650.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تورا به چه جرمی میسوزانند؟؟
+به جرم ارادت به علی :)🖤
https://eitaa.com/romanFms
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزوی مرگی آرام و در بستر را با خود به گور خواهند برد
https://eitaa.com/romanFms
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی الاصول
نه تنها خامنه ای...
بلکه خمینی هم جوان شد🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
شده یه عکس ببینی دلت آزار ببیند؟!
چشمت از شدت گریه همه را تار ببیند؟)
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای مردم نجیب جنوب
شما پاره تن ایرانید...❤️🩹🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۱ راوی:نفسش گرفته بود. این را میشد از
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۲
راوی:دکتر بیرون آمد و نگاهی عمیق به رسول و بقیه انداخت.
نفسش را بیرون داد و همانطور که کلاهش را از سر برمیداشت زمزمه کرد (تسلیت میگم)
رسول لحظه نگاهش قفل چشمان دکتری که بی انصافانه نبود رفیقش را به رویش آورد انداخت و لحظه ای بعد دو زانو روی زمین افتاد.
سپهر دست به دیوار گرفت و سر خورد و گوشه ای نشست.
اما محمد...
آشوبی در دلش ایجاد شد که تنها خدا میداند چطور تحمل کرده بود و روی پا ایستاده بود.
عمیقا دلش میخواست خود را به گوشه ای بکشاند و برای غم از دست دادن نیرو و برادرش اشک بریزد.
اما محکوم بود به سکوت. به سکوتی از جنس غم و اندوه.
او فقط میبایست رسول و بقیه را آرام کند. و چقدر در آن لحظات از خدا میخواست که کاش فرمانده آن ها نبود و میتوانست عزاداری کند و اشک بریزد.
صدای دویدن و تق تق کفش ها که بلند شد،سرش را بلند کرد.
درست لحظه ای که نگاهش به بالا کشیده شد، نورا و پدر حامد را دید.
رسول در سکوتی که ترس را به دل نازگل و پدرحامد می انداخت،اشک میریخت.
سپهر سر روی زانو گذاشته بود و مشخص نبود گریه میکند یا شکه شده.
اما محمد مجبور بود خبر را به بقیه بدهد.
قطره اشک سمجی از گوشه چشمش خارج شد که سریع دستی به صورتش کشید و آن را پاککرد.
قدمی جلو گذاشت .زیر نگاه بهت زده ی نورا و پدر حامد،تنها زمزمه ای کوتاه کافی بود تا کمرشان را خمکند.
جمله ی (تسلیت میگم) از طرف محمد به نورا و آقاجون گفته شد و لحظه ای نگذشته بود که پاهای نورا سست شد و به زمین افتاد و چشم هایش بسته شد.
دو پرستار که از دور نظارهگر وضعیت بودند و فورا نورا را به اتاقی بردند و سرمی برایش وصل کردند.
پدر حامد اما قوی تر از آن بود که جلوی کسانی که همچون پسر برایش عزیز بودند اشک بریزد.شايد هم فقط تظاهر به قوی بودن میکرد...
به طرف صندلی ای که کنار رسول بود رفت و نشست...
رسول نگاهی به پدر حامد انداخت.
انگار که تازه فهمیده باشد چه بلایی بر سرش امده؛ خود را به طرف پای پدر حامد کشاند و اشک از چشم هایش سرازیر شد.
...............
چند ساعتی از رفتن حامد میگذشت...
حالا دیگر همه شان باور دارند که او رفته.
نورا نیم ساعت پیش بهوش آمد و با گریه ی فراوان تقاضا کرد جسم بیجان همسرش را برای آخرین بار ببیند .
داوود،سعید،فرشید،سپهر،رسول و حتی محمد...
همگی به نوعی نشسته و یا ایستاده بودند و خاطرات از پیش چشمانشان گذر میکرد.
اما غم رسول فراتر از داغ دل بقیه رفقایشان بود...
رسولی که کسی را نداشت و حامد،برایش برادر بود...
همدم تنهایی ها بود....
رفیق شب های سخت بود...
همکار بود...
و خانواده ای بود که رسول حسرت داشتنش را به جان خریده بود:)
حامد برای رسول همه چیز بود...
حامد برای او عزیزی بود که با رفتنش دنیا برای رسول، بی معنی ترین دنیا شده بود...
```````````````````
پ.ن.ایکاش که بیدار شوم،باز تو باشی!
بیآنکه نخی مو،ز سَرَت کم شده باشد:)
https://eitaa.com/romanFms
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه تورو از دست بدم کابوس من بود...
آغوش آروم تو اقیانوس من بود:)
پ.ن.شاید حال نورا و رسول برای حامدی که از پیششون رفت...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگن بچه ها توی آسایشگاه،
داشتن فوتبال میدیدن که آسمونی شدن:)
https://eitaa.com/romanFms