eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
‌روی دیوار محل اقامت تیم ملی پوستر «زن زندگی آزادی» چسبونده بودن! محمد محبی هم کندش و انداخت جایی که لیاقتشه :) دمت گرم آقای محبی🤌🏻 https://eitaa.com/romanFms
همسایه میپذیرررررم🍃. آمارم؟!۱.۷k آمارت؟!بالای ۱k پیووویم← @hasti_h_1389_h
ما که نمردیم..!! بیوفته پرچم..!! ما تازه زنده تر میشیم ماه محرم..🖤!!
دوتا پارت بخونیم به جبران این تاخیر ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و بیست و دوم محمد دم عمیقی کشیدم: من خودم میام ایران.. عملیات دستگیری ابورحمان رو بسپرین به یه نیروی دیگه.. اقای عبدی.. من با اولین پرواز میام.. جمله‌ش افکارم رو متوقف کرد: نمیشه.. _ یعنی چی؟ ریتم کلماتش محکم تر شد: تو دقیقا تا اخرش داری میری..نمیشه این اخرا بسپاری به یه نفر دیگه..تو الان کاملا با موضوع اشنایی هر نیروی دیگه ای بیاد طول میکشه تا روی دور بیوفته.. فکم رو سفت فشار داده بودم تا نلرزه، اما توی دلم همه‌چیز می‌لرزید. عصبانی بودم، اون‌قدر که دلم می‌خواست همه‌چیز رو به هم بریزم: اخه نمیشه اقای عبدی..اگه قضیه رسول پیش نمی اوفتاد که حرفی نبود.. اما شما که میدونی یه همچین وقتایی چقد زود میتونه دیر شه.. حرفی نزد.. همیشه این حرف نزدنا یعنی نمیشد حرفش رو تغیر داد..حکم همونی بود که داد.. یه خشم تلخ که راه گلو‌م رو بسته بود: چقدر وقت دارم؟ کی میتونم عملیات رو انجام بدم برگردم ایران؟ تا اون موقع تکلیف رسول چی میشه؟ _ خیلی طول بکشه هفته‌ی بعد.. بعد میتونی برگردی ایران.. نگران رسول‌نباش..فرهمند برسی میکنه..تا وقتی بیای دادگاهی اجرا نمیشه.. پوزخندی عصبی زدم..چی‌میگفت؟ فرهمند برسی کنه؟ دادگاه که پله اخر بود..رسول تا پله اخر نمیرفت قبلش تبرئه میشد ، اره؟ _ میتونی همینجا مدارک و اسناد علیه رسول رو مطالعه کنی..می خوای؟ سری تکون دادم: بله..بفرستین برام.. بعد از یه خداحافظی کوتاه قطع کرد... هنوزم نگاه سنگین نایف رو حس میکردم.. هوفی کشیدم..چطکر میتونستم تا هفته‌ی بعد صبر کنم؟ ..حتی اگه ثابت هم نشه بازم بیشتر طول میکشید.. چار‌ه‌ی دیگه‌ای نداشتم یه چیزی توی وجودم می‌جوشید..هرچی بیشتر سعی می‌کردم خودم رو کنترل کنم، بیشتر حس می‌کردم دارم از درون مچاله می‌شم.. اینبار شماره‌فرهمند رو گرفتم.. میدونستم همین ساعتا پشت میزم نشسته.. طولی نکشید که بی معطلی جواب داد...بعد یه سلام ساده پرسیدم: خبر دستگیری رسول به دستم رسیده.. _ چه زود..درسته.. این روزا اوضای خوبی نداره.. اقا محمد.شما فرد دقیقی هستین فکر نمیکردم مار تو استین پرورش بدین اونم حالا که نیستین.. _ من امار استین خودمو دارم، دلیلی برای نگرانی نمی بینم.. مطمئن حرف میزد: برای شما هم بد میشه.. حرفه‌ای ترین نیروی شما در حال رد و بدل کردن اطلاعات بوده.. برای شما هم اتفاقی بیوفته ممکنه بابت همین اطلاعاتا باشه.. انگار همه‌شون دست به یکی کرده بودن تا نفسم رو بگیرن: راجب چیزی که ثابت نشده مطمئن صحبت نکن... _ بله درست میگین...بگذریم..حتما کار مهمی داشتین.. دم عمیقی کشیدم: باید با رسول صحبت کنم.. _ نمیشه.. رسول ممنوع ملاقاته. یا حتی صحبت.. کلافه نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم دستم می‌لرزید، نه از ضعف، از فشاری که داشتم تحمل می‌کردم...نایف متوجه حرفام میشد؟: می خوام رسول‌و با مسئولیت کامل خودم‌به صورت موقت ازاد کنی.. تحت نظر باشه تا وقتی که برسی تموم میشه..اما اون تو نمونه.. صداش برام مثل کشیدن ناخن روی اهن بود: صلاح نمی بینم.. رسول در حال حاضر نیروی منه نه شما..اقا محمد بار قبلی هم اگر صحبت های شما نبود تا حالا اینقدر پیش نرفته بود.. مطمئن بود..از اتهامی که به رسول زدن.. فعل و لحن حرفاش راجب یه متهم در انتظار اعدام بود نه رسول: اما میتونم.. قبل از اینکه جمله‌ش رو کامل کنه از حرفی که زدم پشیمون شدم.نباید اینقد احساسی عمل میکردم، حفظ جونش الان خیلی مهم تر بود..خاطره های عبدی حالا توی سرم میچرخید..از نیرویی که به اشتباه دستگیر شد اما بعدش هم ترور شد.. رسول نباید بیرون میومد.. اینطور جونش بیشتر در خطر بود.. بیرون اومدنش یعنی حذف شدن توسط نفوذی اصلی..اصلا چه بهتر که ممنوع ملاقات بود و فرهمند اینقدر پیگیر برای بازجویی..اینطور حتما نمی تونن بلایی سرش بیارن..حداقل تا هفته‌ی بعد که اونجا نیستم.. بعد یه مکث طولانی نفس عمیقی کشیدم  دستمو توی جیبم فرو بردم و با لحن ارومی گفتم: نه..لازم نیست..حرفای تو قبول.. می خوام تا وقتی که خودم میام رسول بازداشت بمونه.. ممنوع ملاقات‌باشه..نمی خوام احدی از نیرو های سایت با رسول دیدار یا صحبتی داشته باشه.. بازجویی یا هر برسی که لازمه انجام بدین تا برگشت خودم.. بدون اینکه منتظر جوابی بمونم قطع کردم.. هر کلمه مثل تیری بود توی قلب خودم..من حالا چه فرقی با فرهمند داشتم وقتی راجب رسول مثل خودش حرف زدم؟! اگه فقط نجات جون خودش نبود میتونستم از خودم‌متنفر شم.. از شدت عصبانیت دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم، اما چشم‌هام از غمی می‌سوخت که نمی‌تونستم پنهانش کنم.. داشتم با رسول چیکار میکردم؟! ••••••••••••••••••••• پ ن : فکم رو سفت فشار داده بودم تا نلرزه... پ ن : اما توی دلم همه‌چیز می‌لرزید..)) پ ن : چشم‌هام از غمی می‌سوخت که نمی‌تونستم پنهانش کنم.. پ ن:یه خشم تلخ که راه گلو‌م رو بسته بود