نمیتونم حرف بزنم، انگار یه سد جلوی مغزم ساخته شده که جلوی بیرون اومدن کلمههارو میگیره، دامنه ی لغاتم در حدی که زنده بمونم کار میکنه. توانایی حرف زدن با هنر رو از دست دادم، توی دنیای واقعی اگر بیشتر از پنج جمله از دهنم بیاد ذهنم آشوب میشه و یهو دهنم قفل. وقتی میبینم بقیه میتونن حرف بزنن، وقتی میبینم بقیه درک میشن، وقتی میبینم بقیه وجود دارن ولی من نمیتونم وجود داشتن خودم رو نشون بدم حالم بد میشه. وقتی هم که بقیه متوجه وجود من میشن حالم بد میشه. حال من اینجا وایساده و هزاران بهونه داره برای بد شدن، ولی دریغ از یک سرنخ که چهطور میتونم خوبش کنم.
دلم میخواد تک تک آدماییو ک اذیتم کردن بکشم و به قتلشون اعتراف کنم و بگم وقتی جونشونو میگرفتم در سلامت کامل
عقلی بودم تا اعدامم کنن:)
‹اغمــٔـا›
؛
گاهی دلم می خواه
بگذارم بروم!
بی هرچه آشنا...
گوشه ی دوری گمنام
حوالیِ جایی بی اسم.
گاهی واقعا خیال میکنم
روی دست خداوند ماندهام..
خسته اش کردهام..
من توقع زیادی از این دنیای به ظاهر رنگی ندارم ، تنها کمی لبخند عمیق برای آدمهایش.
‹اغمــٔـا›
یجایی توی سریال فاصله ها سعید میگه :
ببین نغمه خانوم عشق و علاقه یهو میاد توی قلب آدم ولی اگ بره دیگه به این راحتیا برنمیگرده .