شدم به صندلی‌.. در باز شد.. یکی وارد شد.. مردی جوون باموهای طلایی و چشم رنگی‌ بود.. اومد سمت اونی که به پشت خوابیده بود.. با پاش زد بهش.. صورتش مشخص شد دیدم داوود.. من:تو کییییی هستیییی؟داوود(باداد) مرد:ببند دهنتو داد نکش.. من:دستامو باز کن.. مرد اومد سمتم دستامو باز کرد.. پاهام سست شده بود به سختی رفتم سمت داوود.. نبضش میزد.. مرد اومد سمتم.. یکی زد توی صورتم.. مرد:اسمتو بگووو.. یکی دیگه زد توی صورتم.. من:رسوللللللللل رسوللل.. مرد:شغلت چیه؟؟؟ من:توی اداره آب کار میکنم مرد:چرا دروغ میگی حیون.. یکی زد توی صورتم.. من:راست میگممم.. مرد:اسم رئیست چیه؟؟ من:نمیدونم من تاحالا ندیدمش.. اومدسمتم با پاش زد به سینه‌م درد زیادی توی سینه‌م گرفت.. پرت شدم به صورت درازکش روی زمین.. اومد سمت دستم.. پاشو گذاشت روی دستم.. مرد:یک فرصت بهت میدم بعدأ میام ولی توی این زمان همه چیو مینویسی روی این کاغذ.. پاشو از روی دستم برداشت.. من:آهههههههههههههه😫 مرد:از این دردا زیاد میکشی این چندوقت.. رفت بیرون.. با درد زیاد رفتم سمت داوود.. صداش زدم تکونش دادم ولی هیچی به هیچی.. ترسیدم که مرده باشه..😭😭 دل تو دلم نبود.. زنگ زدم به سعید.. من:سلام خبری نشد؟؟ سعید:سلام نه آقا😔گوشیاشون که خاموشه هیچ خبری نداریم ازشون.. من:به علی سایبری بگو شاید بتونه یک ردی ازشون بگیره.. سعید:چشم.. من:کاری نداری؟ سعید:ممنون آقا.. گوشیو قطع کردم.. برگشتم سمت در که دیدم عطیه پشتمه.. عطیه:داوود چیشده؟ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ.ن:دنیا بچه عطیه و محمد نیست😱 پ.ن:بچه خواهر عطیه‌س پ.ن:چرا داوود بیهوشه😔