✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹
#رمان_او
#پارت_6
خریدهایش را به دست راست داد و با کلید درب خانه را باز کرد... نگاهی به چراغ خاموش واحد مادرش انداخت و به سمت طبقه ی بالا قدم برداشت...
بدون هیچ صدایی پا به اتاق گذاشت که با یکی از شیرین ترین صحنه های عمرش روبهرو شد...
عطیه و زینب، مادر و دختری کنار هم به خواب رفته بودند...
با لبخند کنارشان زانو زد، بوسه ای روی موهای زینب نشاند و گوشه ی پتوی او را روی عطیه انداخت...
با باز شدن چشم های همسرش نگاهش پر از مهر شد... با صدایی که زینب را از خواب بیدار نکند گفت:
سلام... ببخشید بیدارت کردم
عطیه نشست و با لبخندی خستگی همسرش را از بین برد:
سلام... نه دیگه باید بلند میشدم... خواستم زینب و بخوابونم خودم خوابم برد...تو کِی اومدی؟
محمد: منم تازه رسیدم
عطیه برخاست: تا یه دوش بگیری منم برات چایی میریزم
و به سمت آشپزخانه رفت
محمد هم با فکر به حمام اجباری ای که نصیبش شده بود روانه ی اتاق شد...
بعداز یک دوش ده دقیقه ای، از حمام بیرون آمد که زینب بدون معطلی خود را در آغوش پدر انداخت...
محمد نیز دست از خشک کردن گوش هایش کشید و دخترکش را در آغوش گرفت:
سلام عشق بابا خوب خوابیدی؟
زینب: سلام بابایی... آره خیلی خوب بود... چرا انقدر دیر اومدی؟
محمد بینی زینب را کشید و جواب داد: ببخشید از این به بعد زودتر میام خونه
زینب، کودکانه انگشت کوچک دستش را بالا آورد و جلوی محمد گرفت:
قول؟
محمد نیز به تَبَع زینب انگشت کوچکش را در انگشت او گره زد:
قولِ قول
و این قول بچگانه، شد دلیلی کوچک برای شاد کردن دل کودکش...
بهقلم:
#مدیرعامل
❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹
#رمان_او
#پارت_7
خود را روی کاناپه رها کرد و دستی در موهایش کشید، فکرش به سمت دقایق قبل و مکالمه ای که داشت کشیده شد:
(ناشناس اول: چی شد؟ تونستی به خونه شون راه پیدا کنی؟
ناشناس دوم: نه هنوز... کاری که ازم میخوای خیلی زمان میبره... پسره خیلی باهوش و ملاحظه کاره... هیچ جوره پا نمیده... باید صبر کنی بهش نزدیک بشم
ناشناس اول: زیاد وقت نداریم پسر... یه ماجرایی بچین که اعتمادش رو به دست بیاری
ناشناس دوم: باشه تمام تلاشم رو میکنم... ولی نگفتی چه پدرکشتگی ای با اینا داری؟
ناشناس اول: اونش دیگه به تو ربطی نداره... تو فقط پولت رو میگیری)
فکرش درگیر بود... درگیر ماجرایی که نمیدانست آخرش به کجا میرسد
~~
از دور با دست، سلامی به سعید داد و راه خودش را تا اتاق محمد پیش گرفت... در را باز کرد و با اجازه ی صاحب اتاق داخل شد:
آقا وقت دارید؟
محمد هدفون را روی میز گذاشت و فیلم ضبط شده توسط فرشید را قطع کرد:
بگو رسول
رسول: آقا اونطور که بچه ها ت.م و سایبری متوجه شدن، نادری هیچ وقت با رابط دوم حضوری دیدار نداشته... طبق حدس های داوود، با کمک دوتا از بچه های سایبری تمام ایمیل های این خانم رو بازیابی کردیم که به یه ایمیل تبلیغاتی از شرکتی به اسم یزدانمهر رسیدیم
محمد: مشکلی توی اون شرکت دیدی؟
رسول: مسئله همینجاست آقا... این شرکت اصلا وجود خارجی نداره...
بهقلم:
#مدیرعامل
❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
تقدیم با عشق بسیار❤️🩹 https://daigo.ir/pm/c4dUQQ #مدیرعامل
ولی انصافه 17 نفر دیدن یه نظرم نیست؟🚶♂
دارم پارت مینویسم براتونااااا
#مدیرعامل
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹 ❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹 ✨❤️🩹✨❤️🩹 ❤️🩹✨❤️🩹 ✨❤️🩹 ❤️🩹 #رمان_او #پارت_6 خریدهایش را به دست
عطیه علیپور
سن: 31
همسر آقامحمد😍
یه دونه دختر داره🧕
توی وزارت خارجه کار میکنه
صبوره و درک بالایی داره
#مدیرعامل
#شخصیتهایرماناو
زینب حسنی
سن: 6 سال
دختر عطیه و آقا محمد😍
بسیار بازیگوش🙂
به دلایل قانع کننده ای مبتلا به آسم🥺
خییییییلی هم سوال میپرسه😂
#مدیرعامل
#شخصیتهایرماناو