eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بخونیم؟!
من سر این پارتا خیلی ذوق کردم ...>>>>. پس ناشناس پر باشه هاا🍂
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و چهارم رسول انگار‌ از برزخ کشیده شدم بیرون .. از درد ناخودآگاه  انگشتم تکون خورد .. با تمام زوری که داشتم چشام رو آروم باز کردم نور بالای سرم به حدی تیز بود که چشام رو سریع بستم .. که سوالا به ذهنم هجوم اورد ... من کجام ؟! زندم؟! اصلا چه اتفاقی اوفتاد ؟! دوباره آروم چشام رو باز کردم لامپ سفید بالای سرم و صدای پیجر بیمارستان بهم ثابت کرد هنوز زندم .. صدای آشنایی تو گوشم پیچید صدایی که انگار تمام ترسام رو از بین برد .. صدا دوباره تکرار شد : رسول ؟! صدام رو میشنوی؟! با تردید به سمت صدا نگاه کردم .. چهره تار محمد جلوی چشام   نقش بست .. لبخند پهنی زد .. صداش که کامل معلوم بود گرفته گفت : خداروشکر بهوش اومدی .. صبر کن به دکتر بگم بیاد .. گیج شده بودم .. این واقعا محمد بود یا خواب ؟! خواستم سر جام بشینم که از درد زیاد صورتم مچاله شد نفسم گرفت..درد وحشتناکی از پهلوم به کل بدنم پیچید .. ریه هام انگار می سوخت و درد میکرد .. باعث شد بی جون بگم : اخ .. محمد با دیدن وضعیتم سریع سمتم اومد کمکم کرد دوباره دراز بکشم .. بعد آروم گفت: تکون نخورد جای زخمت درد میگیره .. از اتاق بیرون رفت .. هنوز کامل نمی دونستم چی شده .. اصلا الان کدوم شهر بودم؟! وحید و  اسلان چی شدن ؟! سعی کردم همه‌چی‌رو به یاد بیارم .. یادم اومد که اسلان یه تیر به‌ پهلوم زد .. حتی یادمه تا آخرین لحظه محمد رو ندیدم.. پس چطور منو لب رودخونه پیدا کردن؟! یه لحظه انگار‌ دلخوری از محمد و بچه ها به قلبم‌ هجوم اورد انگار دلخور بودم از محمد .. از اینکه چرا توی اون مدت هیچ سراغی ازم نگرفت .. با اینکه حتی الانم دلتنگش بودم اما دلخور بودم .. انگار‌دلم می خواست تمام دلخوری هام رو داد بزنم .. ....... دکتر بالای سرم بود . محمد کنار‌دکتر و داوود با لبخند غمگینی روی صندلی کنارم نشسته بود .. سعید و فرشید هم دم اتاق وایساده بودن.. وقتی جای بخیه ها رو چک کرد سمتم گفت : خداروشکر‌ همه چی روبه راهه .. اگه درست از ریه هات استفاده کنی مشکلی پیش نمیاد .. یه چند تا ازمایش داری که یواش یواش انجامشون میدی . ولی فعلا‌بهتره تکون نخوری .. تمام مدت یه بغض‌عجیبی گلوم‌رو فشار میداد انگار نمی تونستم دهن باز کنم یا اصلا گریه کنم .. بعدم سمت محمد گفت : این مدت سعی کنید  تقویتش کنید و خون کم شده بدنش رو بهش برگردونید از اتاق که بیرون رفت همه بچه اومدن کنارم ..  اما من انگار روحیه ام آسیب دیده بود .. انگار حوصله خودم رو هم نداشتم که چشام رو بستم .. هیچ حرفی باهاشون نزدم .. داوود انگار لبخند روی لبش خشک شد .. اما انقدر درک داشتن که سعید به محمد گفت : آقا محمد ما فعلا میریم سایت شب یکیمون میاد جاش رو با شما عوض میکنه .. با تایید محمد همه از اتاق بیرون رفتن .. محمد روی صندلی کنارم نشست ... درد زیاد باعث شده بود به قلبم فشار بیاد دلم می خواست محمد رو محکم‌ بغل کنم بزنم زیر گریه از همه اتفاقا براش بگم‌  از نامردی که در حقم شد بهش بگم .. از دردام‌ بهش بگم .. اما انگار نمی خواستم‌بگم .. محمد با صدایی که مهربونی ازش می بارید گفت : رسول جان درد نداری ؟! داشتم ؟! اره داشتم خیلی زیاد درد داشتم .. اما نمی دونم چرا اخم محوی روی ابرو هاش نشست و اروم‌گفتم: نه آقا.. از روی صندلی بلند شدو گفت: خوشم‌میاد دروغ گفتن هم بلند نیستی .. میرم به پرستار بگم‌بیاد مسکن بزنه برات .. . با رفتنش بغضم‌ بیشتر‌شد .. نمی خواستم از‌اتاق بیرون بره.. بودنش برام آرامش محض بود.. •••••••••••••••••• پ ن : از برزخ کشیده شدم بیرون .. پ ن : انگار حوصله کسی رو نداشتم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و بیست و پنجم محمد پرستار داشت براش مسکن میزد .. اینکه رسول رو توی اون حال میدیدم قلبم آب میشد .. تمام مدت انگار یه بغض‌ توی چشماش نشسته بود .. می دونستم انقد بهش سخت گذشته که اینطور بی حوصلش کرده ... دلخوریش رو خیلی خوب می‌فهمیدم .. .. میدونستم درد داره .. خیلی هم درد داشت و من کاری از دستم بر نمیومد ..  . با رفتن پرستار کنارش نشستم .. رسول دردم کمتر نشده بود .. محمد کنارم‌نشست .. انگار‌منتظر بودم حرفی بزنه که آروم گفت : حرفی نمیزنی ؟! بغض چشام رو تار کرد .. با صدای گرفته گفتم : چی بگم آقا؟! . مکث‌کرد اروم‌گفت‌: میدونم اذیت شدی .. میدونم بهت سخت گذشته ...  منو ببخش  قطره اشکی از چشمم پایین اومد .. کارای هیرمان .. حرفای وحید .. دایی‌ که قصد کشتنم رو داشت ...   بغضم رو قورت دادم : معذرت  چرا آقا.. خانواده ی خودم بودن دیگه .. چیزی‌ نگفت..  آروم گفتم : نباید بخاطر من به زحمت می اوفتادید ... دو سه روز تحمل میکردین جنازم خودش می رسید.. اخم محوی زد : خدانکنه.. این چه حرفیه میزنی.. من چم بود ؟! چرا داشتم اینطوری با عزیز ترینم حرف میزدم ؟! خیلی تشنم بود .. لبای ترک خوردم فقط یه ذره آب میخواست .. سمت محمد گفتم : آقا یکم آب میدین‌بهم ؟! لبخندی زد بلند شد و چند دقیقه بعد یه لیوان آب داد دستم .. با خوردن آب انگار وجودم تازه شد ... ضعف‌ داشتم .. یه‌کیک شکلاتی از همونایی که خیلی خوشم‌میومد .. باز کرد ‌و سمتم گرفت: تا یه ساعت دیگه که میرم غذا بیارم اینو بخور ضعف کردی .. خواستم دستم رو دراز کنم سمت کیک که چیزی یادم اوفتاد .. دندونم درد میکرد .. اصلا نمی تونستم چیزی با دندونام بِجَوَم  .. هنوز دندونم رو  بخاطر عوارض بیهوشی درست نکرده بودن و اگه چیزی می خوردم دندون درد جونم رو به لبم می رسوند.. اروم‌گفتم : نمی خورم آقا.. با تردید گفت : از همین کیکا مگه دوست نداشتی ؟! می خوای یه چیز‌دیگه ای برات بیارم .؟! مثل بچه ها سرم‌رو تکون دادم و گفتم : نه آقا اشتها ندارم .. چند ثانیه نگاهم‌کرد و گفت : چند وقت میشه چیزی نخوردی اینطوری که نمیشه .. انگار‌ چاره ای نداشتم که با بغض ضعیفی گفتم : آقا فک و دندونم خیلی درد میکنه نمی تونم چیزی بخوردم ... دستش رو انگار‌مشت کرد... اخم محوی روی ابرو هاش نشست.. کیک رو روی بشقاب میز کنارم گذاشت .. بلند شد سمت یخچال رفت .. یه لیوان آب هویچ اورد داد دستم و گفت : پس اینو بخور .. تشکر کردم و لیوان رو ازش گرفتم .. نسیم خنکی که از پنجره اومد داخل تنم رو لرزوند.  انگار از هر چی سرما بود می‌ترسیدم .. با دیدنم بلند شد سمت پنجره رفت و پنجره رو بست .. نگاهش کردم .. چطور می تونستم ازش دلخور باشم؟! اصلا دلخوری من بخاطر محمد بود یا اتفاقاتی که سرم اومد؟! هنوز نمی دونستم وحید و اسلان کجان .. سمتش گفتم: آقا اسلان و وحید چی شدن ؟! لبخندی زد : به لطف تو دستگیر شدن ... حالا شما استراحت کن دربارش حرف میزنیم .. لبخند سردی زدم ..  پس‌کابوسا تموم شد ... پهلوم انگار داغ کرده بود و تیر میکشید و اینو خیلی‌راحت از نفس کشیدنم میشد فهمید‌.. آروم لیوان آب هویچ رو به لبام نزدیک کردم ... ••••••••••••••••••• پ ن : آقا دندونم درد میکنه ...
صدای تو را که می شنوم .. دلم مثل شعری نا تمام آرام می‌گیرد )) تو نمی دانی ؛ هر بار که نامم را از زبان تو میشنوم ... " جهان دوباره زاده می‌شود در من "..!
Hamed Behdad | موزیکدلHamed Behdad - Sagharam Shekast (320).mp3
زمان: حجم: 4.3M
وقتی پارت ها رو می نوشتم اینو گوش میدادم ❤️‍🩹 پس صرفا مربوط به حال و هوای پارت نیست فقط با نوشتم آمیخته شده .))❤️‍🩹