°•| #دردونه 👶 |•°
کودکانے کہ شاهد دعواے والدین
خود هستند بہ اندازه ے کودکان
طلاق آسیب مےبینند.{⚠️🍃}
کودکان طلاق کہ با جداشدن پدر
و مادر در محیط آرام و بہ دور از
جنجال رشد مےکنند، آسیب کمترے
مےبینند.{🙂🍃}
نڪات تربیتےریز و ڪاربردے☺️👇
..•{🎈}•.. @asheghaneh_halal
هدایت شده از هیئت مجازی 🚩
یا جابر.mp3
2.85M
🎧🍃
🍃
|° #نوحه_خونے (60)🙏°|
گفتگوے دو رفیق
بهت گفته بودم ڪه بهترین رفیقتم ☺️
#ویژهروزعرفــه
#استــادداستانپــور🎤
#پیشنهــاددانلــود📥
🍃 @Heiyat_Majazi
🎧🍃
عاشقانه های حلال C᭄
🌷🍃🌷 🍃🕊 🌷 #خادمانه | #چفیه #ختم_صلوات امروز به نیت: "شهیـد مسعود عسگرے" جمع صلوات گذشتھ 🌷۱۱۳۰🌷
🕊🌷
🌷
#خادمانه | #چفیه
#گوشھاےازوصیتنامهشھید
اگر خداے نڪرده این انقلاب شڪست بخورد،شڪست مستضعفین در تمام جهان خواهد بود[ #امامخمینے ]
بنابراین برادران و خواهران فرد فرد ما وظیفھ داریم براے پیشرفت انقلاب و بارور شدن آن هر ڪارے از دست ما بر مےآید دریغ نڪنیم👌😌
و باز تاڪید مےڪنم ڪه از بےتفاوتیهاے هلاڪت بار سخت پرهیز ڪنید و همیشھ خود را در برابر انقلاب مسئول احساس ڪنید ...
یڪے از ڪارهاے با ارزش ڪه انجمن مےتواند بڪند تشڪیل نماز جماعت و یاد دادن ڪامل نماز همراه با معنے بھ دیگران مے باشد😇
از ملت شهید🕊 پرور هم خواستھ مےشود ڪه همیشھ مسجد و نماز جمعھ را حفظ ڪنند و بدانید ڪه اے عاشقان #اسلام تا نماز جمعھ شما فشرده است دشمن به هیچ وجھ نمےتواند در شما نفوذ ڪند💪
و تو اے خواهرم آنچھ ڪه بیش از سرخے خون من استعمار را مےترساند #سیاهےچادر توست💚🍃
پس در حفظ حجابت زینب گونھ باش☺️
ان شاءالله ڪه با وحدت و یڪدستے شما استعمار در همھ ے سرزمینهاے اسلامے دفع خواهد شد ...
تاریخ شهادت:۱۳۹۴/۰۸/۲۱
محل شهادت: #خرمال #عراق
#شهیدمسعودعسگرے
#شهدارایادڪنیمباذڪرصلوات
🍃:🌷[ @Asheghaneh_halal ]
🌷
🕊🌷
عاشقانه های حلال C᭄
#ثمینه 🔖|• عظمت روز عرفھ •|🔖 استادعالے #حتمااا_گوش_کنید #پیشنهاد_دانلود👌 |•💚•| @asheghaneh_ha
اگر ارزش امروز
رو میتونستیم درڪ بڪنیم
یڪ لحظہ اش رو از دست نمیدادیم...
#🕊
😜•| #خندیشه |•😜
#رویــــاے_پوشــــالے✍
آقـــاے رضــــــا پهـــلوے🎤
مـــــلقــب به ربع پهــــلوے😅
فـــــرمودند
✅ ایــــران و پس میگیریم
•||خندیـــــــ😜شـــــــه نوشتـــــ✍||•
اخــــوے ایــــران ارث پـــدر 😅
جنـــاب عالے نیست ڪه بخواے
پـــس بگیــرے😂
شمـــا فعلا به خوش گذرانیاتون اونـــور
ادامه بدین جــــناب😅
هر موقــعه توے ایـــران یه اتفاقے
میــوفته شما پیام میدے و میگے
هفـــته آینده میام ایــــران😂😂
داداش فڪر ڪنم خواب زیاد مےبینے
حڪایت جناب عالے حڪایت اون بنده خدایے هستس ڪه میگه از شنــــبه شروع
میڪنم😂😂😅 و هیچ وقتم اون شنبه
نمـــــــیاد😃😂
شمــــا هم هیچ وقت اون هفته اے
ڪه میگے نمـــــیاد🙂☺️😁😀
راســــتے🤓
خــــــــــوب از بــــن سلمـــــان پـــول
مےگیرے😄😅 پــــولـــا رو خـــرج ڪن
پــــاتم از گـــلیمت درازتر نڪن😆😆
#هشتڪ_و_محتوا_تولیدےاست👇
#ڪپے_بدون_قید_لینڪڪانال⛔️
ڪلیڪ نڪنے پـــهلوے میشے😂👇
•|😜|• @asheghaneh_halal
عاشقانه های حلال C᭄
♥️📚 📚 #عشقینه🌸🍃 #ناحلہ🌺 #قسمت_صدو_بیست_ودو °•○●﷽●○•° واکنشی نشون نداد. یه جورایی مطمئن بود. دستم
♥️📚
📚
#عشقینه🌸🍃
#ناحلہ🌺
#قسمت_صدو_بیست_وسه
°•○●﷽●○•°
شونه کوچیکم و از داشبورتم در آوردم و به موهام حالت دادم و ریشم و مرتب کردم
با عطرم دوش گرفتم و بعد ازاینکه یه بار دیگه تیپم و چککردم از ماشین پیاده شدم
ساعت کاریم که تموم شد بلافاصله اومدم محل کار آقای موحد .
منتظرموندم بیاد بیرون تا پیشش برم.
چشمم خورد بهش دست راستش با باند بسته شده بود.
تا جلوی در دیدمش دوییدم سمتش.
با دیدنم پلک هاش و روی هم فشرد و با حرص گفت:لعنت بر شیطان
با خوشرویی سلام کردم ،که گفت :علیک
ورفت اون سمت پیاده رو
دنبالش رفتم و گفتم :میتونم چند لحظه وقتتون و بگیرم؟خیلی کوتاه؟!
به حرفم اعتنایی نکرد حس کردم منتظره کسیه .
ماشینش و ندیده بودم .به ذهنم رسید شاید نتونه رانندگی کنه واسه همین گفتم :میخواین من برسونمتون ؟
چپ چپ نگام کرد و دوباره نگاهش و چرخوند اون سمت خیابون و گفت :راننده ای شما ؟
خواستم جواب بدم که چند نفر از اون سمت خیابون اومدن سمتمون .یکیشون گفت :آقای موحد ببخشید دیر شد
من و هل داد عقب و در ماشین پشت سرم و باز کرد و نشست .
یکی دیگشونم تو ماشین کناری نشست
آقای موحدم بدون توجهی به من نشست تو ماشین.
به سرعت از جلوم رد شدن
کلافه نشستم تو ماشینم و به این فکر کردم اصلا امکان داره بتونم این آدم و راضی کنم ؟
هواتاریک شده بود .خسته شده بودم .وقتم داشت تموم میشد و من هنوز هیچ پیشرفتی نکرده بودم .
نمیشد دست رو دست بزارم و تا فردا صبر کنم.
رفتم مسجد،نمازم و که خوندم برگشتم تو ماشین.
پام و گذاشتم رو گاز وسمت خونشون حرکت کردم.با سرعت رفتم تا شاید قبل رسیدنش بتونم برسم.
جلوی خونشون پارک کردم و صندلیم و دادم عقب و منتظر موندم
ساعت همینطور میگذشت و هیچ خبری نبود
هواتاریک شد
فهمیدم قبل از من به خونشون برگشت.
سرم و روی فرمون گذاشتم.
فضای خونه خودمون اذیتم میکرد. ریحانه ام خونه نبود .واسه همین به خونه برنگشتم .
گفتم یخورده دیگه هم صبرکنم
پلک هام سنگین شد
(پدر فاطمه بهم نزدیک شده بود
دوتا دستش و روی گلوم گرفت ومحکم فشرد
در حالی که دندوناش و از خشم روی هم فشرده بود داد زد:من جنازه دخترمم روی دوشت نمیزارم.احساس خفگی میکردم .نفس کم آورده بودم .سعی کردم صداش کنم ولی جونی برام نمونده بود...)
با صدای بوق ماشین با وحشت از خواب پریدم
تا چشم هام و باز کردم نگاهم افتاد به آقای موحد که با لباس ورزشی روی صندلی کنارم نشسته بود.با اخم بهم زل زده بود .
گلوم خشک شد.
به اطرافم نگاه کردم .تمام اتفاقای دیشب یادم افتاد. هنوز تو ماشین جلوی خونشون بودم .
از شدت ترس و هیجانم بخاطر خوابی که دیده بودم و حضور بابای فاطمه تو ماشینم زبونم نمیچرخید.
انگار منتظر بود حرف بزنم .
فکر میکردم دارم خواب میبینم با تعجب به اطرافم نگاه کردم که گفت : خواب نیستی
نگاهم افتاد به عقربه های ساعتی که رو مچم بسته بودم .
فکر کردم اشتباه میبینم .گوشیم و روشن کردم .
ساعت ۶ و۲دقیقه و نشون میداد
یهو داد زدم :یا حسینن نمازم
با لحن آرومی گفت :هنوز قضا نشده .
از ماشین پیاده شد
منماومدم پایین و از صندوق یه بطری آب برداشتم و وضو گرفتم ،سجاده ای هم که همیشه تو ماشینم بود و برداشتم و پهن کردم
تازه یادم افتاد جهت قبله رو نمیدونم
برگشتم عقب که دیدم آقای موحد ایستاده و نگام میکنه.
بدون اینکه چیزی بپرسم یه سمتی ایستاد وگفت :اینوره
بدون توجه به حضورش نمازم و بستم
نمازم که تموم شد متوجه شدم هنوزم ایستاده
اومد سمتم و گفت : از کی اینجایی؟
شرمنده گفتم :از دیشب... به خدا قصد بدی نداشتم. میخواستم منتظر بمونم وقتی دیدمتون باهاتون حرف بزنم نفهمیدم کی خوابم برد !
نگاهش مثل قبل پر از خشم نبود
+خب پس شانس آوردی خودت و ماشینت و نبردن
سجادم رو جمع کردم و توی ماشین گذاشتم
اومد کنارم ایستاد ،یاد خوابم افتادم
همون دستش که دورش باند پیچیده بود و گذاشت رو صورتم،با تعجب نگاش میکردم .
خودم رو آماده کرده بودم که دوتا سیلی خوشگل تر ازش بخورم.
روی صورتم،جایی که دفعه قبل سیلی زده بود دست کشید و با لحنی که آروم تراز قبل بود گفت :ببین پسرجون تو آدم خوبی هستی .منو ببخش بخاطر حرفایی که از روی عصبانیت بهت زدم ولی خواهش میکنممم دور فاطمه ی منو خط بکش . مسیر خودت رو برو . با کسی که شبیه خودته ازدواج کن . تمام حرف من همینه .
ایندفعه هم این اشتباهت و میبخشم ولی دیگه نمیخوام اینورا پیدات شه !نمیخوام دیگه ببینمت !میفهمی؟
چیزی نگفتم که در طرف راننده ماشین و باز کرد
وقتی نشستم در و بست و یه لبخند ساختگی تحویلم داد .از خونشون دور شدم.
حس کردم سرگیجه دارم
به هر زوری بود خودم و به محل کارم رسوندم
تو اتاقم نشسته بودم .سرم رو تنم سنگینی میکرد .یه شکلات برداشتم و گذاشتم دهنم
شیرینیش حالم رو بهتر کرد
#Naheleh_org
بہ قلمِ🖊
#غین_میم💙و #فاء_دآل💚
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_عست🤓☝️