شرمنده تک تک شمام وقتی که تاخیر ایجاد میشه در روند پارت گذاری..))
دیگه شروع امتحانای نوبت دوم و اسباب کشی و این داستانا سر ما رو حسابی شلوغ کرده و ذهن ما رو درگیر..
حلال کنید!.. دم معرفت شما گرم..)
ان شاءالله فردا عمری باشه پارت میزارم ☘
شما که تاج سرین🌸
خوش به حال رویار💛
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ورودی سازمان امنیت ایران
از یک پارکینگ عمومی..
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سیزدهم
رسول
از روی صندلی بلند شدم و سمت اتاق اقا محمد رفتم.. حتی اگه سالها طول میکشید اسمش اتاق فرهمند نمیشد..
تغریبا بچه ها همه نشسته بودن.. صندلی کنار داوود خالی بود.. نشستم: سلام..
منتظر من بودن.. طبیعی بود.. گزارش دست من بود..
با ساکت شدن جمع و نگاه فرهنمد صدام رو صاف کردم: از پرونده سایه..به یه باشگاه زنونه به اسم هِرَم طرفای پیروزی رسیدیم.. در حال حاضر پلمپه به دلیل خودکشی یه دختر.. اطلاعاتی راجبش نبود وقتی رفتیم یه نگهبان گفت اون شب بردنش بیمارستان دینا سجادی ۲۲ ساله.. در حال حاضر منتظر مجوز پزشک قانونی هستیم..
لحظهای مکث کردم: ماشینی که با فرشید تصادف کرده چندباری هم همین اطراف دیده شده.. و سرنشین ماشین هیرمان بوده..
گزارش رو سمت فرهمند دراز کردم .. از دستم گرفت و تشکر ارومی کرد.. داوود کنارم ورقه های جلوش رو جابه جا کرد: گزارش تصادف به من سپرده شده بود..
حالا فرشید نگاهش دقیق تر شده بود: اون شب یه ۴۰۵ مشکی با پلاک مشخص با فرشید تصادف عمدی شکل میگیره.. با در اوردن سابقه متوجه شدیم که این ماشین به اسمپور رحیمی بوده و چند وقتی توی پارکینگ بوده.. اما بعد گزارش سرقت به کلانتری داده میشه.. بیشترین حدس طبق تصاویر دوربین های کنترل ترافیک توسط هیرمان دزدیده شده.. اما شب تصادف یه فرد ناشناس بوده..که ممکن از طرف هیرمان بوده..
نگاه های فرشید غمیگن و کلافه بود.. بعد از صحبت های داوود ثانیه های کوتاهی ساکت بودیم.. اما همین سکوت رو امیر شکوند: اقای فرهمند.. طبق حرفای داوود و رسول پس نتیجه میگیریم تغریبا پشت این ماجرا های اخیر کسی نبوده جز هیرمان..
انگاار هیرمان کنار من نشسته بود که نگاهش قفل من شد: کی این امار رو به هیرمان داده؟ نکنه هیرمان علم غیب داره که فهمیده فرشید می خواد جایی بره؟ که این همه تا خارج از شهر دنبالش باشه؟
هنوز نگاهش سمت من بود.. ذره های ریز عرق اروم روی پیشونیم مشخص شد..
فرهمند خودش از بقیه سبقت گرفت: منظور؟
حالا جرئت بیشتری پیدا کرد: پس میشه گفت یه نفر به بیرون خط میده.. اونم در نبود اقا محمد ...
_اون ادم از طرف هیرمان افشار بوده.. هیرمان پسر اسلان افشار.. اسلان افشار کیه؟ دایی خونی رسول .... رسول همین الانم خیلی راحت مشکوکه.. این اتفاق دقیقا دو روز بعد از اینکه پرونده هیرمان دست رسول رسید این اتفاق اوفتاد.. شاید تصادف فقط یه رد گم کنی بوده..
نگاه سنگینش قفل شد:رسول میتونی بگی چرا اصلا یهو باید از ماجرای سفر فرشید کسی خبر دار شه؟ اونم پسر دایی شخص شما؟
با نگاه های سنگین فرشید تنم لرزید.. دستم توانی برای نگه داشتن خودکار نداشت... چرا فرشید اینطور نگاه میکرد؟ نکنه فکری ...
ذره های اکسیژن انگار داشتن دور میشدن.. نمی تونستم درست سرم رو بالا بگیرم..
فقط داوود بود که نگاهش هیچ تغیری نکرده بود.. سرمو بالا گرفتم ..پوزخند عصبی روی لبم نشست: چه سند محکمی برای حرفات داری؟ کل استدلالت روی نسبت خانوادگیه.. در حالی که امکان داره فرشید یا خانومش از قبل تحت نظر بوده باشن..اینطوری نیست؟ من خودم روی همین موضوعی که گفتی کار میکنم..
فقط نگاهم کردم.. لحظهای نمی خواستم نگاهم سمت فرشید بره.. به ساعتم نگاه کردم فقط ده دقیقه مونده بود.. اما همینم زیاد بود.. فکر میکردم هر کدوم از بچه ها لحظه ای مشکوک شدن..
از روی صندلی بلند شدم فقط نگاهم سمت فرهمند بود: اگه با من کاری ندارین زودتر برم..
سری تکون داد: با اجازه..
با بیرون اومدن از اتاق دستم سمت گلوم کشیده شد.. انگار نگاه کل سایت روی من بود.. .پشت میز نشستم.. لرزش دستام به وضوح مشخص بود..در کشو رو باز کردم اسپریم رو دستم گرفتم..اما قبل از استفاده از دستم اوفتاد.. توانی برای برداشتنش نداشتم..
سرم رو بین دستام گذاشتم .. پای راستم با ریتم عصبی تکون می خورد.. نگاه فرشید هنوز توی سرم بود..نکنه..نکنه منو مسبب رفتن آیه بدونه؟ حتی یه درصد به اینکه فکر کنن با هیرمان دستم تو یه کاسهس منو تا پرتگاه فروماشی هدایت میکرد..
قلبم هنوزم اروم نگرفته بود.. لعنتی.. چرا؟ ...
دستی رو شونهام نشست .. با هول سرم رو بالا گرفتم.. داوود بود: خوبی تو؟ چشمات چرا قرمز شده؟
چیزی نگفتم.. کنارم نشست: نکنه اون حرفا؟ ای بابا.. تو که میدونی امیر پی درجه گرفتنه..
نگاهم ترسیده بود: داوود ؟ تو که یه درصد با حرفای امیر ...
کلمات بعدی رو حدس زد که اجازه ادامه دادن نداد: شوخی میکنی؟ من تو رو بهتر از خودت میشناسم..
_ فرهمند گفت تمرکز خودتو بزار روی پرونده سایه.. با تصادف کاری نداشته باش..
نگاهش رو دستی بود که ناخوداگاه میلرزید: باید بفهمم از قبل پرونده کسی فرشید رو زیر نظر داشته یا نه..
به ساعتش خیره شد: حالا اول بیا بریم خونه.. .
تنها راه همین بود.. نمی خواستم تو سایت بمونم.. اسپری رو از روی زمین برداشتم و با هم رفتیم سمت پارکینگ..
با صدای گرفته گفتم: تو میشینی پشت موتور؟
سری تکون داد..
باد خنک حالمو بهتر میکرد.. پلک هامو روی هم فشار دادم.. سرم رو به داوود تکیه دادم..
سرم حالا اروم نبض میزد.. سردم بود.. ته دلم خالی شده بود.. به این فکر میکردم که دیگه سایت نرم.. چطور فرشید یا حتی سعید بعد از این همه تهمت لحظه ای به من شک نمیکردن؟
شاید خوب بود که محمد نبود.. من همیشه بابت گذشته از محمد خجالت میکشیدم..
مگه قرار نبود روز اولی که رفتم سایت کل گذشته رو حبس کنم تو جعبه ، که از نو شروع کنم؟ خود عمو حمید مگه نمیگفت گذشته ها گذشته؟
چرا این گذشته لعنتی پشت سرم بود؟ حالا نه تنها محمد بلکه کل سایت اسم اسلان بود.. همون گذشته که انگار می خواد یاداوری کنه من کیم.. !
با صدای داوود سرم رو بالا گرفتم.. رسیده بودیم. بدون هیچ حرفی پیاده شدم.. بی توجه به داوود سمت خونه رفتم.. از پله ها بالا رفتم..کلید رو توی قفل چرخوندم که داوود هم اومد..
لامپا رو روشن کرد .. خسته گوشه خونه نشستم..انگار خستگی همهی روزا الان به تنم هجوم اورده بود.. دیگه نمی تونستم سر قولم با محمد باشم..
تلفن داوود زنگ خورد: جونم مامان؟
مامان.. خونه زیادی خفه بود.. بلند شدم و سمت بالکن رفتم... بدون روشن کردن لامپ کم نورش .. روی سرامیک های خنکش نشستم.. حالا راحت تر میشد نفس کشید..
چند دقیقه نگذشته بود که داوود در بالکن رو باز کرد: رسول من با موتور یه سر میرم خونه ..میام الان..
وقتی جوابی نشنید با خداحافظی ارومی رفت..
•••••••••••••••
پ ن : کی این امار رو به هیرمان داده؟
پ ن : ذره های ریز عرق اروم روی پیشونیم مشخص شد..
پ ن : اسلان افشار کیه؟ دایی خونی رسول .
پ ن : اونم پسر دایی شخص شما؟
پ ن : نکنه..نکنه منو مسبب رفتن آیه بدونه؟
پ ن : ته دلم خالی شده بود..
پ ن : انگار خستگی همهی روزا الان به تنم هجوم اورده بود..