تو اگر رنج شوی
درد شوی
پنجه به قلبم بزنی
من تو را
باز تو را
باز تو را
میخواهــمت 🤍
#دلی
خداوند تو را اول به خانواده ات
بعد به من ، دوباره به من و باز هم به من ببخشد !
#دلی
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و چهارم
محمد
دم عمیقی گرفتم با میز فاصله گرفتم و به صندلی تکیه دادم..دست به سینه با چشمایی شاید حق به جانب نگاهش کردم و منتظر جواب بودم..
توی اتاق کسی نبود جز ما.. به ورقه های روی میز بار دیگه نگاه کرد..
_ خب فرهمند؟ قانع کننده بود؟
همونطور که نفسشو بیرون میداد سری تکون داد: انگار..
ورقهای از روی میز برداشت و سمت من نشون داد: پس میگی یه نفر دسترسی داشته به سیستم رسول؟! بر خلاف قوانین سایت! و اون فرد ناشناسی که ما ازش خبر نداریم وقتی که رسول مرخصی بوده خیلی ریلکس کارشو کرده! درسته؟
لبمو تر کردم: بله.. این ماجرا ها کم بیش وقتی من رفتم اتفاق اوفتاده..بهترین فرصت برای این کار.. رسول هم که طعمه خوبی بوده.. در واقع رسول با شرایطش بیشتر توی چشمه خیلی راحت یه سپر دست کرده که بتونه راحت کارشو کنه بدون اینکه کسی بهش شک کنه..
_ پس چرا از اطلاعات سوخته استفاده کرده؟!
تکیه مو از صندلی گرفتم: چون اصلا هدفش رد و بدل اطلاعات نبوده .. رسول توی پرونده ای که شما بهش سپردی داشت به جاهای مهمی میرسید.. چه بسا پیدا کردن مهره های بزرگ تر.. پس وقتش بود حذف شه! اما به خودشون زحمت ندادن که دست به کار شن...وقتی که می دونستن می تونن توی همین سایت کلکشو بکنن..
لبخند کجی زد: اونم وقتی بهترین پشتوانه رسول نبود که بخواد درستش کنه..رسول هم که بی دست و پا تر از اونی که بخواد خیلی زود خودشو خلاص کنه..هر کی بوده اینا رو میدونسته..!
منظورش من بودم..! تعریف بود یا تیکه!؟
ابرویی بالا انداختم: ولی به اینجاش فکر نکردی.. حوصله بیشتر موندن نداشتم.. باید زودتر میرفتم بیمارستان.: خب؟ حکم تبرئه و زادی رو باید تو بدی چون این مدت پیگیری کردی..
از روی صندلی بلند شد و بی هیچ حرفی پشت میز رفت و با ورقهای سمتم اومد..بعد از گرفتنش بدون خداحافظی سمت در رفتم که صداش مانع شد: اقای وحدت..
برگشتم که با فاصله کمی جلوم وایساد: کار من اینجا تموم شده..با اقای عبدی هماهنگ کردم.. اتاق تحویل شما! و اینکه فکر میکنم از جانب من باید برای رسول توضیح بدین..
دستی که جلو اورد و گرفتم: وقتی مرخص شد بهتون اطلاع میدم..
منظورمو گرفتم..بعد خداحافظی سادهای زودتر از من از اتاق بیرون رفت.. حالا من موندم اتاقی که روزا رنگشو ندیده بودم... چیزی عوض نشده بود..دقیقا شبیه هفته های پیش..با این تفاوت که من نبودم و فرهمند پشت میز نشسته..(
.......
داوود روی صندلی های فلزی با دیدنم بلند شد و با قدم های تند سمتم اومد: سلام اقا..!
دستمو روی شونهش گذاشتم: سلام..! از رسول چه خبر؟
_ دکترش نیم ساعتی میشه توی اتاقشه... حالشم که مثل قبل..
سری تکون دادم. جز داوود یه نیروی دیگه هم بود، نیرویی که تا حکم رو نشونش نمیدادم رسول رو تحت نظر داشت.... با بیرون اومدن دکتر بر خلاف میلم که رفتن پیش رسول بود سمت دکتر رفتم.. نگاه کاملی به دکترش کردم: اوضاع چطوره؟
_ عمل حتمیه.. ریه هاش یه از کار اوفتادگی جزئی داره .. ولی بعد عمل امید به بهبودش هست البته اگر به موقع باشه..
بعد تشکر کوتاهی از کنارم رفت.. داوود که کنارم وایساده بود اروم لب زد: الان چیکار کنیم؟
_ به سعید زنگ بزن بگو گوشی رسول رو روشن کنه شماره عموشو پیدا کنه برای من بفرسته..زود..
از کنارش رد شدم و سمت اتاق رسول رفتم..نیرویی که جلوی اتاق رسول بود رو میشناختم: سلام اقای وحدت..!
سری تکون دادم: سلام.. برگهی تا خورده رو سمتش گرفتم: ماموریت شما از اینجا تموم میشه..خسته نباشید.. با دیدنش چشمی گفت و سمت اتاق رفت: اتاق چرا؟
نگاهمکرد: دستبند شو باز کنم! بعد بدون حرفی راهشو توی اتاق کج کرد..
نفسمو حبس کردم..یه بچهی بی جون رو تخت دستبند می خواد چکار؟
قدمای سستم روی زمین کشیده شد و دستمو روی دستگیره فشار دادم..دستم روی دستگیره خشک شد..برای چند لحظه فقط به صدای همهمهی بیمارستان گوش سپردم که در خود به خود باز شد..همون نیروی اشنای سایت با دستبند توی دستش..قدمی عقب رفتم که بعد از خدانگهداری رد شد و رفت.. به رفتنش چشم دوختم..
نفسمو بیرون دادم. می ترسیدم داخل برم.. انگار با دیدن تن بی جون و نفسای به شماره اوفتادهش این محمد و از پا در بیاره... بی اختیار ضربان قلبم تند تر شد.. چند قدم توی اتاق رفتم و در رو بستم.. نور سفید بی رمق اتاق به چشم میزد.. سرمو بالا گرفتم..رسول بود.. روی تخت کز کرده بود.. زیر ماسک اکسیژن و ملافه های تخت گم شده بود..! اولین دیدارمون بعد از روزا..نه لبخندی نه شیطنتی.. ساکت و خوابیده.. اصلا حضور منو فهمیده بود؟
کنار تخت نشستم.. نگاهمو به جز به جز صورتش دوختم.. چرا اینقد شکسته شده بود؟
رگ های زیر پوست شفاف و رنگ پریدهش بیشتر از هر زمانی خودنمایی میکرد..!
_ اینجا سردت نیست.! ؟
اولین جمله بعد این همه مدت.. دستشو ارومگرفتم..سرمای دستش توی دست گرمم گم شد: دستت چرا اینقد سرده ؟
رد کمرنگ دستبند روی دستش جاخوش کرده بود..
بغض بیرحمانهای ناشیانه بهگلومچنگ میزد.. این رسول بود؟! تار های سفید بین موهاش مشخص بود.. چی گذشته بود بهش ؟ که حالا باید به صورتی که نصفشو ماسک اکسیژن گرفته خیره شم؟
نزدیک شدم..اونقدر نزدیک که گاهگاهی صدای نفس هاش به گوشم میرسید: چقدر شکستی رسول... چقدر ازت گرفتن.، وقتی من نبودم؟!
نه اشکی پایین میومد نه بغضی از بین میرفت..اما لرزش صدام واضح بود.
_ دلتنگت بودم… اما تو که اینطور آروم خوابیدی. این آرامشِ تو، بیشتر از هر گلولهای که به من خورده، درد داره... من به این ساکتی تو عادت ندارم.. نمی خوای بیدار شی و حرفی بزنی؟ هر حرفی که توی دلتمونده بگو ولی اینطور ساکت نباش..
قطره اشکی روی دستش اوفتاد.. کبودی رد سوزن های متعدد هنوز روی دستش بود: من نبودم چقدر بهت سخت گذشت؟! مقصر من بودم..! چیکارکردن که اینطوری نفست بند اومد؟! رسول؟ اینجا بودن اصلا به تو نمیاد.. پاشو حرفی بزن کاری بکن..
روز اخر فرودگاه یادته؟ قرارمون این نبود که من بیام بیمارستان دیدنت..
ویسی که برامفرستاده بود توی سرم چرخید..کلماتش ..گریهاش.. بریدنش.. این حسی که داشتم شرمندگی بود.. اگه شرمندگی نبود چی بود پس؟
با فکر کردن به وضعیتش لحظه صدام لرزید: وقتی اون داخل بودی کسی سراغتو نگرفت؟! خانوادت نگرانت نشد؟
_ میدونی که برای خودت نخواستم بیرون بیای ...
صدای یکنواختِ دستگاهِ مانیتور، تنها پاسخی بود که به من میداد.. ریتمی که میگفت هنوزم نفس میکشه، اما حضورِ من، انگار براش، هیچ معنایی نداشت.
با صدای پیامک تلفنم حرفامو با رسول قطع کردم.. سعید بود..شماره فرستاده بود..
نزدیک گوشش رفتم و لب زدم: شما خاطرت برا ما خیلی عزیزه..میدونم بهت سخت گذشته..! خوب استراحت کن..
بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.. حالا انگار دلم ارومتر شده بود.. شماره حمید عموی رسول رو گرفتم چندتا بوق خورد که جواب داد..بعد سلام کوتاهی شاریط رسول رو براش توضیح دادم..
........
کنار داوود نشسته بودم.. با دیدن حمید از روی صندلی فلزی بلند شدم و سمتش رفتم..اما داوود با نگاهی سرد به حمید چشم دوخته بود..
نگران بود..از چشماش مشخص بود.. فاصله که کمتر شد بلافاصله پرسید: سلام..رسول خوبه؟! عملش خطر ناکه؟
اشفته بود.. انگار تمام این مدت هیچخبری از رسول نداشت: رسول خیلی عادت نداشت تند تند سر بزنه.. این مدت خبری ازش نبود اما نمی دونستم اینجاست..
صدامو صاف کردم: دو روزه بستریه.. عمل پر خطری نیست اما بهتره به موقع عمل شه.. فقط برای رضایت زنگ نزدم بهتر بود از حالش باخبر باشین..
دستامو توی جیبم فرو بردم:برای دکتر سوال بود که ریه های رسول از کی این مشکلات براش پیش اومده؟
به جای نامعلومی خیره شد: تا جایی که من میدونم از پنج ، شیش سالگی ریه هاش به دود و خاک حساس بوده.. اما نمی دونمچرا چندسال پیش وقتی مشکل تنفس داشت دکتر تشخیص داد ضربه های سنگینی که به ریههاش وارد شده این مشکلات و پیش اورده..ولی خب خود رسول چیزی نگفت و طفره رفت..!
به فکر رفتم.. ضربه؟
_ می تونم ببینمش؟
سرمو بالا گرفتم: اول پذیرش برگهی عمل رو امضا کنید بعد برین..!
سری تکون داد..چند قدم فاصله گرفت که عقب گرد زد: راستی! ( نزدیک تر اومد) یکی از رفیقای رسول انگار دو روز پیش اومده بود در خونه اما خودمنبودم..برادرم بود..بعد هم که همون روز از ایران رفت و باخبر نشدم..یکی از همسایه ها که انگار دیده بود بهمگفت.. جای من ازش عذرخواهی کنید!
از چیزی خبر نداشتم..اما به ظاهر سری تکون دادم.. با رفتنش به داوود که پوکر فیس به حمید نگاه میکرد نگاه کردم..!
#رویار_۲
••••••••••••••
پ ن : اونم وقتی بهترین پشتوانه رسول نبود..
پ ن : بچهی بی جون رو تخت دستبند می خواد چکار؟
پ ن : نفسای به شماره اوفتادهش..)
پ ن : چرا اینقد شکسته شده بود؟
پ ن : اینجا سردت نیست.! ؟
پ ن : چقدر ازت گرفتن.، وقتی من نبودم؟!
پ ن : چیکارکردن که اینطوری نفست بند اومد؟!
پ ن : ضربه های سنگینی که به ریههاش وارد شده..
...باور کن من دلم زندگی
کردن میخواست نه انتظار
کشیدن برای تمام شدن دردی ك
معلوم نبود کی ، کجا و چطور دستش
را از بیخ گلوی زندگیام بر میدارد ...
....
تیکهی محبوب شما؟!
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
650.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تورا به چه جرمی میسوزانند؟؟
+به جرم ارادت به علی :)🖤
https://eitaa.com/romanFms