گاندویی ها
پارت ۴۹
#داوود
با صدا زدن های یه نفر از خواب بیدار شدم.
رسول بود!
نگاهی به دورم کردم
تو حال خودم نبودم
ما اینجا چیکار می کردیم
رو به رسول لب زدم
رسول ما اینجا چیکار می کنیم
مگه تو هواپیما نبودبم؟؟
#رسول
داوود خواب بود و منم
پای دوربینا بودم
از حرف های صبا احمد معلوم بود
می خوان برن جایی
باید می فهمیدم می خوان کجا برن
همین جور که به صداشون گوش می کردم
صدای کسی به گوشم خورد
داوود بود
به سمتش رفتمـ......
تو خواب حرف میزد
داوود: نه نه
اخه چرا چرا باید این جوری بشه
بابا محمد بفهمه چی!!
من: وقتی گف بابا محمد یه لحظه شوکه شدم
منظورش که اقا محمد نبود؟؟
اروم صداش زدم
داوود!
داداش!
داوود بیدار شو!
داری خواب میبینی!
هرکاری می کردم بیدار نمی شد!
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
پ ن: بابا محمد؟؟؟ 😳
گاندویی ها
پارت ۵٠
#رسول
هر کاری می کردم بیدار نمی شد!
مجبور شدم اروم بزنم روی صورتش
که با شدت از خواب پرید
نفس نفس میزد
تو حال خودش نبود
سریع یه لیوان اب براش اورذم
کنارش نشستم و رو بهش گفتم داداش بیا اینو بخور
لیوان رو از دسان گرف و کمی ازش خورد یخورده که حالش خوب شد
رو به من گف
داوود: رسول ما چرا اینجاییم؟؟
من: داوود داداش حالت خوبه می خواستی کجا باشیم؟؟
داوود: چییییی
مگه ما شناسایی نشده بودیم مگه برنگشتیم ایران؟؟
من: چییییی😳
شناسایییی نه
داداش داشتی خواب میدیدی پاشو یه اب بزن به صورتت بیا
که سوژه ها می خوان برن بیرون
داوود: جدی خواب بوده؟؟؟
من: اره پاشو
داوود: خداروشکر
باشه
صبر کن
من: منتظرتم........
داوود: بلند شدم و یه ابی به سر روم زدم
به سمت رسول رفتم......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
پ ن: شناسایی😳
پ ن: داوود چرا همچین خوابی دید؟؟؟
گاندویی ها
پارت۵۱
#رسول
داوود که رفت منم پشت دوربین ها نشستم
پنج دیقه ای گذشت که سوژه ها از خونه بیرون اومدن
می خواستم برم داوود رو صدا کنم
که خودش اومد
رو بهش لب زدم
داوود زود باش بریم
#داوود
یه اب زدم به صورتم و صورتم رو خشک کردم!
به سمت رسول رفتم که سریع با شتاب برگشت سمتم
می خواستم بگم چیشده که زود تر لب زد داوود زود باش بریم
باشه ای زیر لب گفتم
و پشت سرش راه افتادم
...................
وقتی سوژه سوار ماشین شد ما هم سریع سوار ماشین شدیم و پشت سرش راه افتادیمـ......
#احمد
قرار بود امشب بریم مهمونی
مهمونی خیلی مهم بود نیاید
دیر میرسیدیمـ.....
بلند داد زدم
وای صبا زود باش دیگه....
صبا: صبر کن اومدم
..................
خب من امادم بریم
من: بریم.........
از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم.........
پنج دیقه ای بود که داشتم رانندگی می کردم
حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد
برا همین سریع دور زدم......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
پ ن: اوه اوه😨
گاندویی ها
پارت ۵۲
#احمد
سریع دور زدم!
صبا: هی به من میگی بدو بدو
بد الان خودت دور می زنی؟؟
من: یه لحظه چیزی نگو
صبا: خب بگو چیشده منم بدونم احمد!!
من: ببین من حس میکنم یکی دنبالمونه
میدونی که اگه جای مهمونی لو بره دیگه چی میشه!
صبا: راس میگی؟؟
احمد: اره الانم دو دیقه صبر کن
صبا:........
#رسول
داشتیم دنبال احمد میرفتیم که یهو دور زد
نگاهی تعجب اور به داوود کردم و سریع دور زدم
لب زد
داوود: بنظرت چرا دور زد!!
من: نمیدونم ولی باید بریم دنبالش که بفهمم
داوود: هوففف
امیدوارم اخرش چیزی نشه
من: نترس انشاالله چیزی نمیشه
داوود: انشاالله
#احمد
به سمت فرودگاه رفتم........
باید متوجه میشدم
صبا: یه سوال؟
من: جانم بپرس
صبا: تا حالا توجه کردی که کسی دنبالته یا نه؟؟
من: راستش اهمیت ندادم🤦
چند باری شک کردم ولی بیخیال شدم
صبا: ینی احتمال داره تو این مدت هم دنبالت کرده باشن!؟؟
من: نمیدونم.....
نمیدونم فقط خداکنه نبوده باشن
صبا:........
من: بد چند دیقه رسیدیم......
رو به صبا لب زدم.....
#داوود
دنبالش بودیم
وقتی به مقصد رسید دیدیدم اومده فرودگاه
نگاهی تعجب اور به رسول کردم
که اونم مثه من شوکه بود
از ماشین پیاده شدیم و......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
پ ن: قراره چی بشه؟؟
گاندویی ها
پارت ۵۳
#داوود
از ماشین پیاده شدیم و دنبالش رفتیم
رو به رسول لب زدم اینجا چیکار داره؟؟
رسول: چی بگم والا
من:نکنه بخواد برگرده قبلا بلیت گرفته؟؟
رسول: وای داوود نگو
خدانکنه
من:........
وارد فروگاده شدیم
یکیشون رفت به یه سمت یکی به یه سم
رسول من میرم دنبال صبا تو احمد
رسول: حله
#احمد
به سمت فرودگاه رفتیم.....
رو به صبا لب زدم
تو برو اون طرف منم میرم این طرف
صبا: هوفف
باشه ولی مطمئن باش کسی دنبالت نیس
من: فیلا برو تا مطمئن تر بشیم
صبا: باشه
...................
درست حدس زدم یکی دنبالمه نه تنها یکی بلکه دوتا
لعنت به من چرا زود تر فهمیدم چرا
نمیدونستم باید چیکار کنم
زنگ زدم به صبا.......
بد از چند دیقه جواب داد
الو صبا
صبا: جان بگو
من: هر جا هستی همون جا بمون و یه طوری خودتو سرگرم کن
فقط تابلو نباش
صبا: ی. نی..
من: اره اره فقط تابلو نباش
تا ببینم چیکار می کنم
صبا: هر کاری کردی بگو
من: باش.....
گوشی رو قطع کردم
تو این فکر بودم که چه کاری بکنم
تو فکر بودم که..............
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: فهمیدند🤦♂
پ ن: چیشد؟؟
گاندویی ها
پارت ۵۴
#محمد
تو سایت بودم
دلم واقعا برا رسول داوود مخصوصا داوود تنگ شده بود
می خواستم زنگ بزنم بهش
ولی پشیمون شدم شاید کار داشته باشه
نگاهی به ساعت کردم....
تصمیم گرفتم برم یه سر بزنم خونه
از جام بلند شدم
و از اتاق بیرون رفتم
......................
به سمت علی که سر میز رسول نشسته بود رفتم......
این چند روز که رسول نبود علی کار هارو انجام میداد
دستم رو روی شونش گزاشتم
که سریع بلند شد
#علی
پشت میز رسول نشسته بودم
مشغول کارا بودم
این چند روز که رسول نبود من پشت میزش مینشستم
دلم براش خیلی تنگ شده بود
برا خودش
شوخی هاش
مسخره بازی هاش
حتی دلم برا اینکه بیاد بگه این میزا به کسی وفا نمی کنه هم تنگ شده بود
تو فکر بودم که دستی روی شونم نشیت برگشتم دیدم اقا محمد
سریع بلند شدم......
سلام اقا
محمد: سلام اقا علی
میبینم که رسول نیست
شما هم خوب نشستی پشت میزش😂
اگه بفهمه همین الان پا میشه میاد😂
من: بله اقا😂
دلم خیلیی براش تنگ شده
محمد: میاد اقا علی
میاد کاری می کنه که پشیمون بشی😂
من: 😂😂
نه اقا کاری می کنم که از ذوق نتونه حرف بزنه😂😎
محمد: عهه
خب ببینیم تعریف کنیم
من: چشم
محمد: علی من برم
اتفاقی افتاد زنگ بزن
من: چشم
محمد: خدافظ اقا علی
من: خدافظ
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: علی دل تنگه😂
پ ن: پشیمون بشی😂😐
پ ن: علی می خواد چه کنه؟؟
گاندویی ها
#Part_۵۵
#محمد
از سایت بیرون اومدم و به سمت خونه رفتم
باورم نمیشه علی دلش برا رسول تنگ شده😂
نمیدونم رابطه ی داوود با رسول خوب شده
بیخیال همه ی فکرام به راهم ادامه دادم
که گوشیم زنگ خوزد
عطیه بود!
زدم کنار و
جواب دادم:
جانم عطیه خانم
عطیه: سلام
اقا محمد چخبر
من: سلامتی شما چخبر
عطیه: سلامتی
میگم محمد
من: جان محمد
عطیه: راستش به داوود زنگ زدم
جواب نداد نگرانش شدم
گفتم زنگ بزنم از تو بپرسم
من: راستش منم خبر ندارم
عطیه: محمد داوود سابقه نداشت جواب منو نده
محمد نگرانشم
من: عطیه جان عزیزم
نترس
حتما کار داشته
تو نگران نباش
مطمئن باش
زنگ میزنه بهت
عطیه: محمد🥺
من: عزیز محمد
صبر کن من دارم میام خونه
بزار خودم بیام زنگ بزنم همکازش ببینم چیشده
عطیع: باش سریع بیا
من: چشم
فیلا
خدافظـ
عطیه: خدافظ
من: با این حرف عطیه خودمم نگران شدم
داوود سابقه نداشت جواب عطیه زو نده
پامو روی گاز گزاشتم و سریع به سمت خونه رفتم........
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: چیشذه؟؟
گاندویی ها
#Part_۵۶
#محمد
رسیدم خونه
با کلید درو باز کردم وارد خونه شدم
بد از چند تقه به در وارد شدم
و لب زدم کسی خونه نیس😁
صدای عطیه از تو اشپز خونه میومد
که می گف محمد من اینجام
#عطیه
نگران بودم!
داوود چرا جواب نمیداد!
نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده نکنه چیزیش شده!!
خدایا من داوودم رو از خودت می خوام
خدایا من بدون داوود نمی تونم
نمی تونم طاقت بیارم
خدایاا 🥺
تصمیم گرفتم دوباره بهش زنگ بزنم
شمارشو گرفتم.......
جواب نمیداد!
نگرانیم دو برابر شد
داوود تو که میدونی من بدون تو طاقت ندارم
داوود مامان لطفا جوابمو بده
داوود مامان قربونت بشم
دیونه شده بودم با خودم حرف میزدم!!
همون لحظه صدای محمد اومد
لب زدم محمد اینجام
محمد: سلام عطیه بانو
من: سلام
محمد😭
محمد: عطیه!!
چته چرا گریه می کنی
من: محمد داوود جوابمو نمیده
محمد نگرانشم محمد🥺
محمد: عطیه جان نگران نباش
حتما کار داشته
عطیه: نمی تونم محمد
محمد چقدر گفتم داوود نفرس بره
چقدر گفتم نزار چقدر گفتم یکی دیگه رو بفرس
محمد، محمد اتفاقی براش بیوفته نمی بخشمت.......
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: داوود؟؟؟؟