خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
بخش دوم) قدرت «بازیهای گرسنگی» فقط در اکشن و هیجان نبود؛ در این بود که فهمیده بود رسانه چطور کار م
بخش سوم)
از نظر فرمی «بازیهای گرسنگی» استاندارد جدیدی ساخت: «فصلهای کوتاه، پایان قلابدار، تهدید دائمی، اطلاعات قطرهچکانی و جهانسازیای که زیادی توضیح نمیدهد. یعنی همان چیزی که امروز نصف ویراستارهای بازار نوجوان اگر در رمانی نبینند، ابرویشان شروع میکند به پریدن.»
این همه روضه خواندم که برسم اینجا. اینجا یک سؤال مهمتر دارم: « ژانرنویس ایرانیِ مسلمان، اصلاً با این چیزها چه کار دارد؟»
یعنی قرار است ما هم یک «کاپیتولِ وطنی» بسازیم و نوجوانها را بیندازیم داخل میدان مرگ؟ طبیعتاً نه. چون مسئله ما، رونوشت برداشت از محتوای آمریکایی نیست. اگر صرفاً بخواهیم پوستۀ «بازیهای گرسنگی» را وارد رمان ایرانی کنیم، نهایتاً یک چیز پر سر و صدا، اما بیریشه درمیآید.
درس اصلی «بازیهای گرسنگی» جای دیگری است: «پیدا کردن یک «میدانِ بازیِ روایی» که تنشهای واقعی جامعه را داخل خودش متمرکز کند.»
برای کالینز، این میدان بازی، مسابقه مرگ بود. برای ما شاید چیز دیگری باشد. ما کشوری هستیم که اگر همین الان جزو اَبَرقدرتهای جهان نباشیم در آینده نزدیک به یک اَبَرقدرت تبدیل میشویم. مشکلات یک کشور ابرقدرت یا در حال ابرقدرت شدن با مشکلات کشورهایی که ابرقدرت نیستند یا ابرقدرتیشان در حال افول است تومنی صنار فرق میکند. آن هم کشوری مثل ما که مقوله دین و ایمان، در رگ و پی مردمش ریشه دوانده است و حتی اگر طرف دینستیز هم باشد باز هم نمیتواند بدون موضع نسبت به مقوله دین بماند.
ما در جامعهای زندگی میکنیم که پر از درام است، اما اغلب بلد نیستیم درامش را ژانری کنیم. همهچیز را یا تبدیل میکنیم به بیانیه یا گزارش، یا غر زدن روشنفکرانه. در حالی که «بازیهای گرسنگی» نشان داد میشود یک مسئله سنگین اجتماعی را تبدیل کرد به موتور تعلیق یک رمان ژانری.
اتفاقاً نویسنده مسلمان ایرانی، اگر حواسش باشد، یک مزیت مهم دارد: او هنوز میتواند درباره «معنا» حرف بزند بدون اینکه الزاماً به پوچی ختم شود. مسئله فداکاری، مسئولیت، حقیقت، عدالت، نیت، و حتی گناه، در جهان او هنوز زنده است. اینها مواد خام فوقالعادهای برای ژانر هستند، اگر بلد باشیم آنها را تبدیل به موقعیت دراماتیک کنیم.
مشکل ما معمولاً کمبود «موضوع» نیست؛ کمبود «قاب» است.
مثلاً ما هنوز نفهمیدهایم چطور میشود درباره فشار اقتصادی، نقشههای دشمنان خارجی و پادویی دشمنان داخلی، رسانه، شکاف نسلی، مهاجرت، ایمان و آینده ایمان، داستانی نوشت که هم هیجان داشته باشد، هم معنا، هم مخاطب را وادار کند صفحه بعد را بخواند.
«بازیهای گرسنگی» این کار را کرد. نه چون پیچیدهترین جهان تاریخ ادبیات را ساخته بود، بلکه چون فهمیده بود مخاطب اول باید درگیر شود، بعد فکر کند.
شاید مهمترین چیزی که یک نویسنده ایرانی باید از این مجموعه یاد بگیرد همین باشد: «اینکه ادبیات ژانری، دشمن تفکر نیست. دشمنِ خستهکننده بودن است.»
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
هر سال این موقع، درگیر اتفاقات نمایشگاه کتاب تهران بودیم. کتاب معرفی میکردیم و با نویسندهها و منتقدها و مخاطبها، رو در رو درباره کتابها حرف میزدیم. استرس تازههای چاپ را داشتیم و همزمان به فکر کتابهای قدیمی هم بودیم.
خدا هزاران بار لعنتت کند آمریکای جهانخوار ضدفرهنگ تمدنستیز!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۱۹۴ کلیدیترین نکات در نوشتن #رمان_نوجوان بخش سوم: زبان رمان نوجوان در رمان نوجوان، «ک
نکته شماره ۱۹۵
کلیدیترین نکات در نوشتن #رمان_نوجوان
بخش ششم: شناخت دنیای نوجوانان
شناخت «دنیای نوجوانی» یکی از مهمترین قدمها در نوشتن رمان نوجوان است. رمان نوجوان فقط نوشتن درباره نوجوانی نیست. بلکه دیدن جهان از زاویه دید او است. نوجوانان بهسرعت تصنعی بودن شخصیتها، دیالوگها و موقعیتها را تشخیص میدهند. وقتی هم چیزی مصنوعی باشد به سرعت آن را پس میزنند.
جهان نوجوانی شامل مدرسه، دوستیها، ارتباط با خانواده، شبکههای اجتماعی، احساس دیدهنشدن، اضطراب آینده، نیاز به استقلال، فشار همسالان و تجربه اولین احساسات عاطفی است. نکته غیرقابل انکار: این مسائل برای نوجوان «واقعی» و «بزرگ» هستند، حتی اگر از نگاه بزرگسالان کوچک به نظر برسند. رمان موفق نوجوان، دغدغههای این دوره را جدی میگیرد و آنها را تحقیر یا کاریکاتوری نمیکند. همچنین شناخت دنیای نوجوانی فقط به دانستن اصطلاحات نسل جدید محدود نیست (چقدر من در این بخش از دست برخی نویسندهها حرص خوردم!) بلکه به فهمِ منطقِ احساسی، شیوه تصمیمگیری و نوع نگاه نوجوان به جهان مربوط میشود. نویسندهای که این جهان را دقیق بشناسد، میتواند شخصیتهایی بسازد که زنده، باورپذیر و نزدیک به تجربه زیسته مخاطب باشند.
مثلا در رمان بخت پریشان* نوشته جان گرین، با وجود فضای تلخ بیماری، روابط دوستانه، شوخیها، اضطرابهای عاطفی و نگاه شخصیتها به عشق و مرگ کاملاً نوجوانانه باقی میماند. نوجوانان داستان مثل «بزرگسالان کوچک» رفتار نمیکنند، بلکه با منطق و احساسات سن خود واکنش نشان میدهند.
در ناتور دشت، دنیای ذهنی و عاطفی نوجوانی با دقتی کمنظیر تصویر شده است. هولدن کالفیلد، نوجوانی سرگشته و معترض، مدام میان نیاز به استقلال و احساس تنهایی در نوسان است. شیوه نگاه او به مدرسه، خانواده، دوستان و جامعه بزرگسالان، کاملاً متناسب با بحران هویت نوجوانی شکل گرفته است. سلینجر بدون قضاوت یا شعار، اضطرابها، خشمها، سردرگمیها و حساسیتهای این سن را روایت میکند؛ به همین دلیل، ناتور دشت هنوز یکی از مشهورترین نمونههای شناخت عمیق جهان نوجوان محسوب میشود.
* بخت پریشان همان The Fault in Our Stars است که خطای ستارگان ما هم ترجمهاش کردهاند.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
درباره نمایشگاه کتاب امسال و وضعیتش، یادداشتی نوشتم که در خبرگزاری مهر منتشر شد.
میتوانید از این لینک بخوانید:
mehrnews.com/x3c2nr
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
اگر امیرکبیر را ومپایرها گاز میگرفتند چی میشد؟
سه تا از بازخوردها و پیشنهادها درباره این ماجرای امیرکبیر و ومپایرها.
اوایل که شروع کردم جستارهایم نهایت سیصد کلمهای بود، بعد دو قسمتی کردمشان و شد ششصد کلمه. جستارهای جدیدم نزدیک نهصد و هزار کلمه است! انشاءالله که بیشتر از این بشود یا نشود!؟
حکیمِ پشت شمشیرها
بخش اول)
هر سال که به روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی میرسیم، دوباره همان جملههای آشنا از راه میرسند؛ اینکه فردوسی زبان فارسی را نجات داد، اینکه شاهنامه ستون هویت ایرانی است، اینکه این کتاب شصتهزار بیتی، حافظ حافظه تاریخی ماست. همه این حرفها هم درست است. واقعاً اگر شاهنامه نبود، واقعا بخش زیادی از ایرانِ فرهنگی که امروز میشناسیم هم وجود نداشت. هنوز هم بخش مهمی از تخیل جمعی ما، از قهرمان و شاه گرفته تا مفهوم میهن و پهلوانی، از زیر ردای فردوسی بیرون آمده است.
اما وسط این همه تعریف، یک نکته عجیب گم شده؛ «چرا به فردوسی «حکیم» میگویند؟»
ما معمولاً این لقب را مثل یک پیشوند محترمانه مصرف میکنیم؛ شبیه آن تابلوهایی که در ادارهها میزنند و کسی هم دقیق نمیداند چرا آنجا است. در حالی که اگر بخواهیم چیزی جدی از فردوسی یاد بگیریم، شاید مهمترینش همین «حکیم بودن» او باشد، نه فقط شاعربودنش.
فردوسی صرفاً یک ناظمِ خوشقریحه نبود که چند افسانه قدیمی را تبدیل به شعر کرده باشد. او داشت درباره انسان فکر میکرد. درباره قدرت، غرور، عدالت، خشم، مرگ، خیانت، سرنوشت و خطای آدمها. شاهنامه فقط کتاب جنگ نیست؛ کتاب فهمیدنِ عاقبتها است.
فرق فردوسی نه تنها با قصهگویان قدیمی که حتی با کسانی چون هومر که خودشان سراینده حماسههای ملی کشورشان هستند، همینجا است. فردوسی فقط روایت نمیکند که چه شد؛ مدام نشان میدهد چرا شد. چرا یک پادشاه سقوط کرد. چرا یک پهلوان شکست خورد. چرا یک ملت به تباهی رسید. یعنی پشت هر نبرد، یک لایه حکمت خوابیده است.
مثلاً ضحاک را ببینید. اگر شاهنامه را سطحی بخوانیم، ضحاک فقط یک پادشاه ماربهدوشِ ترسناک است. اما فردوسی دارد درباره ماهیت قدرت حرف میزند. درباره قدرتی که برای زنده ماندن، مدام باید انسان مصرف کند. یا رستم؛ بزرگترین قهرمان شاهنامه، اما انسانی که خشم و ناآگاهیاش، سهراب را به کشتن میدهد. این یعنی حتی قهرمان هم از خطا مصون نیست. یعنی قدرت بدون عقل، فقط پشیمانی به بار میآورد.
این نگاه، نگاهِ حکیم است، نه صرفاً حماسهساز.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
حکیمِ پشت شمشیرها بخش اول) هر سال که به روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی میرسیم، دوباره همان جمله
حکیم پشت شمشیرها
بخش دوم)
نکته جالبتر اینجاست که فردوسی، از گفتنِ مستقیمِ حرفهایش هم فرار نمیکند. امروز کافی است نویسندهای وسط داستان، دو جمله حکیمانه مستقیم بگوید تا فوراً چند نفر از پشت میز نقد ادبی بیرون بپرند و با فریاد بگویند: «وای، شعار!». انگار ادبیات باید آنقدر از معنا بترسد که آخرش فقط دودِ ابهام از آن بلند شود.
اما فردوسی، با اعتمادبهنفس کامل، حرفش را میزند: «توانا بود هر که دانا بود.» یا
«میازار موری که دانهکش است.»
عجیب اینجاست که هیچکس هم فردوسی را کمهنر نمیداند. چرا؟ چون فرق است میان شعارِ خام و حکمتِ برآمده از روایت.
فردوسی اول جهان میسازد، شخصیت خلق میکند، آدمها را در موقعیت قرار میدهد، هزینه خطا را نشان میدهد، بعد از دلِ داستان، جمله حکیمانه بیرون میآورد. یعنی حرفش را زندگی کرده، نه اینکه مثل پیام بازرگانی وسط قصه پرتابش کند.
مشکل بخشی از داستاننویسی امروز ما این است که یا کاملاً از معنا فرار میکند، یا مستقیم میرود روی منبر. اما فردوسی بلد است چگونه اندیشه را در خونِ روایت حل کند. برای همین شاهنامه هنوز زنده است. چون فقط قصه تعریف نمیکند؛ بینش تولید میکند.
اتفاقاً نویسنده امروز، بیشتر از هر چیز به همین نگاه نیاز دارد. ما الان در دورهای زندگی میکنیم که داستان زیاد است، اما حکمت کم. محتوا مثل برنجِ دمکشیده از در و دیوار بالا میرود، اما کمتر روایتی کمک میکند انسان خودش را بهتر بفهمد. فردوسی یادمان میدهد که داستان، فقط ابزار سرگرمی نیست؛ ابزار شناخت هم هست.
به همین دلیل است که شاهنامه را نباید فقط برای لذت بردن از زبان و حماسه خواند. باید آن را مثل یک آزمایشگاه انسانی خواند؛ جایی که آدمها مدام میان عقل و خشم، قدرت و عدالت، غرور و فروتنی انتخاب میکنند و بهای انتخابشان را میدهند.
به نظر من راز ماندگاری فردوسی هم همین است؛ اینکه او فقط شاعر ایران نبود، معلمِ فهمِ انسان هم بود. برای همین هزار سال گذشته و هنوز وقتی شاهنامه را باز میکنیم، حس میکنیم این مردِ توس، عجیب ما را میشناخته است.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
حکیم پشت شمشیرها بخش دوم) نکته جالبتر اینجاست که فردوسی، از گفتنِ مستقیمِ حرفهایش هم فرار نمیکند.
حکیم پشت شمشیرها
بخش سوم)
نکته کلیدی درباره سرچشمه حکمت او است. سرچشمه حکمت فردوسی را نمیشود فقط در ایران پیش از اسلام جستوجو کرد. خود فردوسی بارها نشان میدهد که جهانبینیاش، عمیقاً در فضای فکری اسلام شکل گرفته است.
وقتی میگوید:
«منم بنده اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای وصی»
صرفاً یک بیت مناسبتی نمیگوید تا خیالش از بابت ممیزیِ قرن چهارم راحت شود! این ابیات، نشانه هویت فکری اوست. فردوسی، مسلمانی است که تاریخ و اسطوره ایران را با نگاه اخلاقی و حکیمانه روایت میکند.
در شاهنامه، خِرَد جایگاهی محوری دارد؛ اما این خِرد، فقط زرنگی سیاسی یا عقل معاش نیست. خردی است که انسان را از غرور دور میکند، به عدالت نزدیک میکند و عاقبتِ ظلم و خشم را یادآور میشود. این همان نقطهای است که حکمت فردوسی، به حکمت اسلامی نزدیک میشود. قهرمانان شاهنامه فقط با شمشیر شکست نمیخورند؛ اغلب با تکبر، شتابزدگی، خشم و غفلت سقوط میکنند.
فردوسی، ایران را دوست دارد، اما ایرانِ او در تقابل با اسلام تعریف نمیشود. او تلاش میکند حافظه تاریخی ایرانیان را درون تمدن اسلامی حفظ کند، نه بیرون از آن. چیزی که ما در این روزها، بیش از هرچیز به آن نیاز داریم و آقای شهید ما هم مدام ما را به آن ارجاع میداد و ایران بدون اسلام و اسلام بدون ایران را نمیخواست. هر دو را باهم و برای هم میخواست.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir