eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلااام احوالتان؟!
جذب هاتونو بگیر لطفا ادتب رزی
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ فرشید: نمی تونستم هیچ کاری کنم.. می ترسیدم..می ترسیدم دست بزنم بهش و اون تیر....😭 امیر اومد کنارمون..هر چشمون به داوود بود.. لبخندی زد.. لب زدم.... داداش،داداش داوود ترو خدا تنهامون نزار..تو که میدونی ما بدون تو تحمل نمی کنیم.. تو که... همون لحظه آقا محمد از راه رسید.. و با دیدن داوود اونم تو اون وضع سریع به سمتش اومد. محمد: صدای شلیک اومد.. و.ولی این صدای تفنگ های ما نبود.. ترسیده اونایی که دستگیر کرده بودیم رو به سعید سپردم و خودم به سمت اون سوله رفتم.. با دیدن اون صحنه دنیا سرم خراب شد.. سریع ب سمتش رفتم.. نگاهی بهش کردم تیر کنار قلبش بود.. برا همین دست بهش نزدم.. داوود...داداش قربونت بشم.🥺 ی خورده تحمل کن... یکم تحمل کن الان آمبولانس میرسه... داوود تنهامون نزاریااااا... داوود ما نمی تونیم بدون تووو😭 داوود: آ.ق.ا. محمد: جانم جان محمد... داوود: د.لم. ب.ر.ا.ت.و.ن ت.ن.گ. ش.د.ه ب.و.د محمد: منم،منم دلم برات خیلییی تنگ شده بود دهقان فداکار.. موقعیت:بیمارستان رقیه: سروش میگفت برو خونه ولی.... من دیگه نمی تونستم می خواستم پیش داداشم بمونم.. می خواستم برم تو که... چشاش باز بوددد. سروششش.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: رسول..
پارت دلی شهادت استاد رسول✨ ب مناسبت یک کا شدنمون💘🙃 فردا ساعت ۸ شب تو کانال قرار میگیره🥲✨
َگَردُنیا‌شَوَد‌ڪاخے،پُرازدُرّوگُهَرگَردَد حَیـاطِ‌خانہ‌ےِ‌مولا،‌صَفاےِ‌دیگَرے‌دارَد
خب خب خیلیم عالی بریم سراغ خبر😎🤭 به امید خدا استارت پارت گذاری فصل سوم رمان آغوش امن برادر از اوایل تیر ماه زده میشه 🤌🏻 پس منتظر اتفاقات هیجان انگیزی باشید که این بار قراره غوغا بشه😁😈
در حال تایپ✍ نیم ساعت دیگه امادس😎✨