eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب وقت کردم و دوتا پارت آماده دارم ☘ اما فردا رو نمیدونم .. حالا بریم بزاریم
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و دوم فرشید... توی اتاق به آهو که نقاشی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و سوم فرشید . حرفای مارال مدام تو ذهنم می چرخید.. شاید حق با مارال بود . امروز صبح حالت قهر گرفت و رفت . شهرستان .. رسول کنارم نشست انگار حالم رو فهمید که آروم گفت: چیزی شده؟ سرم رو منفی تکون دادم .. که ادامه داد : ولی یه چیزیت هست مطمئنم... ( خندید) نکنه عاشق شدی .. بغض گرفتم آروم گفتم : بریم محوطه باهم حرف بزنیم ؟ سریع گفت : آره اره ، پاشو بریم .. .... روی یه صندلی توی محوطه نشسته بودیم .. که پرسید خب تعریف کن .. آروم گفتم: یادته یه بار گفتم قبلا می خواستم ازدواج کنم ؟ رسول گفتم : آره یادمه چطور ؟ سرش رو انداخت پایین : خواهر سعید بود .. تعجب کردم : خواهر سعید ؟ پس چرا ازدواج نکردی ؟ سعید مخالفت کرد؟  انگار بغض کرده بود آروم گفت : نمی دونم ... من عاشق فائزه بودم .. چند بار خواستگاری رفتم .. حلقه خریدم .. یک ماه برای آشنایی باهم صحبت کردیم .. ( قطره اشک از چشمش پایین اوفتاد ) اونم منو دوست داشت .. جا خوردم آروم گفتم : خب بعدش چی شد ؟ صداش می لرزید: نمی دونم ... باورت میشه من حتی هنوز هم نمی دونم چرا فائزه اینطور منو پس زد ... اون شبی که با خانواده رفتیم خونشون همون شبی که حلقه بردم ... همون شب ساعت دوازده و یک شب بهم زنگ زد و با گریه گفت منو نمی خواد .. گفت حتی نمی خواد منو ببینه ... دوهفته بعدم با یکی دیگه عروسی کرد .. آروم گفتم: دیگه نپرسیدی چرا ؟؟ ادامه داد : معلومه که پرسیدم حتی چند بار هم رفتم در خونشون اما فقط حلقه رو بهم پس داد ... حتی سعید هم چیزی نمیدونست ... سکوت کردم .. هیجی نمی تونستم بگم همه چی عجیب بود .. آروم گفت : بابای فائزه از همون اول هم خوشش از من نمیومد ..هر وقت  منو  میدید تیکه بارونم میکرد .. حتی وقتی رفتم از فائزه بپرسم که یهو چی شده . باباش محکم زد تو گوشم گفت این طرفا ببینمت زنگ میزنم به پلیس به جرم مزاحمت ... دستش رو گرفتم: درست میشه ... حداقل معلوم میشه چرا اینطور کرده ..  با بغض حرفم رو تایید کرد .. پرسیدم : دوسال میگذره درسته؟ قبل از اینکه من باشم .. آروم گفت : آره.. دقیقا دوسال پیش آذر ماه .. یک هفته قبل عقدمون.. .. چند ثانیه نگاهش کردم: هنوزم بهش فکر میکنی ؟ پوزخند غمگینی زد : داداش اون دیگه شوهر داره ...اما ... اما دیگه نمی تونم کسی رو جز فائزه به قلبم راه بدم .. هیچوقت . آروم خندیدم : چه پسر با حیایی بودی خبر نداشتیم .. غمگین خندید و چیزی نگفت .. بلند شدم دستش رو گرفتم : پاشو بریم تو هوا سرده .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : غمی که روی دل فرشید سنگینی میکنه ‌.
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و سوم فرشید . حرفای مارال مدام تو ذهنم می
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت شصت و چهارم رسول چند روز بعد .. به ساعتم نگاه کردم نه شب بود .. سرم رو بین سایت چرخوندم تغریبا خالی بود ، امشب شب یلدا بود ... بچه ها همه رفته بودن ... کاپشنم رو برداشتم .. در اتاق آقا محمد رو زدم ،با دیدنم لبخند زد آروم گفتم : اقا ما با اجازه بریم ..‌. شما نمیرین خونه ؟ به ساعتش نگاه کرد : چرا منم میرم الان .. بهم  نگاه کرد : استاد رسول شب یلدات مبارک.. لبخند زدم : چاکریم آقا..همچنین .. با اجازه .. وقتی رسیدم .. در خونه رو باز کردم تاریکی خونه منو غرق کرد .. داوود من و مامان  و نگین .. پیش هم نشسته بودم .. تو فکر رسول بودم .. سمت مامان گفتم : امشب کجا میری مامان ؟ نگاهم کرد : خونه خاله ... یه ساعت دیگه میریم... میای توام ؟ سریع گفتم : نه میریم پیش رسول .. گوشی رو در اوردم به سعید و فرشید پیام دادم " میاین بریم خونه رسول ؟" سعید روی مبل نشسته بودم هر کی سرش تو کار خودش بود .. نه‌مامان حوصله داشت نه بابا ... که پیام برام اومد داوود بود " میای بریم خونه رسول ؟" خوشحال شدم .. سمت آشپزخونه رفتم توی چند تا ظرف پلاستیکی آجیل ریختم آماده شدم و رفتم سراغ داوود .. فرشید مامان داشت آماده میشد برای مهمون هایی که قرار بودن بیان .. باهام قهر بود .. سر قضیه مارال .. داوود بهم پیام داد" میای بریم خونه رسول ؟"   سریع بلند شدم و آماده شدم .. داوود . با ماشین سعید سمت خونه رسول داشتیم می رفتیم.  سعید آجیل اورده بود من میوه فرشید هم شیرینی خریده بود .‌ رسیدیم از پله ها بالا می رفتیم .. رسول روی تخت دراز کشیده بودم .. احساس تنهایی وجودمو گرفته بود .. توی واتساپ وضعیت نیما رو نگاه کردم . همه دور هم نشسته بودن روی میز کلی مخلفات بود . پایین عکس نیما نوشته بود " شب یلدا کنار عزیزان"  براش نوشتم " خوش بگذره " زنگ خورد . تعجب کردم رفتم در رو باز کردم  با دیدن سعید تعجب کردم و بعد خیلی خوشحال شدم اومد سمتم محکم بغلم کردم " یلدا مبارک " .. با خوشحالی تعارف کردم بعدش فرشید اومد .. محکم بغلش کردم .. و بعد داوود .. بغلش کردم.. خندید توی دستش چند تا پلاستیک میوه بود .از دستش گرفتم و گفتم : بده من اذیت میشی .. پلاستیک هندونه رو داد دستم گفت : حواست به هندونم باشه . خندیدم.   .. توی چند ثانیه خونه پر از خنده و شادی شده بود . چقد خوشحال شدم ..    بچه ها همه چی رو چیده بودن و کنار هم نشسته بودیم هر کی حرفی میزد و شوخی میکرد ... جای محمد خیلی خالی بود .. انگار واقعا برام برادر بود . زنگ خورد .. داوود با تعجب گفت: من دیگه به کسی پیام ندادم ... با تعجب رفتم سمت در .. درو باز کردم .. با دیدن آقا محمد انگار دنیا رو بهم دادن محکم بغلش کردم با ذوق گفتم: چقد خوب که اومدین .. خندید و تشکر کرد  جعبه شیرینی رو داد دستم و . با هم رفتیم داخل .. بچه ها هم تعجب کردن .. انگار جمعممون جمع بود .. چند ثانیه به چهره همشون نگاه کردم ... توی این چند ماه تبدیل شده بودن به عزیزترین ادمای زندگی من ... با وجودشون انگار به کسی نیاز نداشتم..    ••••••••••••••••••••••••• پ ن : وقتی نیما میگه کنار عزیزان .. رسول هم باید یه عکس بزاره بگه کنار عزیزان ..🤌🤏
آمد ز علی نقطه ی ضعفی گیرد . بیچاره نمی‌دانست علی نقطه ندارد..) (بروحال کن شیعه ای ) . https://eitaa.com/Admin_Gando
_به‌ خاک افتادند تا خاک ندهند..:) ¹²⁸ { https://eitaa.com/Admin_Gando }
- آلاستـارپوشداشتیم ، زمانیکہآلاستـارپوشیدن . . مـُدنبود '🕶🧋! - ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
حرمش‌سنگ ِصبوردل‌بیچاره‌ی ماست ' : ) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando