عاشقانه های حلال C᭄
•𓆩💞𓆪• . . •• #عشقینه •• #مسیحای_عشق #قسمت_صدوهجده :_نبودم،قبل اینکه بیام ایران مطمئن نبودم.. ولی
•𓆩💞𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#مسیحای_عشق
#قسمت_صدونوزده
دلم را به دریا میزنم،باید سر از قضیه دربیاورم.
قبل اینکه لب باز کنم عمو میگوید
:_نیکی من بعدازظهر برمیگردم...
تعجب میکنم
+:چی؟کجا؟
:_کدوم طرف برم؟
+:مستقیم....عمو کجا میخواین برین؟
:_برگردم سر خونه زندگیم دیگه
+:به همین زودی؟
:_اوهوم،همچنان مستقیم برم؟؟
+:چهارراه دوم بپیچید دست چپ... عمو مگه قرار نبود بیشتر بمونین؟مگه حاج خانم...
لحنش تند میشود
:_نه،دیشب زنگ زدم به حاج خانم... سفرش کنسل شد..
راهنما میزند و کنار خیابان میایستد.
دستش را روی صندلی من میگذارد و به طرفم برمیگردد.
:_نیکی؟راستش... میدونی...
برمیگردد و هر دو دستش را روی فرمان میگذارد. به روبه رو خیره میشود.
:_دیشب سیاوش از من اجازه گرفت که با تو حرف بزنه...
+:راجع؟
:_راجع به خودش...(به طرفم برمیگردد) راجع به خودت
هجوم گرمای خون را درون رگهای صورتم حس میکنم. سرم را پایین می اندازم
عمو ادامه میدهد
:_اول خونم به جوش اومد...نمیدونم چی شد که یقه اش رو گرفتم و چسبوندمش به سینه ی
دیوار
میترسم،موقعیتم را فراموش میکنم
+:دعوا کردین عمو؟
:_نه،دعوا که نه... به خودم اومدم دیدم حرف نامعقولی نمیزنه.
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
.
.
•🖌• بہقلم: #فاطمه_نظری
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩💞𓆪•