eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
۳ تا الهی به رقیه میگین برام؟ خیلی نیاز دارم بهش 💔ـ ..... به روی چشم ، ان شاالله زودتر حل شه
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
واسه اون دوستمون که داخل ناشناس درخواست کرده بودن:)!
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردِ این مردم دردِ ماست، و رسیدگی به مشکلشون وظیفمون☝️ https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
ببخشید میشه لینک کانالی که ازش فیلم های مداحی با پیانو رو میفرستین بدین ....... باور کنید همینجوری یهو نورماه فرستاد واسم
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
https://eitaa.com/razyekjenayat/8863 صحنه هشتم این کلیپ، همون جا که محمد نشونه گرفته و ضد گلوله داره، رو میشه کسی بده... .... چشم اگه پیدا شد و بود ..
بخاطر شلوغی الان پارت بخونیم؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت نوزدهم رسول . به ساعتم نگاه کردم نیم ساعت دیگه پرواز فرود میومد..بی حوصله  گوشی رو دستم گرفتم‌ دهنم بخاطر صلوات فرستادن خشک شده بود... یه ابمیوه از توی پلاستیک در اوردم و بازش کردم ، طممش رو مزه مزه کردم بدم نیومد..فقط منتظر بودم زودتر پرواز بشینه .. تلفن‌  زنگ خورد نیما بود جواب دادم اروم گفتم : چطوری نیما؟ صداش گرفته بود معلوم بود گریه کرده: کجایی تو پسر ؟ ما داریم میریم مراسم تشیع ، اصلا حال‌مامانم خوب نیست ..  صدام‌رو صاف کردم: دارم‌میام نیما... اونجا چه خبره؟! چندثانیه سکوت کرد: خبر خاصی که نیست اما زود خبرا شروع میشه.. منظورشو نفهمیدم اما حوصله پرسیدن نداشتم .. باشه ای‌گفتم و قطع کردم.. به محض فرود باید میرفتم بهشت زهرا.. به لباس تنم نگاه کردم مشکی بود.. اقا محمد یه پیام‌برام‌فرستاد" حالت خوبه؟ " چند ثانیه به پیامش خیره شدم و بعد نوشتم " اره اقا خوبم ممنون" .......... ورودی بهشت زهرا نگاهی به ظاهر خودم انداختم... یه دسته گل مشکی دستم بود.. بخاطر استرس تنگی نفس داشتم اما قید اسپری رو زده بودم.. اروم سمت جایی رفتم که جمعییت بود.. نزدیک تر که رفتم دوست ، اشنا و فامیلای دور نزدیکو تغریبا شناختم.. دست خودم نبود که چشام اشکی شد .. عمو حمید با دیدنم سمتم اومد و بغلم کرد..‌شونه هاش لرزید... حالش بد بود .. به هر حال فروغ مامانش بود... احوالم رو که پرسید اروم جوابش دادم .. نگاه تعجب امیز ادمای اطرافم استرسم رو بیشتر   میکرد.. نزدیک رفتم پیش خاک تازه ای که فروغ‌ مهمون ابدیش  شده بود.. عمه بجور حالش بد بود.. خودشو روی‌ خاک فروغ انداخته بود و گریه میکرد.. همه ی نوه ها بودن.. حتی لیلا و دخترش پریسا و انگار من نفر اخر بودم.. به عکس کوچیک فروغ خیره شدم.. فروغ رفت...چشم به لیلا خورد.. خونسرد به عمه خیره شده بود..دریغ از یه قطره اشک.. تنگی نفس باعث‌ شده بود دستم ناخوداگاه سمت گلوم بره .. نمی تونستم حال عمه رو ببینم... اروم سمتش رفتم کنارش زانو زدم.. چادرش خاکی بود.. دستم رو رو شونه اش گذاشتم: عمه؟ عمه تروخدا یکم‌اروم‌ باش.. انگار‌شک‌داشت صدای منه که با چشمای اشک بار نگاهم کرد و بعد محکم بغلم کرد با هق هق گفت : رسول عزیزم اومدی ؟ آه رسول دیدی مامانم چی‌شد..؟ دیدی مامانم رفت.. دستاش بی حال شد.. انگار از حال رفت‌‌.. عمو امیر تا حالش رو دید سریع یه لیوان اب اورد و پاشید رو صورتش یکم که به خودش اومد.. با رنگ پریده گفتم: عمو من میبرمش بیمارستان یه سرم بزنن براش.. با چشمای قرمز تشکر کرد ازم.. زیر دست عمه رو گرفتم کمک کردم بریم سمت ماشین... نگرانش بودم..نگران حالش.. مدام زیر لب میگفت: دیدی مامانم رفت ؟ دستش رو محکم گرفته بودم که زمین نخوره.. بخاطر عمه چشام پر از اشک شده بود.. ••••••••••••••• پ ن : عمه ی رسول ...