بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹٠
احمد: خوب گوش کن امید بری تو اتاق دیگه نه من تو رو میشناسم نه تو من رو پس حق رفتن تو اون رو ندارییی
امید: چشم بابا
ولی اگه اطلاعات نده...بلایی سرش میارم که خودش بگه غلط کردم!
بابا دلم می خواد بکشم..
احمد: تو حالا وایسا اگه نداد هر برایی دوست داری سرش بیار..
سروش: وقتی رسیدم خواستم پیاده بشم که رقیه بیرون بود!
رقیه: تو خونه نشسته بودم که سروش زنگ زد و گفت می خواد بیاد سراغم...
منم سریع حاضر شدم و چادرم رو پوشیدم و به بیرون رفتم..
یه حسی بهم میگفت بالاخره پیداش کردم..
ولی چرا الان؟؟
چرا الان که رسول تو کما هس؟؟
همون لحظه ماشین سروش رو دیدم..
از ماشین که پیاده شد سریع به سمتش رفتم..
سلااام😁
سروش: سلام..
رقیه جان انگار خیلی عجله داری 🤨
رقیه: سروششششش
حق بده!بهم حق بده! بخدا... 🥺
سروش: باشه باشه اروم باش عزیزم...
من که هیچی نگفتم..
حالا سوار شو تا بریم....
رقیه: فقط...
رسول حالش خوبه؟؟
سروش: چی بگم؛)) هیچ تغیری نکرده!!
رقیه: بغض راه گلوم رو گرفته بود...
نمیشد دیگه حرف بزنم...
بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم....
و به سمت بیمارستان حرکت کردیم..
سروش: وارد بیمارستان شدیم..
به سمت جایی که رسول بود رفتیم..
صحنه ای که دیدیم....🥺
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چیشدههههه
هدایت شده از بیو کانال چک
https://eitaa.com/Admin_Gando/14710
اقا درسته که دیره ولی مبارک باشه یه کا شدنت رفیق🥲
سلااام
خوبین
احوالتان؟؟
ببخشید دیشب نشد پارت بدم..
ولی الان یه پارت میدم..
شب یا همون ساعت ۵ یه پارت میدم😉
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۱
سروش: با دیدن اون صحنه دیگه نمی تونستیم نفس بکشیم..
با پاهای لرزان به سمت آقا محمد رفتیم...
رقیه: با دیدن آقا محمد که روی زمین افتاده متوجه ی همه چیز شدیم...
حالم...؛))
رسولم داداشم...😭
سروش ب سمت اقا محمد رف...
و کنارش نشست...
ولی من...
خدایاا ترو خدا🥺💔
داداشم بهم برگردون دیگه هیچی ازت نمیخوام..
پاهام سر شده بود...
اروم به سمت اتاقش رفتم...
پرده کشیده ب.و.د
محمد: پشت در اتاق رسول نشسته بودم....
اگه خواهرم نباشه چی؟؟
رسول داداشم ترو خدا بهوش بیا..
آروم از جام بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم...
همون لحظه صدای دستگاه بلند شدن.
رسولللللللللل😭
میخواستم برم داخل اتاق که دکترا اومدن و اجازه همچین کاری رو بهم ندادن...
رفتم پشت شیشه...
که پرده ها رو کشیدن....
رسول ترو خدااا😭.
دیگه نتونستم روی پاهام بمونم و افتادم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسو.ل💔
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۲
محمد: نفهمیدم چقدر استرس کشیدیم...
چقدر حالمون بد بود...
ولی بالاخره دکتر از اتاق اومد بیرون...
سریع بلند شدم و به سمتش رفتم..
آقای دکتر حالش چطوره!؟
دکتر: خب ببینید ما تونستیم ایشون رو برگردونم..
ولی چون که سطح هوشیاری ایشون از قبل پایین تر اومده...
اگه تا ۴۸ ساعت آینده سطح هوشیاری بالا نیاد ما مجبوریم که اون دستگاه ها رو ازش جدا کنیم..
در واقع اگه بالا نیاد ینی..
ایشون فقط با اون دستگاه ها زنده هستن و اگه اونا رو جدا کنیم...
ایشالا که سطح هوشیاری بالا میاد..
با اجازه...
سروش: دکتر از اتاق بیرون اومد..
محمد سریع به سمتش رف...
منم کنار رقیه بودم...
همزمان با محمد ما هم بلند شدیم..
کل حرفای دکتر رو شنیدیم..
نگاهی به رقیه کردم..
هیچ واکنشی نداشت...
اروم صداش کردم..
رقیه جان....عزیزم...
رقیه: سروش..
سروش: جان سروش..
میدونم عزیز دلم میدونم..
منم حالم بده...
ولی..
رقیه: این آزمایشگاه کجاست؟؟
بریم سریعتر کارمون رو انجام بدیم من حالم خوب نیس..
سروش: اروم باش..
میگم بهت...
(بد از دادن آزمایش)
پرستار: خب یه هفته دیگه جواب آزمایشتون حاضر میشه.
محمد: آقا نمیشه یه خورده زود تر
پرستار: نه....ینی تا اینجا هم آقا سروش سفارش کرده بود...
محمد: باشه ممنون
پرستار: خواهش میکنم
محمد: به سمت سروش رفتم و قضیه رو (گروگان گیری داوود) توضیح دادم..
و بهش گفتم باید برم سایت..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بهوش نیاد باید دستگاه ها رو جدا کنن
از اونجایی که مدیر نمیتونستن ساعت پنج بدن ومنم نمیتوستم ساعت پنج بدم برای همین زودتر فرستادم
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحال ترین لحظه ی ک من دیدم فق کشتن محمد🥺😁
کاشکی از اول میمیرد😅
#ادنپص
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ک دلتنگ نیستم شوما چی دلتنگید؟!🙃✨
#ادنپص