روی صندلی نشسته و از دور به او خیره بود. با خود تک تک زیبایی هایش را مرور میکرد، غرق در رقص زیبای آن بانو ناگهان به خود آمد؛
- تو؟ مزخرفه دوباره در افکارت غرق شدی؟ احمق. تو هرگز قرار نیست با او ملاقاتی داشته باشی چه برسد به دیدن رقص زیبایش، انقدر اراجیف نباف.
+ سکوت کن، او بالاخره یک روز برای من خواهد شد!
#Absurd_thoughts
هر چه بیشتر زندگی میکنم، بیشتر انسانها را میشناسم و بیشتر میفهمم که آنها چیزی بیش از یک پوسته ی تو خالیِ پر از خطا نیستند!
عجیب است نه میتوان بهشان اعتماد کرد، نه میتوان تنهایی راه را ادامه داد.. بشدت همه چیز عجیب و غیرقابل درک است؛
" ولی هنوز هم چاره ای جز زندگی در این دنیای پیچیده ندارم. "
#Absurd_thoughts