eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و یکم محمد با هم آماده شدیم و رفتیم سایت ... حال رسول بهتر بود .. چقد خوب میشد همیشه پیشم بود .. داوود از وقتی مامان بهم گفته بود سعید حقوقت رو اورده داده بهم .. ماجرا رو فهمیده بودم ... خجالت می کشیدم.. از طرفی هم ممنون بودم ازش که همچین کاری کرده در نبودم ... بلند شدم رفتم پیش‌میزش نشستم .. با دیدنم خندید : به به دهقان فداکار... جانم؟ چیزی شده ؟! نگاهم رو که دید .. جدی شد .. آروم گفت : داوود جان چیزی شده ... آروم گفتم: ممنونم ازت سعید .. تعجب کرد : چرا برای چی ؟ شرمنده گفتم : بابت اون پوله که پرید توی حرفم جدی نگاهم کرد و گفت : چرا این حرف و میزنی ؟ اصلا چرا تشکر میکنی ؟ چرا؟ تعجب کردم،  با لبخند گفت : آقا داوود آدم برای داداشاش هر کاری میکنه ... من حتی اون موقع حاضر بود جای تو میرفتم توی کما ولی تو یه تار موت هم کم نمیشد .... نمی دونستم باید چی بگم ... خوشحال بودم که رفیقای مثل بچه ها دارم .. نزدیکم بوسی روی پیشونیم کاشت و‌گفت : دیگه نبینم از این حرفا با داداش بزرگترت بزنی .. محکم بغلش کردم: خیلی خوبی سعیدد .. با خنده جدام کرد : حال لوس نشو برو سر کارت .. خندیدم .. بلند شدم رفتم سمت میزم   که رسول آقا محمد اومدن رفتم سمتشون سلام کردم .. آقا محمد که رفت گفتم : رسول خونه آقا محمد چطور بود ؟ خوشحال گفت : عالی بود... روی میزش که نشست گفتم : حالا که خوشحالی تراول ماگت رو بده باهاش چایی بخورم.. پوکر نگام کرد : می خوای برات بخرم داوود ؟ سریع گفتم: نه مال تو رو دوست دارم .. خندید .. تراول ماگ‌رو داد دستم و گفت : چایی داخلشه برو حالش رو ببر... با خنده تشکر کردم.     رسول برای جلسه توی اتاق آقا محمد نشسته بودیم که آقا محمد شروع کرد : قراره تا چند روز دیگه عملیات دستگیری‌ محمدی رو شروع کنیم ... همونی که به داوود تیر  انداخت .. به داوود نگاهی کردم .. ادامه داد .. به محض دستگیری ازش بازجویی میشه تا به مهره های اصلی برسیم .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : یه داداش مثل سعید ..)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و دوم فرشید... توی اتاق به آهو که نقاشی میکشید نگاه میکردم .. چقد بامزه موهاشو خرگوشی بسته بود .. که مارال اومد توی اتاق .. با لبخند بهش سلام کردم ، سر جام نشستم اونم روی صندلی نشست.... آروم گفت : می خوام باهات حرف بزنم.. به آهو نگاه کردم با لبخند گفتم : اهو خانوم میری کمک مامان بزرگ؟ با لبخند باشه ای گفت و رفت بیرون .. به مارال نگاه کردم : جانم ؟ لبخند زد و گفت: راستش بی مقدمه میگم ... الناز دختر خوبیه آروم گفتم : خب من چیزی گفتم؟    ادامه داد: پس چرا با ازدواج بهش راضی نمیشی ؟ آروم گفتم: چون منو الناز خانوم اصلا بهم نمیایم... من اصلا نمی خوام ازدواج کنم .. انگار کلافه شده بود : چرا ؟؟ چون ظاهرش اینطوریه.. گفتم : خب اونم قسمتی ازشه و در کل من علاقه ای ندارم. کلافه گفت : آره دیگه همون فائزه خوبه که بعد یک ماه اونطوری تحقیرت کرد .. بهم برخورد : چرا پای اونو میکشی وسط ؟ اینکه من از دختری که حتی یک درصدم به اعتقاداتم شبیه  نیست   ربطی به اون داره ؟ عصبی شده بود به غرور خواهرانش برخورده بود : فرشید اون بعد جواب رد دادن به تو سریع با یکی دیگه ازدواج کرد ...  حتی براش مهم نبود که یک  ماه با احساسات تو بازی کرده ... اون شب یادت رفته ، اون حلقه که با هزارتا ذوق خریدی چی ؟ بغض راه گلوم رو بست راست میگفت .. عصبی گفتم: الان بحث . بحثه این چیزا نیست .‌.. حوصله هم ندارم دوسال پیش رو واسم زنده کنی .. عصبی بلند شد : مشکل منه که نگران آینده توام . دلم نمیخواد  گیر کنی توی گذشته .. عصبی رفت و در رو محکم بست ...  نشستم روی تخت سرم رو بین دستام فشار دادم .. (گذشته) وقتی در خونه وایسادیم .. مامان و مارال پیش هم .. منو و شوهر مارال هم کنار هم .. مامان زنگ رو زد که سعید به استقبالمون اومد ..همه رفتن داخل ، سعید که منو دید با خنده احوال پرسی کرد .. ازش خجالت می کشیدم.... داخل خونه که رفتم.. فائزه رو دیدم آروم سلام کردم .. روی مبل همه کنار هم نشسته بودیم .. سعید کنار من نشسته بود .. که مامان سمت بابای فائزه گفت : امشب اگه اجازه بدین پسرم و دخترتون برن باهم صحبت کنن .. (لبخند زد ) بعد هم حلقه نشون رو بدیم عروس خانوم .. به فائزه نگاه کردم .. خجالت زده سرش پایین بود.. با قبول کردن بابای فائزه قرار شد بریم تو حیاط .. .. توی حیاط نشسته بودیم که آروم با لبخند  گفتم: فائزه خانوم توی این یک ماه که چند بار اومدم خاستگاری هر چی بود رو گفتم ... ولی اگه سوالی هم بپرسین .... لبخندی زد : درسته آقا فرشید ... ادامه دادم: در رابطه با شغلم هم راستش من.... آروم گفت: همکار برادرم هستین ،، میدونم .. لبخند زدم نفس عمیقی کشیدم: خداروشکر که میدونید و مشکلی ندارین .... در جوابم لبخندی زد .. به آسمون نگاه کردم .. ماه کامل بود آروم سمت فائزه گفتم : ماه امشب خیلی قشنگه ...مثل شما . خجالت زده لبخند زد و همراهم به ماه نگاه کرد .... ••••••••••••••••••••••••• پ ن: ماه قشنگه مثل شما ...)!
این سه پارت تقدیم شما..☘ برای نظرات شما : https://daigo.ir/secret/31654746856
امشب وقت کردم و دوتا پارت آماده دارم ☘ اما فردا رو نمیدونم .. حالا بریم بزاریم
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و دوم فرشید... توی اتاق به آهو که نقاشی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و سوم فرشید . حرفای مارال مدام تو ذهنم می چرخید.. شاید حق با مارال بود . امروز صبح حالت قهر گرفت و رفت . شهرستان .. رسول کنارم نشست انگار حالم رو فهمید که آروم گفت: چیزی شده؟ سرم رو منفی تکون دادم .. که ادامه داد : ولی یه چیزیت هست مطمئنم... ( خندید) نکنه عاشق شدی .. بغض گرفتم آروم گفتم : بریم محوطه باهم حرف بزنیم ؟ سریع گفت : آره اره ، پاشو بریم .. .... روی یه صندلی توی محوطه نشسته بودیم .. که پرسید خب تعریف کن .. آروم گفتم: یادته یه بار گفتم قبلا می خواستم ازدواج کنم ؟ رسول گفتم : آره یادمه چطور ؟ سرش رو انداخت پایین : خواهر سعید بود .. تعجب کردم : خواهر سعید ؟ پس چرا ازدواج نکردی ؟ سعید مخالفت کرد؟  انگار بغض کرده بود آروم گفت : نمی دونم ... من عاشق فائزه بودم .. چند بار خواستگاری رفتم .. حلقه خریدم .. یک ماه برای آشنایی باهم صحبت کردیم .. ( قطره اشک از چشمش پایین اوفتاد ) اونم منو دوست داشت .. جا خوردم آروم گفتم : خب بعدش چی شد ؟ صداش می لرزید: نمی دونم ... باورت میشه من حتی هنوز هم نمی دونم چرا فائزه اینطور منو پس زد ... اون شبی که با خانواده رفتیم خونشون همون شبی که حلقه بردم ... همون شب ساعت دوازده و یک شب بهم زنگ زد و با گریه گفت منو نمی خواد .. گفت حتی نمی خواد منو ببینه ... دوهفته بعدم با یکی دیگه عروسی کرد .. آروم گفتم: دیگه نپرسیدی چرا ؟؟ ادامه داد : معلومه که پرسیدم حتی چند بار هم رفتم در خونشون اما فقط حلقه رو بهم پس داد ... حتی سعید هم چیزی نمیدونست ... سکوت کردم .. هیجی نمی تونستم بگم همه چی عجیب بود .. آروم گفت : بابای فائزه از همون اول هم خوشش از من نمیومد ..هر وقت  منو  میدید تیکه بارونم میکرد .. حتی وقتی رفتم از فائزه بپرسم که یهو چی شده . باباش محکم زد تو گوشم گفت این طرفا ببینمت زنگ میزنم به پلیس به جرم مزاحمت ... دستش رو گرفتم: درست میشه ... حداقل معلوم میشه چرا اینطور کرده ..  با بغض حرفم رو تایید کرد .. پرسیدم : دوسال میگذره درسته؟ قبل از اینکه من باشم .. آروم گفت : آره.. دقیقا دوسال پیش آذر ماه .. یک هفته قبل عقدمون.. .. چند ثانیه نگاهش کردم: هنوزم بهش فکر میکنی ؟ پوزخند غمگینی زد : داداش اون دیگه شوهر داره ...اما ... اما دیگه نمی تونم کسی رو جز فائزه به قلبم راه بدم .. هیچوقت . آروم خندیدم : چه پسر با حیایی بودی خبر نداشتیم .. غمگین خندید و چیزی نگفت .. بلند شدم دستش رو گرفتم : پاشو بریم تو هوا سرده .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : غمی که روی دل فرشید سنگینی میکنه ‌.
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و سوم فرشید . حرفای مارال مدام تو ذهنم می
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و چهارم رسول چند روز بعد .. به ساعتم نگاه کردم نه شب بود .. سرم رو بین سایت چرخوندم تغریبا خالی بود ، امشب شب یلدا بود ... بچه ها همه رفته بودن ... کاپشنم رو برداشتم .. در اتاق آقا محمد رو زدم ،با دیدنم لبخند زد آروم گفتم : اقا ما با اجازه بریم ..‌. شما نمیرین خونه ؟ به ساعتش نگاه کرد : چرا منم میرم الان .. بهم  نگاه کرد : استاد رسول شب یلدات مبارک.. لبخند زدم : چاکریم آقا..همچنین .. با اجازه .. وقتی رسیدم .. در خونه رو باز کردم تاریکی خونه منو غرق کرد .. داوود من و مامان  و نگین .. پیش هم نشسته بودم .. تو فکر رسول بودم .. سمت مامان گفتم : امشب کجا میری مامان ؟ نگاهم کرد : خونه خاله ... یه ساعت دیگه میریم... میای توام ؟ سریع گفتم : نه میریم پیش رسول .. گوشی رو در اوردم به سعید و فرشید پیام دادم " میاین بریم خونه رسول ؟" سعید روی مبل نشسته بودم هر کی سرش تو کار خودش بود .. نه‌مامان حوصله داشت نه بابا ... که پیام برام اومد داوود بود " میای بریم خونه رسول ؟" خوشحال شدم .. سمت آشپزخونه رفتم توی چند تا ظرف پلاستیکی آجیل ریختم آماده شدم و رفتم سراغ داوود .. فرشید مامان داشت آماده میشد برای مهمون هایی که قرار بودن بیان .. باهام قهر بود .. سر قضیه مارال .. داوود بهم پیام داد" میای بریم خونه رسول ؟"   سریع بلند شدم و آماده شدم .. داوود . با ماشین سعید سمت خونه رسول داشتیم می رفتیم.  سعید آجیل اورده بود من میوه فرشید هم شیرینی خریده بود .‌ رسیدیم از پله ها بالا می رفتیم .. رسول روی تخت دراز کشیده بودم .. احساس تنهایی وجودمو گرفته بود .. توی واتساپ وضعیت نیما رو نگاه کردم . همه دور هم نشسته بودن روی میز کلی مخلفات بود . پایین عکس نیما نوشته بود " شب یلدا کنار عزیزان"  براش نوشتم " خوش بگذره " زنگ خورد . تعجب کردم رفتم در رو باز کردم  با دیدن سعید تعجب کردم و بعد خیلی خوشحال شدم اومد سمتم محکم بغلم کردم " یلدا مبارک " .. با خوشحالی تعارف کردم بعدش فرشید اومد .. محکم بغلش کردم .. و بعد داوود .. بغلش کردم.. خندید توی دستش چند تا پلاستیک میوه بود .از دستش گرفتم و گفتم : بده من اذیت میشی .. پلاستیک هندونه رو داد دستم گفت : حواست به هندونم باشه . خندیدم.   .. توی چند ثانیه خونه پر از خنده و شادی شده بود . چقد خوشحال شدم ..    بچه ها همه چی رو چیده بودن و کنار هم نشسته بودیم هر کی حرفی میزد و شوخی میکرد ... جای محمد خیلی خالی بود .. انگار واقعا برام برادر بود . زنگ خورد .. داوود با تعجب گفت: من دیگه به کسی پیام ندادم ... با تعجب رفتم سمت در .. درو باز کردم .. با دیدن آقا محمد انگار دنیا رو بهم دادن محکم بغلش کردم با ذوق گفتم: چقد خوب که اومدین .. خندید و تشکر کرد  جعبه شیرینی رو داد دستم و . با هم رفتیم داخل .. بچه ها هم تعجب کردن .. انگار جمعممون جمع بود .. چند ثانیه به چهره همشون نگاه کردم ... توی این چند ماه تبدیل شده بودن به عزیزترین ادمای زندگی من ... با وجودشون انگار به کسی نیاز نداشتم..    ••••••••••••••••••••••••• پ ن : وقتی نیما میگه کنار عزیزان .. رسول هم باید یه عکس بزاره بگه کنار عزیزان ..🤌🤏
آمد ز علی نقطه ی ضعفی گیرد . بیچاره نمی‌دانست علی نقطه ندارد..) (بروحال کن شیعه ای ) . https://eitaa.com/Admin_Gando
_به‌ خاک افتادند تا خاک ندهند..:) ¹²⁸ { https://eitaa.com/Admin_Gando }