💌
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_دویستوهشتادوچهار
مات مانده ام... همه ی این حرف ها،از زبان این دختربچه گفته شد؟
این حجم از شعور و فهم،غیرقابل باور است... مانی مبهوت است،میدانم حسابی حرف های
نیکی تکانش داده...
بلند میشوم،جعبه ی دستمال را برمیدارم
و به طرفش میروم:اشکات رو پاک کن
سرش را بلند میکند و چشم های بارانی اش را به من میدوزد، دستمالی بیرون میکشد و اشک
هایش را میگیرد.
کنارش مینشینم،کمی فاصله میگیرد.
مانی بدون اینکه نگاهش را از زمین بگیرد،میگوید: حالا نمیدونین چقدر غذا،اضافی موند،رفتم
یه سر به آشپزخونه بزنم،دیدم دیگ های پر تو آشپزخونه ردیف شدن...
نیکی میپرسد:غذاها رو چی کار میکنن؟
مانی میگوید :غذای باقی مونده تو دیس ها رو که ریختن سطل آشغال...
نیکی از جا میپرد:چی؟ یعنی غذاهای دست نخورده رو دور ریختن؟؟
مانی سرش را تکان میدهد:کاش میشد جلوی این همه اسراف رو گرفت
حرف های نیکی حسابی،رویش تأثیر گذاشته وگرنه، مانی را چه به این حرف ها!!
نیکی مستأصل نگاهم میکند:من یه فکری کردم.. ولی به کمکتون احتیاج دارم
مانی میگوید :حتما.. چه فکری؟
نیکی با ذوق به طرفش برمیگردد:من یه نفرو میشناسم که میتونه این غذاها رو به دست کسی
برسونه که بهش نیاز داره.. مانی موبایلش را برمیدارد:امیدوارم دیر نشده باشه
شماره ای میگیرد،نگاهم همچنان به نیکی است، هیجان زده است و نگران به مانی نگاه میکند
مانی میگوید : الو سلام.. خوبی؟
:_نه یه کار دیگه دارم.. ببین فرهاد،غذاها چی شد؟
نیکی به طرفم برمیگردد.
پرسش نگاهش را میفهمم،
آرام میگویم:یکی از کارمندای تشریفات باباست.. مراسمای خونوادگیمون به عهده ی اونه..
سرش را تکان میدهد و دوباره برمیگردد.
کمی نزدیکش میشوم،دوست دارم عکس العملش را ببینم.. هنوز ده سانتی با او فاصله دارم...
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم: #فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝
💌
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_دویستوهشتادوپنج
تکان نمیخورد.به نظرم،تصمیم دارد به من اعتماد کند،لبخند به لبم میدود.. نمیدانم چرا،ولی
اعتماد به نفسم دو چندان میشود.
حواسم جمع حرف های مانی میشود.
:_خب پس.. ببین با یه وانت،بفرست غذاها رو به این آدرس که میگم،فهمیدی؟
:_نه کاری نداشته باش.. خیلی خب.. خداحافظ.
تلفن را قطع میکند،نیکی میگوید:آدرس رو براش میفرستین؟
مانی لبخند میزند:آره بیا بنویس،بفرستم
و موبایلش را به دست نیکی میدهد.
نیکی سریع تایپ میکند و بلند میشود:من برم آماده شم..
میپرسم:کجا؟
برمیگردد:خب ما هم باید بریم اونجا دیگه.. آخه من شماره ی اون آدم رو ندارم.. باید بریم من
حضوری براش توضیح بدم.. البته اگه ممکنه...
مانی به پشتی صندلی تکیه میدهد:حتما.. مسیح اگه خسته ای،نیا...
ناخودآگاه اخم میکنم:نه خودم میام..
بلند میشوم و لباس هایم را عوض میکنم.
بعد از ظهر،بعد از رفتن دوست نیکی،مشغول جمع کردن وسایل اتاق شدم..
این دوهفته خانه نشینی مرا دیوانه نکند،خوش شانس بوده ام.
شلوار جین مشکی میپوشم و پیراهن خاکستری،طبق معمول آستین هایم را تا آرنج بالا میدهم و
کاپشن مشکی ام را برمی دارم
از اتاق بیرون میآیم،مانی موبایل در دست دارد.
سرش را بلند میکند و نگاهم میکند:با ماشین من بریم.. ماشینت تو سطح شهر دیده نشه
بهتره..
نیکی از اتاقش بیرون میآید،تنها چادر مشکی اش دیده میشود و لبه های روسری بنفش که
صورتش را به خوبی قاب کرده است.
نگاهم را میگیرم و میگویم :بریم
مانی هم چنان که به صفحه ی گوشی زل زده،راه میافتد،پشت سرش میروم.
در را باز میکند و ازخانه بیرون میرود،در را برای نیکی نگه میدارم.
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم: #فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝
💌
⏝
֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_دویستوهشتادوشش
زیر لب تشکر میکند و از خانه بیرون میرود.
در را میبندم و هم زمان با نیکی باهم،داخل آسانسور میشویم.
مانی پشت سرمان میآید. کلید پارکینگ را میزنم .
چند لحظه در سکوت،سپری میشود.
آسانسور میایستد و وارد پارکینگ میشویم.
مانی،سویچ را درمیآورد و قفل در ماشینش را باز میکند.
نیکی،مثل یک بچه ی آرام،کنار ماشین میایستد.
در عقب را برایش باز میکنم،مینشیند و لبخند کوچکی میزند.
جلو مینشینم و مانی بالاخره سرش را از صفحه ی گوشی بیرون میآورد.
سوار میشود و راه میافتد.
:_خب زنداداش کجا برم؟
نیکی،خودش را جا به جا میکند و وسط مینشیند.
+:چند تا خیایون بالاتر از خونه ی ما،یه مسجد هست. اونجا بریم لطفا.
مانی میگوید :اون طرفا خطرناکه،ممکنه کسی شمارو ببینه
میگویم:الآن که همه مراسمن،برو نگران نباش..
مانی چشم میگوید و سرعتش را زیاد میکند.
میگوید:راستی.. من خیلی گشنه ام.. میگم یه کم از این غذاها ببریم خونه؟ شمام بالاخره از شام
عروسیتون بخورین؟
نیکی میگوید:نه آقامانی.. آدمایی که به این غذا احتیاج دارن،خیلی زیادن.. اگه اجازه بدین،تو
خونه قیمه هست. من اون رو براتون گرم میکنم..
مانی میخندد:عیب نداره.. هرچند این غذاها یه چیز دیگه بودن...
میگویم:پسر شکمو.. تو همه ی عکسا داشتی میخوردی.. بازم گرسنه ای؟
میخندد:خوبه عروسی واقعیت نیست.. وگرنه لقمه ی تک تک مهمونا رو میشمردی..
ناخودآگاه نگاهم به نیکی میافتد،سرش را پایین میاندازد..
جلوی مسجد میرسیم،دو تا وانت را کنار هم پارک کرده اند که پشت هر کداشم دو تا دیگ بزرگ
و چند قابلمه ی کوچک است.
پیاده میشویم.
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم: #فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝
8.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙
⏝
֢ ֢ #آقامونه ֢ ֢
.
√ معنا و مفهومِ
اَللّهُمَ عَجِل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌱
در کلام مقام معظم دلبری❤️
.
⊰🇮🇷 #لبیک_یا_خامنه_اے
⊰❤️ #سلامتےامامخامنهاےصلوات
⊰#⃣ #وعده_صادق | #حضرت_مهدی
⊰📲 بازنشر: #صدقهٔجاریه
⊰🔖 #نگارهٔ 𓈒 1535 𓈒
.
𓂃شبنشینےبامقاممعظمدلبرے𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
🌙
⏝
🍳
⏝
֢ ֢ #صبحونه ֢ ֢
.
#صباحااتنفسبحبالحسین
اول هفته پس از گفتن یـک بسم الله
از دل و جان تو بگو حسین اباعبدالله🤍
.
𓂃صبحروعاشقانهبخیرکن𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
🍳
⏝
عاشقانه های حلال C᭄
"من میخوام بـــا خودش
ازدواج کنم، نه خانوادش"
این استدلال درست نیست!❌
بخش عمده ای از زندگی مشترک شما
در آینده متأثر از طرز تفکر، عقاید و
رفتار خانواده همسر شما خواهد بود،
در نتیجه نمی توان در انتخاب شریک
زندگی خانواده را جزئی مستقل و جدا
از همسر دانست . . .
#مجردانه
#بفرستبرایرفیقمجردت😉
#فقط_فوروارد_مورد_رضایت_است
عاشقانه های حلال C᭄
ازینکه تورو توی زندگیم دارم
خیلی از ته دلم خوشحالم
بخدا😍
#کلیپوبازکنباصداقشنگترهخوندنش😉
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌽
⏝
֢ ֢ #چه_جالب ֢ ֢
.
•فینگرفود😋😋
یه فینگرفود راحت و خوشمزه😍
~مواد لازم:
گوشت چرخکرده
پیاز
فلفل دلمه
رب گوجه فرنگی
نمک و ادویه دلخواه ( من اینارو زدم: زردچوبه، فلفل سیاه، پودر سیر، پاپریکا، ادویه فستفود، کمی دارچین و ادویه ایتالیایی)
خمیر هزارلا
پنیر پیتزا (بدون پنیرم میشه)
زرده تخم مرغ ۱ عدد + شیر ۲-۳ ق غ + کمی زعفران
~مواد داخلش کاملا به دلخواه و سلیقه خودتونه فقط خیلی آبدار نباشه.
~قبل رومال زدن بهتره بذارین ده دقیقه تو فریزر چون خمیر خنک باشه بهتر پف میکنه.
.
𓂃فوتوفنهاےسهسوته𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
🌽
⏝
👜
⏝
֢ ֢ #منو_مامانم ֢ ֢
.
📩 دیشب مامان و بابام
سرِ اینکه کدومشون
رانندهِ بهتری هستن کلکل داشتن😐
‹ بابام بهش گفت نکن . .
ماشینمو به فنا نده،
یهو مامانم گفت ماشینِ تو❓🧐
تو خودتم مالِ منی😁😍
چه برسه به ماشینت : )
#ارسالے_ڪاربران 𓈒 1069 𓈒
#سوتے_ندید "شما و مامانتون" رو بفرستین.
𓈒📬𓈒 @Khadem_Daricheh
.
𓂃دونفرههاےویژهبامامانبفرما𓂃
𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
👜
⏝