#عشق_در_جاده_خدا
#قسمت_هفتاد
چند روزی از اون قضیه میگذشت اما مامان و بابا ول کن نبودن.
دیگه واقعا خسته شده بودم.
گوشیم زنگ خورد(زینب)بود.
سریع جواب دادم:جونم؟!
زینب:سلام عزیزم خوبی؟
-سلام زینب جون فدات بشم تو خوبی؟!
زینب:قربونت عزیزم خداروشکر،میخواستم دعوتت کنم فردا بیای خونه ما.
-برای چی؟!
زینب:همین جوری.
-مزاحم نمیشم.
زینب:این چه حرفیه گلم بیا.
-باشه مزاحمتون میشم.
زینب:منتظرم.
-چشم،فقط ساعت چند؟!
زینب:ساعت ۱۴ اینجا باش.
-چشم خوشگلم.
زینب:مراقب خودت باش،خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل حال.
مامان داشت میوه پوست میکند.
-مامان.
مامان:بله؟!
-فردا زینب دعوتم کرده خونشون.
مامان:برو ولی زود بیا.
-چشم.
رفتم داخل آشپزخانه،یک لیوان چایی برای خودم ریختم.
نشستم روی صندلی داخل آشپزخانه.
یعنی انقدر سپهر خوب بوده که از وقتی جواب منفی دادم مامان و بابا دیگه مثل قبل باهام رفتار نمیکنن.
اون حتی نمیفهمه نباید به دختر قریبه دست بزنه......
معلوم نیست تا الان چند تا دوست دختر داشته.....پسره بیشعور.
بدون اینکه چایی رو بخورم رفتم داخل اتاقم.
یکم کتاب خوندم و بعد رفتم حموم.
تیشرت آبی روشن با شلوار طوسی پوشیدم.
موهام رو خشک کردم و دم اسبی بستم.
روی تخت دراز کشیدم،گوشیم رو برداشتم و یکم با بچه ها چت کردم......
ادامه دارد..........
#مدیر🙃♥️
• الشَغَف •
#سورپرایز در آمار ۲۵۰ ، پی دی اف کتاب ( مجید بربری) ودر آمار ۳۰۰ پی دی اف کتاب(دختری با روسری آبی) ر
سر قولم هستم 😊
زیادمون کنید خواهران😍
#یا_زینب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا