بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو چهارم
فرشید
توی خونه بودم عکس های قدیمی گالریم رو نگاه میکردم که چشمم خورد به تسبیح فیروزه رنگ که مال چندسال پیش بود .
کنجکاو شدم .. فک کنم هنوزم توی کشو باشه .. بلند شدم سمت اتاق رفتم . کشوی میز پر بود از وسایل ریز و درشت .. مشغول پیدا کردن تسبیح شدم که چشمم به یه چیزی خورد . . همه چی برام زنده شد ..
۰،بلندش کردم توی دستام گرفتمش .. دستبند فائزه بود .. یه زنجیر ظریف طلایی با مروارید های سفید .. مهو تماشای دستبند شدم ..
( گذشته )
یه ذوق عجیبی توی وجودم موج میزد امروز قرار بود با سعید و فائزه بریم برای عقد . طلا بخریم ..
.....
من و فائزه از پشت ویترین به طلا ها نگاه میکردیم و سعید هم چند قدم عقب تر همراهمون می اومد .. چقد خوشحال بودم ... چقد مدام زیر لب می گفتم خدایا شکرت.. .
پشت ویترین یه مغازه وایسادیم به طلاهای ریز و درشت نگاه کردیم .. که صدای آروم فائزه به گوشم رسید : آقا فرشید به نظر تون اون دستبند قشنگه ؟.
به رد انگشتش نگاه کردم که چشم خورد به یه دستبند ظریف.
لبخند زدم : بله خیلی قشنگه ... بریم داخل ؟!
با تایید حرفم رفتیم توی مغازه از فروشنده خواستم دستبند رو به فائزه بده ...
سعید بیرون مغازه وایساده بود و با لبخند بهمون نگاه میکرد با دیدنش لبخند خجالت زده ای زدم سرم و انداختم پایین ..
فروشنده که مرد میانسالی بود دستبند رو دست فائزه داد .. فائزه هم آروم دستبند رو به دستش بست .. انگار تو دست فائزه قشنگ تر شده بود .. که فروشنده سمت فائزه گفت : دخترم .. اون یکی دستبند توی دستت رو در بیار که این یکی دستبند بیشتر معلوم باشه .. فائزه اون یکی دستبندش رو دراورد گذاشت روی میز شیشه ای ..
با لبخند گفت : چطوره ؟!
لبخند زدم : خیلی قشنگه ..
واقعا هم قشنگ بود یه زنجیر ظریف طلا سفید ..
لبخند زدم: می خواید همینو برداریم ..
با لبخند چند ثانیه به دستبند خیره شد و حرفم رو تایید کرد . دستبند رو در اورد داد به فروشنده که بزاره تو جعبه و بعد هم پولش رو حساب کردم .. با لبخند گفتم: مبارکتون باشه .. خیلی قشنگه ..
با لبخند تشکر کرد .. فائزه بیرون رفت پشت سرش داشتم میرفتم که صدای فروشنده باعث شد برگردم . دستبند فائزه رو سمتم گرفت و گفت : دستبند خانومتون جا موند ..
قند تو دلم اب شد گرفتمش و تشکر کرد .. وقتی رفتم بیرون سعید با لبخند به فائزه گفت : به به عروس خانوم مبارک باشه ...
خجالت زده تشکر کرد .. با خنده بهمون نگاه کرد .
اون لحضه سعید شروع کرد به شوخی کردن و منم انقد حواسم پرت بود که دستبند رو گذاشتم تو جیبم و یادم رفت بهش بدمش ...
..
اشک های ریخته روی گونم صورتم رو خیس کرده بود . دستبندش رو توی مشتم فشار دادم. سرم رو به میز تکیه دادم .. انگار کنترلی رو اشکام نداشتم ..
رفت .. وقتی که مطمئن بودم می مونه .. حتی دیگه هیچوقت وقت نشد دستبند رو بهش بدم ... انگار هق هقم بالا رفت.. سرم داغ کرده بود به دستبند توی دستم خیره شدم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : یه دستبند ظریف طلایی با مروارید های سفید ..)!
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت هشتادو چهارم فرشید توی خونه بودم عکس های ق
بخدا در دل و جانم نیست..
هیچ چیز جز حسرت دیدارش .)
سوختم از غم و کی باشد ..
غم من مایه آزارش ..)!!
_نورماه_
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت هشتادو پنجم
سعید
سرم تو گوشی بود که فائزه دستپاچه در اتاق رو باز کرد..
نگاهش کردم : چیزی شده ؟!
سرش رو تکون داد: اره .. بابای مهرداد اومده.
بلند شدم رفتم سمتش : تو بشین تو اتاق برم پایین ببینم چه خبره.
حرفم رو تایید کرد.
دستام رو داخل جیبم بردم و از پله ها پایین رفتم . به نادر بابای مهرداد سلام کردم . روی یکی از مبلا نشستم.
که نادر با طلبکاری سمت بابا گفت : چرا فائزه درخواست طلاق داده؟!
پوزخند زدم : خودش کجاست؟!
جوابم رو نداد و منتظر موند بابا جوابش رو بده که بابا با تردید گفت : حتما با هم خوب نیستن .. خواستم راضیش کنم ولی نشد ..
عصبی گفت : اینطوریکه نمیشه ... حیف پسر ما .
کلافه سمت نادر گفتم : چه حرفایی میزنی آقا نادر . پسر شما حیف شد ؟! پسر شما همین الانم معلوم نیست کجاست.
بابا آروم گفت: تو دخالت نکن .
عصبی شدم سمت نادر گفتم: شما از زندگی پسرت خبر داری؟!
اینکه حتی یه شبم نمیره خونه ؟! هر شب تو مهمونیا باید پیداش کنی .. الانم . رفته زن گرفته ..
چرا فکر میکنی می زارم خواهر دسته گلم از این بدتر شه .. ؟؟!
بابا فقط بخاطر اینکه نادر رفیق نابش بود داد زد : ساکت شو سعیدد ..
حرفی نزدم کلافه به مبل تکیه دادم ..
نادر هم معلوم بود قرمزی صورتش بخاطر عصبانیته گفت : شما از همون اولم به درد ما نمی خوردین نه شما نه اون دخترتون .. بعد هم عصبی سمت حیاط رفت.. پشت سرش رفتم تو حیاط داشت میرفت بیرون که گفت : آقا نادر .
سمتم برگشت . نگاهش کردم: فائزه حتی اگه یه درصد همپشیمون شه من نمی زارم برگرده .. پسر تو لیاقت خواهر منو نداره اینم خودت خوب میدونی..
با رفتنش کلافه نفسم رو دادم بیرون ماه نصفه توی آسمون رو نگاه کردم که صدای داد زدنای بابا رسید به گوشم ..
وقتی رفتم داخل بابا و فائزه بودن .. بابا بلند گفت : فائزه برو دادخواست طلاق رو پس بگیر ... این کاری که میکنی آبروی منو پیش نادر میبری ..
انگار فائزه دیگه نتونست تحمل کنه صداش بخاطر عصبانیت می لرزید: بابا من نمی فهمم مهرداد رفته زن گرفته .. اصلا از من خوشش نمیاد اصلا معلوم نیست کدوم گوریه من به درک دوهفته حتی از آیهان هم یه خبر نگرفته ...
بابا خودش خوب می دونست حق با ماست اما بازم گفت : آبروی من پیش نادر رفت ..
گریه آیهان رو سرم آوار شد عصبی گفتم: فائزه آیهان رو ببر طبقه بالا ...
بعد سمت بابا گفتم : ببین پدر من . کسی که آبروش رفته نادره با اون کثافت کاری هایی که در حق ما اینطور رفتار کرد من نمی فهمم تو که از همون اول می دونستی مهرداد چه جونوریه ولی بازم خام پولداریشون شدی فائزه بزور دادی بهشون ... سعی کردم آروم باشم نفس عمیقی کشیدم: بابا .. به ولای علی یک بار دیگه بخوای اینطوری حرف بزنی.. یا سر و کله نادر اینا اینجا پیدا شه . پشت گوشت رو دیدی فائزه رو هم دیدی ..
بدون اینکه منتظر جواب بمونم از پله ها بالا رفتم . وسط این دعواها مامان با کاروان رفته بود زیارت چیزیبهش نگفتم که سفرش خراب نشه .. فائزه هنوز بیست و چهار سالش بود داشت طلاق می گرفت.. حداقل کاش میدونستم چرا اون روزا اینطوری جواب فرشید و داد . چندروز قبل عقد همه چیرو بهم زد..
در اتاقم رو باز کردم فائزه با اخم روی صورتش سرش تو گوشی بود معلوم بود با اخم جلوی اشکش رو گرفته .. آیهان هم مدام بی قراری میکرد ..
کنارش نشستم آروم گفتم: فائزه بابا رو که میشناسی چیزی تو دلش نیست .. بریم بیرون یه دوری بزنیم .
با بغض گفت : نمی خوام.
لبخند زدم: حالا تو بیا بریم واست شیر کاکائو بخرم شاید حالت خوب شد ..
کوتاه خندید. لبخندی زدم ..
آیهان رو بغل کردم و سمت فائزه گفتم : منو آقا آیهان تو ماشین منتظریم ... اشکات رو پاک کن آماده شو بیا ..
لبخندی زد و چیزینگفتم منم آروم از اتاق بیرون اومدم سمت ماشین رفتم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : وقتی سعید خیلی داداش خوبیه..)
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
ناشناس پر باشه لطفا☘ https://daigo.ir/secret/31654746856
بعد از این دوپارت میریم مهاباد به رسول می پردازیم..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
ناشناس پر باشه لطفا☘ https://daigo.ir/secret/31654746856
و چقد ناشناس خالی 🚶♂
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ :)))
"مولانا"
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
_خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن میشود...🌱🕊️
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
آره دیگه همین🦦
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando