اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم،
فکر نکن که چهقدر ضعیف و کمتوانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
https://eitaa.com/Admin_Gando
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرونده آقا زاده ها..
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
رسوول جااان!! #گاندو #محمد #رسول #سعید #امیر https://eitaa.com/Admin_Gando
تکرار نشدنیه این سکانس😂💔
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و ششم
رسول
گوشی رو که روی گوشم گذاشتم صدای داوود پیچید تو گوشم : رسول خوبی ؟ کجایی؟!
_ تو خوبی ؟ بیرون بودم دارم میام سایت...
پرسید: منو میرسونی خونه؟!
_ اره میام الان..
داوود
از اومدنش چند دقیقه گذشته بود که با هم رفتیم پارکینگ .. پشت فرمون نشستم و رسول کنارم.. ماشین و روشن کردم و زدیم بیرون..
ساکت بود.. خیره بود به ماشینایی که از کنارمون سبقت میگرفتن..
چند ثانیه نگاهش رو بهم داد و گفت: داوود حالت خوبه؟! هم ساکتی هم انگار رنگت این روزا پریده..
نفس عمیقی کشیدم: اره حالمخوبه.. شاید بخاطر خستگی زیاده.. این پرونده سخت شده..
سرش رو تکون داد: اره خیلی سخت شده.. اما تو مشکوک میزنی..
خندیدم : من ؟! چرا منو مث خودت میبینی؟!
شونه ای بالا انداخت..که لبخند روی لبم خشک شد.. محو شد و جاش یه اخم روی ابروهام نشست.. رنگم عوض شد.. به رسولی که به جلو خیره شده بود نگاه کردم.. انگار درد کلیه اومده بود که دروغ منو بیرون بندازه..
آروم گفتم: رسول اون بطری آب معدنی رو از صندلی عقب بده بهم..
بی هیچ حرفی به عقب خم شد و بطری رو داد دستم.. متوجه حالم نشد.. با آب خوردن چیزی درست نشد... فقط انگار بدتر شد..
انگار سنگ لعنتی برای خودش می چرخید و باعث این درد وحشتناک میشد.. ناخودآگاه پشت فرمون خم شدم.. دستمو روی کلیهام فشار دادم.. نمی تونستم راست وایسام.. عرق سرد از پیشونیم سر خورد...
رسول انگار چیزی یادش اوفتاد که گفت: راستی داوود ؟!
تا چشمش بهم اوفتاد حرفش رو خورد.. با نگرانی گفت: داوود چته.؟ حالت خوبه؟! یا خدااا تو که خوب بودی الان!
ماشین و لب خیابون پارک کردم.. محکم فرمون رو گرفته بودم.و رسول برای شنیدن حالم عجله داشت..
به سرفه افتادم ..
رسول پیاده شد و اومد سمتم درو باز کرد دوباره پرسید: داوود میگی چته؟ حالت خوب نیست چی شده..!
چشام می لرزید.. نگاهش که کردم نگرانی چشماش بیشتر شد: رسول ... رسول منو میبری دکتر ؟ من...من یه چند وقتی هست سنگ کلیه دارم.. درد امشب نمی دونم چرا اینقد شدیده..
از دستم عصبی شد اما الان وقت توبیخ کردنم نبود سریع گفت : باشه جاتو عوض کن بریم..
ماشین رو روشن کرد پشت صندلی عقب مچاله شدم.. یه چشمش به جلو بود یه چشمش به اینه .. مدام میگفت: حالت خیلی بده؟ خب چرا نگفتی بهم؟!
من چی ؟ من اصلا نمی تونستم حرف بزنم.. دندونام درد میکرد فقط بخاطر اینکه از درد زیاد اونا رو روی هم فشار میدادم.. واقعا بدتر شده بودم... تحت فشار بودم.. تمام سعی که داشتم این بود رسوا نفهمه ولی الان فهمیده بود..
وقتی رسیدیم سریع بهم یه سرم وصل کردن.. حال رسول مشخص نبود عصبیه یا نگران...
دکتری که تحت نظرش بودم اومد با معاینه ای کهکرد گفت: نه فایده نداره ... سرم تموم شد بیا اتاقم..
آروم سرمو تکون دادم... اینم از این.. با رفتن دکتر رسول هم رفت بیرون.. بدون اینکه حرفی بزنه..
به مامان باید چی میگفتم؟ رسما از خونه مینداختم بیرون..
با حرفی که دکتر زد رسول عملا ازنگرانی سکته رو میزد..
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : درد اومده بود دروغ منو بیرون بندازه..
پ ن : از دستم عصبی بود ولی وقت توبیخم نبود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
فصل دوم
پارت سی و هفتم
رسول
نگران بودم... از دست داوود خیلی عصبی بودم.. با حرف دکتر نفسم گرفت.. مگه سنگ کلیه چیکار با داوود کرده..
با رفتنش منم بدون نگاه کردن به داوو از اتاق زدم بیرون.. روی صندلی بند نبودم..مدام رژه میرفتم... همیشه همینطوری بودم... نمی تونستم حتی اخم روی ابروی داوود ببینم...
گوشی رو از جیبم در اوردم و زنگ زدم به محمد جواب که داد گفتم: آقا محمد خوبین؟ شما میدونستی داوود سنگ کلیه داره ؟
آروم گفت: چرا چطور چی شده ؟
_ تو ماشین بودیم که حالش بد شد اوردمش بیمارستان.. دکتر هم گفت فایده نداره باید بعد سرم بره پیشش..
برعکس صدای من صدای محمد آروم و محکم بود: باشه من خودم میام بیمارستان الان.. چیزی نیست نگران نباش..
با قطع کردنش آروم نگاهی به داوود انداختم.. ساکت خیره شده بود به دیوار..
محمد
روی صندلی راهرو نشسته بودم.. رسول اما جلوی من مدام راهرو رو دور میزد.. بخاطر نگرانی بود.. داوود انگار حق داشت که نگفته بود...
آروم گفت،: رسول بیا بشین..
چند ثانیه مکث کرد..کنارم نشست.. با صدای گرفته گفت: من نمی دونم این داوود چرا چیزی بهم نگفت... آقا محمد شما که میدونستی چرا نگفتی؟ معلوم نیست الان دکتر چی می خواد بگه بهش..
ارومگفتم: رسول جان داوود مشکلش حاد نیست.. خب وقتی اینطور نگران میشی حق داره نگه بهت..
نفس گرفت: آخه اینطوری که نمیشه... حتما مشکلی هست که نگفته بهم..
_ نگران نباش هیچی نیست.. داوود نمی خواسته نگران شی همین ..
داوود از اتاق بیرون اومد رسول سرش رو انداخت پایین و نگاهش نکرد.. معلوم بود از دستش دلخوره.. بلند شدم رفتم سمت داوود: بریم اتاق دکتر ببینم چی میگه..
آروم کنار گوشم گفت: آقا محمد رسول عصبیه؟
_ خیلی..
چیزی نگفت و رفتیم داخل..
داوود
از اتاق بیرون اومدیم سمت آقا محمد گفتم : خب چیکار کنیم اقا؟!
چند ثانیه فکر کرد: امشب برو استراحت کن شنیدی که دکتر چی گفت؟ حالت بد شه مستقیم میای بیمارستان چون سنگت جای حساسیه.. فردا هم که نوبته عمل داری .. داوود تو که از عمل نمی ترسی؟ لیزره یه عمل به قول معروف سرپایی..
ارومگفتم: اره آقا اوکیه
چند ثانیه مکث کردم: منظورم اینه که درسته همه چی.. نه آقا چرا بترسم.. سر موقع میام بیمارستان..
سمتم گفت: خب پس من میرم توام با رسول برو..
تشکر کردم .. با رسول هم خداحافظی کرد و رفت..
تمام مدت رسول هیچ نگاهی نمیکرد..
سمتش رفتم: رسول بریم؟!
بدون نگاه بلند شد رفت بیرون.. پشت سرش رفتم..
سوار ماشین شدیم.. اخم از روی ابروهاش کنار نمی رفت.. آروم گفت : رسول ناراحتی ؟ باور کن من....
حرفم رو قطع کرد: نمی خوام چیزی بشنوم داوود..!
دوباره گفتم: من واقعا می خواستم بگم بهت من فقط ..
اینبار با اخم نگاهم کرد: گفتم نمیخوام حرفی بزنی .. آروم بشین تا بدمت دست مامانت..
خیلی ازم عصبی بود.. اینبار خیلی ارومگفتم: رسول..
خیره به چراغ ماشینا بود: بله ..
نقطه ضعفش دستم بود.. اینبار آروم تر گفتم: بخدا وقتی ازم ناراحتی کلیه دردم بیشتر میشه..
اینبار بدون اخم با چشمای نگران گفت: واقعا؟ الان درد داری داوود؟!
_ ازم عصبی نباشی خوبم..
نفس عمیقی کشید: بخدا که نگرانتم داوود.. خیلی نگرانتم.. چرا بهم نگفتی ؟ اگه می گفتی من اینقد نگران نبودم..
سرم رو تکون دادم: ببخشید .. فقط نمی خواستم نگران شی...
لبخند غمگینی زد: باشه.. این یه بار کاری ندارم باهات..
_ میشه امشب خونه ما بخوابی ؟
با تعجب گفت: چرا
_ به دو دلیل.. دلیل اول اینکه میترسم امشب حالم بد شه مامان هل کنه.. دلیل دوم هم اینکه من به مامان بگم شاکی میشه میندازم بیرون..
با تاسف گفت: چشمم روشن پس به مامانت هم نگفتی.. باشه میام ..
لبخند زدم: خب خداروشکر تو باشی مامان کاری نداره باهام ..
#رویار_۲
•••••••••••••
پ ن : نگرانی های رسول ..
پ ن : داوود و رسول ))))
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب: انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
💻 Farsi.Khamenei.ir