eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت دلی شهادت استاد رسول✨ ب مناسبت یک کا شدنمون💘🙃 فردا ساعت ۸ شب تو کانال قرار میگیره🥲✨
َگَردُنیا‌شَوَد‌ڪاخے،پُرازدُرّوگُهَرگَردَد حَیـاطِ‌خانہ‌ےِ‌مولا،‌صَفاےِ‌دیگَرے‌دارَد
خب خب خیلیم عالی بریم سراغ خبر😎🤭 به امید خدا استارت پارت گذاری فصل سوم رمان آغوش امن برادر از اوایل تیر ماه زده میشه 🤌🏻 پس منتظر اتفاقات هیجان انگیزی باشید که این بار قراره غوغا بشه😁😈
در حال تایپ✍ نیم ساعت دیگه امادس😎✨
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رقیه:سروش چشاش بازههههه😭 سروش: با دیدن این صحنه خیلی خوشحال شدم... دویدم تا دکتر رو صدا کنم... رقیه: خوشحال بودم؟! نههه😭داشتم از خوشحالی غش می کردمممم... خدایا شکرتتتت.. همون لحظه سروش همراه دکتر رسید... دکتر وارد اتاق شد و ما رو تنها گزاشت.. نگاهی ب سروش کردم.. سروش: گریه نکن دیگه... رقیه: نمیتونمم ولی این گریه از روی خوشحالییی.. اگه محمد بود...خیلییی خوشحال میشددد.. سروش: میادد.. میاد میبینه.... همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد... زد ب سروش لب زد.. دکتر: خب آقای دکتر..خداروشکر حالش خوبه.. من گفتم تا 24 ساعت. .. ولی خب خداروشکر زود تر بهوش اومد.. رقیه: میشه باهاش حرف زد؟! دکتر: بله.. خب آقا سروش فیلا.. سروش: ممنون. رقیه: سروش من دیگه نمی تونم.. این رو گفتم و وارد اتاقش شدم... کنارش نشستم و آروم دستش رو گرفتم.. سلام داداش. رسول: با،باز کردن چشام نور بدی توی چشم خورد.. اما با تلاش بازشون کردم... چند دیقه ای گذشت که دکتر اومد تو اتاق... کل بدنم درد می کرد.. بد از چند دقیقه بیرون رف و رقیه سریع اومد تو.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: رسول هم بهوش اومدد
فردا ام پارررت داریممم✨ هم پارت رمان... هم پارت دلییییی✨💘
فیلا شبتون بخیرر
سلااام چطورین؟!