310.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از رفتنت ....
https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام ، حال و احوالتون چطوره؟!
به اصرار شما در ناشناس یه پارت دلی نوشتم میزارم با هم بخونیم...
امیدوارم که دوست داشته باشین..>>
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
پارت دلی :
آخرین لبخند
داوود
به ظاهر امادم توی اینه نگاه کردم.. انگار پیرهن مشکی بیشتر از هر موقع دیگه ای به تنم نشسته بود..
برای بار آخر دستی به موهام کشیدم و از اتاق زدم بیرون.. تلوزیون روشن بود اما مامان توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود... سمتش رفتم با لبخند گفتم : چطورم مامان؟ا
با دیدنم لبخند پهنی زد جمله ای زمزم کرد و فوت کرد سمتم: عالی شدی ..!
لبخندم عمیق تر شد.. استکان چایی رو دستمگرفتم: چی درست میکنی مامان؟
_ اش ، دوست داری دیگه اره؟ ، داداشت اینا هم میان .. زود میای دیگه؟
سرم رو تکون دادم: مگه میشه شما درست کنی بد باشه.. سرم امروز خیلی شلوغه .. سالگرد حاج قاسمه نیروی پشتیبانیم.. مراسم تموم شه میام..
انگار حالت چهرش تغیر کرد.. ذره های نگرانی پاشیده شد روی چشماش.. به صفحه تلوزیون نگاه کرد: چقدر هم که شلوغه...
به همون جایی که نگاه میکرد نگاه کردم.. شبکه خبر بود.. جمعیت زیادی که گلزار شهدا بودن..
لبخند زدم: بایدم شلوغ باشه..
سمتم اومد: مراقب خودت باش دیشب خواب دیدم... حواست خیلی به خودت باشه من دلم شور میزنه..
کوتاه خندیدم: چشم مادر من... من بمیر نیستم مامان چیزیم نمیشه نگران نباش.. حالا شما خواب چیدیدی؟
آروم با تشر گفت : زبونتو گاز بگیر.... خواب دیدم.. یه گوشه به پهلو دراز کشیدی و هر چی صدات میکنم جواب نمیدی ..
لبخند محوی زدم: من اگه بمیرمم شما صدام بزنی جوابت رو میدم..
...........
به گلزار که رسیدم از روی موتور پیاده شدم... جمعیت بیشتر از اون چیزی بود که نشون میداد... سمت آقا محمد و بقیه بچه ها رفتم ... بعد از سلام کردن قرار شد تقسیم شیم و هر کدوم یه قسمت رو پوشش بدیم...
نسیم سرد به صورتم میخورد... هوا سرد بود و اشتیاق مردم یه تضاد.. بوی اسفند شعار مردم مثل نسیمی قلب آدم رو نوازش میداد..
اینکه با این سرما جمعیت خیلی زیاد بود باعث میشد قلبم لبخند بزنه... احساس غرور میکردم که مردم هنوز هم حاج قاسم رو یادشونه... یه غم روی قلبم نشسته بود. مامان راست میگفت خودمم یکم دلشوره داشتم اما نه دلشوره ای کهنگرانم کنه....
آقا محمد و سعید سمت خاک حاج قاسم رفتن و من و رسول اطراف ورودی رو پوشش میدادیم..
چشم خورد به یه دختر کوچولوی بانمک با یه هودی صورتی... بغل باباش بود.. با لبخند بهش خیره شده بودم..که رسول زد به شونم: ایشالا قسمت شما هم آقا داوود.. خندیدم: بی ادبیه آقا رسول شما بزرگتری..
به حرفم خندید..
همه چی داشت خوب پیش میرفت.. داشتم به این فکر میکردم جمعیت که کمتر شد برم سر خاک حاج قاسم..
صدای وحشتناکی انگار گوشام رو پاره کرد... فقط چند ثانیه کافی بود که صدای جیغ و وحشت مردم پیچید توی گوشم.. انفجار سمت خاک حاج قاسم بود.. می دونستم آقا محمد اونجاست با نگرانی سمت صدا و جمعیت رفتم.. جمعیت خلاف من حرکت من راه میرفتن و باعث شد سرعتم کند شه..
صدای آقا محمد پیچید تو گوشم: داوود اینجا پر از زخمیه یه آمبولانس بفرست.. حرفش رو به رسول منتقل کردم...
با دیدن آقا محمد بین جمعیت سمتش رفتم.. دستش خونیبود و محکم روی بازوش فشارش میداد.. با نگرانی گفتم: آقا محمد ترکش خورده به دستتون..
سعی میکرد دردش رو نشون نده سمتم محکم گفت: من خوبم .. مجروح های بدتری هم هست.. وضعیت رو کنترل کنید..من خودم میرم سمت آمبولانس تو برو به بقیه کمک کن..
تایید کردم ازش فاصله گرفتم.. انگشتم رو روی ایرپاد روی گوشم فشار دادم: هر مورد مشکوکی دیده شد سریعا دستگیرش کنید... به تمام ارگان از جمله آتشنشانی و آمبولانس خبر بدین.. سعید و فرشید رو میدیدم که دارن کمک میکنن.. رسول هم دنبال مورد های مشکوک بود..
مردم فرار نمیکردن.. داشتن کمک میکردن..
بین جمعیت یه دختر بچه بود که داشت با وحشت گریه میکرد.. معلوم بود گم شده.. کف خیابون پر بود از مردمی که زخمی بودن.. دیگه اصلا از بوی اسفند خبری نبود.. فقط بوی خون بود که وارد ریه هات میشد..
با عجله سمت بچه رفتم.. سعی کردم ارومش کنم اما فایده نداشت ، وحشت کرده بود..
بغلش کردم مدام میگفتم: نترس عمو چیزی نیست الان مامانت رو پیدا میکنیم..
اما این فقط ته ماجرا نبود.. انفجار دوم دقیقا جایی که مردم داشتن کمک میکردن اتفاق اوفتاد.. تمام ترسم بچه ی توی بغلم بود.. محکم گرفتمش و خودم و سپرش کردم که ترکش بهش نخوره..
شدت موج انفجار اونقد بالا بود که خودم و دختر بچه ی توی بغلم رو پرت کرد یه گوشه.. تنم محکم به تنه درخت برخورد کرد.... انگار تمام مهره های کمرم خورد شد..
دیگه هیچ جونی نداشتم.. بچه ی توی بغلم برای بیرون اومدن از بین دستام تقلا کرد و خودشو بیرون کشید با دیدنم گریه اش شدت گرفت.. با ترس نشسته توی چشماش نگاهم میکرد..
احساس سوزش و خونی که از پهلوم سرازیر می شد رو حس میکردم.. ترکش خورده بودم.، درد وحشتناکی توی کل وجودم پیچید.. گوشام هنوز سوت میزد.. خودم میدونستم دیگه آخرای عمرمه.. خواب مامان توی سرم تداعی میشد . دست و پیشونیم خونی شده بود..
با چشمای تار به بچه نگاه کردم سالم بود فقط خونابه باریکی از پیشونیش جاری شده بود.. آخرین لبخند بخاطر سالم بودن بچه روی لب هام نشست..
این بچه گناهی نداشت.انگار ؛ پایانِ من، آغازِ سلامتیِ اون بود. دیگه نفس کشیدن سخت شده بود.. فقط چهره حاج قاسم بود که توی ذهنم میچرخید.. فکر میکردم کنار وایساده.. احساسش میکردم.. پاهام برای آخرین بار از شدت درد روی زمین کشیده میشد.. فقط من نبودم.. کف خیابون پر بود از ادمایی که بیگناه پر پر میشدن..
صدای رسول آخرین لالایی بود که گوشام رو نوازش میداد با نگرانی توی ایرپاد توی گوشم داد میزد: داوود ؟ داوود حالت خوبه؟ داوود یه مختصات بهم بده..! داوود اگه صدای منو میشنوی صدام بزنن.. داوود جی پی اس روی لباست نشون میده فقط ۱۰ متر با انفجار فاصله داشتی..تروخدا جوابم رو بده..
داشت گریه اش می گرفت.. .. اما من دیگه نمی تونستم حرفی بزنم انگار خواب مامان تعبیر شد.. من با پهلوی ترکش خورده و رسول که مدام صدام میزد بدون اینکه جوابی بدم.. هیچکدوم از اعضای بدنم دیگه تکون نمی خورد.. پاهام از کشیده شدن روی زمین دست برداشتن..
دیگه دردی احساس نمیکردم .. بی حسشدم.. صدای تو سرم آخرین جمله " داری شهید میشی..دیدی حاج قاسم آرزوت رو برآورده کرد" رو گفت.. بوی اسفند و خون، آخرین عطرِ هم آغوشیِ من با آرزوهام شد.”
پلک هام سنگین شد و آروم آروم همه چی تموم شد..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم پارت دلی : آخرین لبخند داوود به ظاهر اما
پ ن : ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲💔🖤
پ ن :پیرهن مشکیِ دلتنگی رو پوشیدم، بیخبر از اینکه امشب خودم میشم دلیل یه دلتنگی تازه…”
پ ن : بر تعبیرِ خوابِ مادرِ دلخسته، پیرهنِ مشکیِ عشق پوشیدم؛
در آغوشِ خاک، به حاج قاسم رسیدم."**
.....
امیدوارم خوشتون بیاد..
نظرات یادتون نره هاا🥲
https://daigo.ir/secret/21950014681
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
پ ن : ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲💔🖤 پ ن :پیرهن مشکیِ دلتنگی رو پوشیدم، بیخبر از اینکه امشب خودم میشم دلیل یه دل
چرا اینقد ناشناس خالیه....
آخه من گریه کنم آیا؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و دوم
رسول
در خونه رو باز کردم رفتم داخل ... فقط لامپ کوچیک راهرو رو روشن کردم .. بی قراری وجودمو گرفته بود.. خونه رو مدام دور میزدم .. نمیدونستم ، نگرانبودم.. اما..اما مگه من منتظر همین حکم نبودم؟ پس چرا الان اینطور بی قرار شده بودم؟
رفتم سمت آشپزخونه شیر آب رو باز کردم... چندتا مشت پر از آب روی صورتم پاشیدم.. یکم آب خوردم..
اسپری رو مثل همیشه مهمون ریه هام کردم..
روی تخت نشستم عصبی پام رو تکون میدادم... نمی دونستم باید چیکار کنم..
ناچار دراز کشیدم حرف محمد توی سرم می چرخید " حکم اسلان اومده... اعدام"
به سقف خیره شده بودم.. گذشته همیشه آماده هجوم به ذهنم بود.. اصلا انگار گذشته یه هیولا بود که با تاریک شدن هوا ظاهر میشد...
چشام رو بستم.. سعی کردم بخوام اما هی یادم اومد ، یادم اومد..
( گذشته )
محکم یقه لباسم رو گرفت و برد سمت زیر زمین.. انگار هیچکس برای کمک کردن به من خونه نبود.. خون عمو هنوز روی لباسم بود...نمی دونستم الان که ما اومدیم کسی هست جسد عمو رو پیدا کنه یا نه ..
توی زیر زمین محکم هلم داد روی زمین بوی نم و سیگار محکم وارد ریه هام شد .. بخاطر حرکاتش گیج شدم..سریع سعی کردم بلند شم..رگ گردنم متورم شده بود داد زدم: فک کردی من پشیمون میشم؟ من خودم میرممیگم تو بودی که عمو رو کشتی...
معلوم بود عصبیه.. کنارم وایساد قدش از همیشه بلند تر به نظر می رسید.. سایهاش روی تنم اوفتاد..
سمتم حمله ور شد.. محکم زدم زمین.. زیر چشم و روی گونم سوزش بدی احساس کردم.. با کفشش محکم به صورتم زده بود.. گیج شده بودم.. نفسمبرای حرف زدن قطع شده بود.. فکر میکردم تموم شده باشه اما گرفتم زیر دست پا.. هر مشت و لگدی که روی تنممینشست فقط کتک نبود تخلیه خشم بود .. برای خالی کردن کینه ش ادم خوبی رو پیدا کرده بود.. لگدی که به دنده هام زد.باعث شد چشام سیاهی بره..
خسته شد .. نفس کم اورد و ازم فاصله گرفت.. نمی تونستم نفس بکشم.. چشام تار میدید.. خون گرم از پیشونیم سرازیر شد حالا دیگه فقط بوی نم نبود بوی خون هم اضافه شده بود ... پام رو نمیتونستم تکون بدم.انگار شکسته بود.. دستم بخاطر کشیده شدن روی سیمان زخم شده بود.. سرماو زبری سیمان رو حسمیکردم.. تمام بدنم گرفته بود.. دستم رو با بدبختی سمت گلوم بردم هیچ تلاشی برای بلند شدن نمیکردم.... دوباره سمتم اومد دستش رو بالا برد نه برای زدنم بلکه دستش روی با خونسردی زیر چونه.ام گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم.: ریوان... تو هیچی نیستی .. لب باز کنی دنیا رو روی سرت خراب میکنم... ریوان.. تو که نمی خوای بقیه هم مثل عموت شن می خوای ؟ لب باز کنی اونا رو نابود میکنم..
اشک نه از غم بلکه از ترس ازگوشه چشمم پایین اومد.. اینفقط تهدید نبود. میدونستم حرفی که زده رو راحت عملی میکنه.. درد به نقطه بی حسی رسیده بود و فقط خون روی پیشونیم رو حس میکردم...
چیزی نگفتم که اینبار گفت: ریوان فهمیدی یا نه؟
با گریه سرم رو تکون دادم... لبخند خونسردی زد: حواسم بهت هست... بیشتر از هر وقت دیگه ای.. یادت باشه کوچکترین کار بزرگترین تاوان رو داره..
با رفتنش انگار اکسیژن تازه جرئت کرد وارد ریه هام شه.. من الان فقط کتک نخورده بودم.. بزرگترین دارایی که داشتم از دست دادم.. اونم احساس امنیت.. من الان دیگه برای خودم نبودم.. حتی اجازه هیچ کاری رو نداشتم..
..
نفس عمیقی کشیدم.. این خاطرات هیچ وقت تمومی نداشت... روی تخت به پهلو چرخیدم... اگه فقط همون ماجرا بود که اشکالی نداشت.. مشکل من اینجا بود که بعد از اون ماجرای زیر زمین اسیر اسلان شده بودم.. حق هیچکاری رو نداشتم ..
اما ... اما الان دیگه حکم اسلان اومد.. اسلان فقط هیولای تاریکی من بود.. اما دیگه تموم شد..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : خاطرات گذشته شبیه یه هیولا شبا ظاهر میشدن..
پ ن : من اسیر اسلان شده بودم