eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی این شعر وصف حال هممون ِ:" گَهی گِریان گَهی خَندان،گَهی چون اَبر سَرگَردان گَهی عاقِل‌تَر اَز عاقِل،گَهی نادان‌تَر اَز نادان...! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جشن امامتت یکی یکی می‌گذرد و چشم هایمان هنوز در انتظار توست❤️‍🩹 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
جهت‌تحول‌بکگراندهامون💙🖇 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
_🌱 https://eitaa.com/Admin_Gando
آقا مبارک است ردای امامتت ای غایب از نظر به فدای امامتت(:🌿! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داوود نه خیر آقا مجتبی😂 تازه دوماه یه بارم میاد سرکار😌 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نهم داوود  سوار ماشین بودیم و داشتیم می رفتیم سمت سایت من و یکی از نیرو های سایت ، آقای فرامرزی و دوتا از نیروی های خانم که عقب نشسته بودن. تلفنم زنگ خورد ،وقتی نگاهش کردم شماره سایت بود ، وصلش کردم ، رسول  بود که ازم موقعیت خواست ، بهش گفتم که تا نیم ساعت دیگه میرسیم سایت ... وارد پارکینگ سایت شدیم قبل از پیاده شدن به همشون خسته نباشید گفتم و به سمت سایت حرکت کردم ، وقتی رسیدم ، رسول با دیدنم سمتم اومد . بهم دست داد و بعد یه بغل کوتاه قبل از اینکه حرفی بزنم گفت : آقا محمد گفت وقتی اومدی بری اتاقش  . گفتم : باشه میرم الان ، تو گزارش رو تحویل دادی ؟! به میزش اشاره کرد بعد گفت : نه ، می نویسم میارمش، سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم چشماش بسته بود که با دیدنم اشاره کرد برم تو . رفتم داخل سلام کردم ، جوابم  رو داد پرسید : خب داوود چی شد چیکار کردی ؟ صدام رو صاف کردم گفتم : آقا مسئول چک کردنش خانم رستگار بود ، بهم گفت که دختر اصلا اهل تهران نبوده و اهل سیستان و بلوچستان بوده ، بیست و هفت سالش بوده مجرد بوده و سابقه طلاق داشته ، تکیه اش رو از صندلی برداشت : اونوقت علت قتل ؟ سریع  گفتم: آقا هنوز مشخص نیست ولی به احتمال زیاد سم بوده.. سری تکون  داد: باشه یه گزارش ازش برام بنویس .. چشمی گفتم و از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت میزم .. محمد بعد از بیرون رفتن داوود  به سیستم نگاه کردم،  پرینتی که به رسول گفته بودم رو به سیستمم فرستاده بود .. مشغول چک کردنش شدم  ،،،، که از یه ایمیل ناشناس یه پیامک روی سیستم   بالا اومد ، آروم بازش کردم که نوشته بود "" داری پاتو جلو تر از حدت می زاری می خوای نیرو هات جلوت یکی یکی جون بدن "" با خوندنش ابروهام توی هم گره خوردن، ، نمی تونستیم ردش رو بزنیم چون مطمئن بوده که فرستاده ،، هر کی هم هست میدونه من فرمانده تیمم.. تلفن رو برداشتم که به رسول زنگ بزنم اما پشیمون شدم و به علی زنگ زدم .. وقتی اومد توی اتاقم جدی گفتم : یه ایمیل فرستادم رو سیستمت،  می خوام تمام سیعت رو کنی ردش رو بزنی یا حداقل یه چیزی ازش دراری.. سری تکون داد خواست بره بیرون که گفتم : علی ، نمی خوام کسی از بچه های تیم فعلا چیزی بدونه اگه می خواستم که به رسول می سپردم ، متوجه ای که؟ آروم گفت : چشم آقا محمد خیالتون راحت . سری تکون دادم ، از اتاق بیرون رفت ،، عصبی بودم شاید هم نگران . به صندلی تکیه دادم چشمام رو  بستم و دستم رو به پیشونیم زدم ....  •••••••••••••••••••••••••  پ ن : دختر اهل سیستان و بلوچستان بوده .. پ ن : داری پا تو جلو تر از حدت میزاری .... پ ن : می خوای نیروهات جلوت جون بدن ؟)..
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ درایندنیاودربرزخودرآخرت . . دمبهدمذکرلبمجزیاعـلیچیزینیست❤️‍🔥!:) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando