کتاب را روی صورتم گذاشته و کف خیابان دراز کشیده بودم؛ زنی از کنارم گذشت و گفت : ( آهای پسرک چرا کف خیابان خوابیده ای؟! )
در جواب گفتم : ( بانوی زیبا لطف کنید به مقصد خود ادامه دهید. )
گفت : ( مستی؟ )
- آری آن هم تنهایی با شیرقهوه و موزیک!..
#Absurd_thoughts
دلش میخواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هرکس میدید میگفت:
"مردی خود را در آب حلقآویز کرده است."
#Absurd_thoughts