eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
من سرباز آن خانه ای هستم که ساکنانش در خطرند...)) _حاج قاسم_ https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام ، حال و احوالتون چطوره؟! به اصرار شما در ناشناس یه پارت دلی نوشتم میزارم با هم بخونیم... امیدوارم که دوست داشته باشین..>>
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم پارت دلی : آخرین لبخند داوود به ظاهر امادم توی اینه نگاه کردم.. انگار پیرهن مشکی بیشتر از هر موقع دیگه ای به تنم نشسته بود.. برای بار آخر دستی به موهام کشیدم و از اتاق زدم بیرون.. تلوزیون روشن بود اما مامان توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود... سمتش رفتم با لبخند گفتم : چطورم مامان؟ا با دیدنم لبخند پهنی زد جمله ای زمزم کرد و فوت کرد سمتم: عالی شدی ..! لبخندم عمیق تر شد.. استکان چایی رو دستم‌گرفتم: چی درست میکنی مامان؟ _ اش ، دوست داری دیگه اره؟ ،‌ داداشت اینا هم میان .. زود میای دیگه؟ سرم رو تکون دادم: مگه میشه شما درست کنی بد باشه.. سرم امروز خیلی شلوغه .. سالگرد حاج قاسمه نیروی پشتیبانیم.. مراسم تموم شه میام.. انگار حالت چهرش تغیر کرد.. ذره های نگرانی پاشیده شد روی چشماش.. به صفحه تلوزیون نگاه کرد: چقدر هم که شلوغه... به همون جایی که نگاه میکرد نگاه کردم.. شبکه خبر بود.. جمعیت زیادی که گلزار شهدا بودن.. لبخند زدم: بایدم شلوغ باشه.. سمتم اومد: مراقب خودت باش دیشب خواب دیدم... حواست خیلی به خودت باشه من دلم شور میزنه.. کوتاه خندیدم: چشم مادر من... من بمیر نیستم مامان چیزیم نمیشه نگران نباش.. حالا شما خواب چی‌دیدی؟ آروم با تشر گفت : زبونتو گاز بگیر.... خواب دیدم.. یه گوشه به پهلو دراز کشیدی و هر چی صدات میکنم جواب نمیدی .. لبخند محوی زدم: من اگه بمیرمم شما صدام بزنی جوابت رو میدم.. ........... به گلزار که رسیدم از روی موتور پیاده شدم... جمعیت بیشتر از اون چیزی بود که نشون میداد... سمت آقا محمد و بقیه بچه ها رفتم ... بعد از سلام کردن قرار شد تقسیم شیم‌ و هر کدوم یه قسمت رو پوشش بدیم... نسیم‌ سرد به صورتم میخورد... هوا سرد بود و اشتیاق مردم یه تضاد.. بوی اسفند شعار مردم مثل نسیمی قلب آدم رو نوازش میداد.. اینکه با این سرما جمعیت خیلی زیاد بود باعث میشد قلبم لبخند بزنه... احساس غرور میکردم که مردم هنوز هم حاج قاسم رو یادشونه... یه غم روی قلبم نشسته بود. مامان راست میگفت خودمم یکم دلشوره داشتم اما نه دلشوره ای که‌نگرانم کنه.... آقا محمد و سعید سمت خاک حاج قاسم رفتن و من و رسول اطراف ورودی رو پوشش میدادیم.. چشم خورد به یه دختر کوچولوی بانمک با یه هودی صورتی... بغل باباش بود.. با لبخند بهش خیره شده بودم..که رسول زد به شونم: ایشالا قسمت شما هم آقا داوود.. خندیدم: بی ادبیه آقا رسول شما بزرگتری.. به حرفم خندید.. همه‌ چی داشت خوب پیش میرفت.. داشتم به این فکر میکردم جمعیت که کمتر شد برم سر خاک حاج قاسم.. صدای وحشتناکی انگار گوشام رو پاره کرد... فقط چند ثانیه کافی بود که صدای جیغ و وحشت مردم پیچید توی گوشم.. انفجار سمت خاک حاج قاسم بود.. می دونستم آقا محمد اونجاست با نگرانی سمت صدا و جمعیت رفتم.. جمعیت خلاف من حرکت من راه میرفتن و باعث شد سرعتم کند شه.. صدای آقا محمد پیچید تو گوشم: داوود اینجا پر از زخمیه یه آمبولانس بفرست.. حرفش رو به رسول منتقل کردم... با دیدن آقا محمد بین جمعیت سمتش رفتم.. دستش خونی‌بود و محکم روی بازوش فشارش میداد.. با نگرانی گفتم: آقا محمد ترکش خورده به دستتون.. سعی میکرد دردش رو نشون نده سمتم محکم گفت: من خوبم .. مجروح های بدتری هم هست.. وضعیت رو کنترل کنید..من خودم میرم سمت آمبولانس تو برو به بقیه کمک کن.. تایید کردم ازش فاصله گرفتم.. انگشتم‌ رو روی ایرپاد روی گوشم‌ فشار دادم: هر مورد مشکوکی دیده شد سریعا دستگیرش کنید... به تمام ارگان از جمله آتشنشانی و آمبولانس خبر بدین.. سعید و فرشید رو میدیدم که دارن کمک میکنن.. رسول هم دنبال مورد های مشکوک بود.. مردم فرار نمیکردن.. داشتن کمک میکردن.. بین جمعیت یه دختر بچه بود که داشت با وحشت گریه میکرد.. معلوم بود گم شده.. کف خیابون پر بود از مردمی که زخمی بودن.. دیگه اصلا از بوی اسفند خبری نبود.. فقط بوی خون بود که وارد ریه هات میشد.. با عجله سمت بچه رفتم.. سعی کردم ارومش کنم اما فایده نداشت‌ ، وحشت کرده بود.. بغلش کردم مدام میگفتم: نترس عمو چیزی نیست الان مامانت رو پیدا میکنیم.. اما این فقط ته ماجرا نبود.. انفجار دوم دقیقا جایی که مردم داشتن کمک میکردن اتفاق اوفتاد.. تمام ترسم بچه ی توی بغلم بود.. محکم گرفتمش و خودم و سپرش کردم که ترکش بهش نخوره.. شدت موج انفجار اونقد بالا بود که خودم و دختر بچه ی توی بغلم رو پرت کرد یه گوشه.. تنم محکم به تنه درخت برخورد کرد.... انگار تمام مهره های کمرم خورد شد.. دیگه هیچ جونی نداشتم.. بچه ی‌ توی بغلم برای بیرون اومدن از بین دستام تقلا کرد و خودشو بیرون کشید با دیدنم گریه اش شدت گرفت.. با ترس نشسته توی چشماش نگاهم میکرد..
احساس سوزش و خونی که از پهلوم سرازیر می شد رو حس میکردم.. ترکش خورده بودم.، درد وحشتناکی توی کل وجودم پیچید.. گوشام هنوز سوت میزد.. خودم میدونستم دیگه آخرای عمرمه.. خواب مامان توی سرم تداعی میشد . دست و پیشونیم خونی شده بود.. با چشمای تار به بچه نگاه کردم سالم بود فقط خونابه باریکی از پیشونیش جاری شده بود.. آخرین لبخند بخاطر سالم بودن بچه روی لب هام نشست.. این بچه گناهی نداشت.انگار ؛ پایانِ من، آغازِ سلامتیِ اون بود. دیگه نفس کشیدن سخت شده بود.. فقط چهره حاج قاسم بود که توی ذهنم می‌چرخید.. فکر میکردم کنار وایساده.. احساسش میکردم.. پاهام برای آخرین بار از شدت درد روی زمین کشیده میشد.. فقط من نبودم.. کف خیابون پر بود از ادمایی که بیگناه پر پر میشدن.. صدای رسول آخرین لالایی بود که گوشام رو نوازش میداد با نگرانی توی ایرپاد توی گوشم داد میزد: داوود ؟ داوود حالت خوبه؟ داوود یه مختصات بهم بده..! داوود اگه صدای منو میشنوی صدام بزنن.. داوود جی پی اس روی لباست نشون میده فقط ۱۰ متر با انفجار فاصله داشتی..تروخدا جوابم رو بده.. داشت گریه اش می گرفت.. .. اما من دیگه نمی تونستم حرفی بزنم انگار خواب مامان تعبیر شد.. من با پهلوی ترکش خورده و رسول که مدام صدام میزد بدون اینکه جوابی بدم.. هیچکدوم از اعضای بدنم دیگه تکون نمی خورد.. پاهام از کشیده شدن روی زمین دست برداشتن.. دیگه دردی احساس نمی‌کردم .. بی حس‌شدم.. صدای تو سرم آخرین جمله " داری شهید میشی..دیدی حاج قاسم آرزوت رو برآورده کرد" رو گفت.. بوی اسفند و خون، آخرین عطرِ هم آغوشیِ من با آرزوهام شد.” پلک هام سنگین شد و آروم آروم همه چی تموم شد..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم پارت دلی : آخرین لبخند داوود به ظاهر اما
پ ن : ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲💔🖤 پ ن :پیرهن مشکیِ دلتنگی رو پوشیدم، بی‌خبر از اینکه امشب خودم می‌شم دلیل یه دلتنگی تازه…” پ ن : بر تعبیرِ خوابِ مادرِ دل‌خسته، پیرهنِ مشکیِ عشق پوشیدم؛ در آغوشِ خاک، به حاج قاسم رسیدم."** ..... امیدوارم خوشتون بیاد.. نظرات یادتون نره هاا🥲 https://daigo.ir/secret/21950014681
و منی ک امروز کادوی پدر رو دادم بهش 🥺💙