eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.6هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر نظرت دارم . دستانم شروع به لرزیدن کرد و کاغذ را تکان داد.در را بستم و زیر لب زمزمه کردم. +نکنه اون زنه باشه.. ناگهان حضور صالح را احساس کردم که به متن نامه خیره شده بود.ترسیدم و نفسم حبس شد. او چشمانش را تنگ کرد و به رنگ پریده ام نگاه کرد. _کدوم زنه؟ زبانم بند آمده بود و هیچ نمیگفتم.کاغذ را از دستم کشید و با نگاهی مرموز ، دوباره به چشمانم نگاه کرد. _کی زیر نظرت داره؟ از ترس تصور دوباره ی آن روز و اتفاقات تلخی که آن زن پوشیده و سیاهپوش برایم ساخته بود ، قدمی عقب رفتم.هیچ وقت نتوانستم برای آن اتفاق گریه کنم و خودم را خالی کنم.در قلبم دوباره زنده شده بود و ترس و زخم زبان هایش ، واضح تر توی ذهنم مرور میشد. بغضم ترکید و روی زمین نشستم و صدای هق هقم بلند شد.تا آن روز غم و غصه هایم را نگه داشته بودم و دیگر طاقت نداشتم.مانند زخمی که دوباره زنده شده بود. چهره ی صالح از آن حالت مرموز خارج شد و رو به رویم نشست.اشک هایم آرام گرفتند و هق هقم تمام شد.خیسی چشمانم نمیگذاشت درست او را ببینم.با گوشه ی آستینم چشمم را خشک کردم و سینه ی پر از نفسم را به آرامی از دندانهایم خارج کردم.صالح بدون هیچ حرفی بلند شد و آب به دستم داد. از صورتش کامل مشخص بود که کنجکاو و نگران بود.نفسی تازه کردم و با صدای گرفته ی ته گلویم ، همه چیز را تعریف کردم و در آخر ، اشک آخر جامانده ام هم ، بی صدا روی گونه های گرم و سرخم سرازیر شد. صالح سرش را پایین گرفت و لیوان آب را از روی پاهایم برداشت. _اون روز فهمیدم دروغ میگی. بی اختیار لبخند زدم و زانو هایم را آرام تکان دادم. _نباید زیاد بری بیرون از خونه ، یا اگر هم میری ، تنها نرو. سرم را تکان دادم و از جایم بلند شدم‌ و سمت آشپزخانه رفتم.فنجان کوچک قهوه هنوز داغ بود و سریع سر کشیدم. _من برم ماشین و چمدون اینارو از تو خونه بابام بیارم.همینجا بمون ، اتفاقی نمیوفته . +خیلی خب.مواظب باش. ساعت روی میزش را برداشت و به دستش بست. در خانه را باز کرد و رفت و من ، دوباره ترس و تنهایی بر دلم نشست . ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مدتی گذشت.سرم را روی پاهایم گذاشته بودم و تکان میدادم ولی با صدای زنگ در ، از جا پریدم.صالح چه زود برگشته بود.به امید و ذوق دوباره دیدنش ، سمت در رفتم.کمی طول کشید تا دمپایی ها را پیدا کنم.داشتم از پله ها پایین می‌آمدم ، که صدایی از پشت در آمد.صدای صالح نبود.صدای شیخ عثمان همان همکار حیله گر پدرم بود.دوباره همان صدای کلفت و گوش خراش با لحجه ی غلیظ عربی .. _دختر عبدالرضا ، میدونم اون تویی.در رو باز کن تا نشکوندمش. بدنم لرزید.هل شده بودم و زبانم دوباره بند آمده بود.برای این که صدایم در نیاید ، با دست لرزانم جلوی دهانم را گرفتم.ولی صدای شیخ عثمان قطع شده بود.شاید رفته بود.اما به چه دلیل؟ کمی بعد دوباره صدای زنگ در بلند شد.گوشم را به در چسباندم و نفسم را حبس کردم.صبر کردم و در را باز نکردم.دوباره در زد و صدایی از پشت در آمد.ولی این دفعه صالح بود. _ضحی کجایی ؟ نفس راحتی کشیدم و به سرعت در را باز کردم.تا میخواست به خود بیاید ، دستش را سمت خانه کشیدم و به سرعت در را بستم. _چی شده؟ انگشتم را به علامت سکوت جلوی دماغم گرفتم و به پشت دیوار اشاره کردم. پشت دیوار خانه که مثل یک راهروی کوچک بود نشستیم و دوباره نفس راحتی کشیدم.صالح با چشمانی گرد شده صدایش را پایین آورد. _میگم چی شده؟ +ندیدیش؟ _کیو؟ سرم را به دیوار چسباندم و چشمانم را بستم.از استرس ، بدجور عرق کرده بودم. +شیخ عثمان... همکار بابام..یکی در رو زد فکر کردم تویی..ولی صدای اون بود..میگفت می‌دونم کی هستی در رو باز کن.به خدا مردم و زنده شدم.اگه دیرتر رسیده بودی معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد!. _دیدم یکی پشت دره.من و که دید فرار کرد.منم وسایل و گذاشتم تو ماشین سریع پیاده شدم ولی گمش کردم.الحمدالله به خیر گذشت.برم وسایل رو بیارم؟ +نه.معلوم نیست چه بلایی قراره سرمون بیاره که.فعلا باید صبر کنیم عجله ای نیست. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/1828587160Ce9a1860c84 برای صدمین بار برا دخترا گپ زدیم ، خوشحال میشیم ببینیمتون😂🕺🏻
یک روز گذشت..و سوالی از روز گذشته ذهن من را درگیر کرده بود.پدرم ، مردی مغرور بود و قدرتمند.از هیچ کس نمی‌ترسید و احساساتش را مخفی می‌کرد.پس چه چیزی باعث شده بود انقدر از شیخ عثمان بترسد؟ او فقط به من گفته بود که خطرناک است.ولی چرا؟ اگر از مادرم جواب سوالم را می‌پرسیدم ، می‌گفت ذهنم را درگیر نکنم.و اگر از پدرم هم می‌پرسیدم ، نمی‌گفت.پس فقط یک گزینه می‌ماند...کسی که سال ها برای شیخ عثمان سختی و دوری از خانواده کشیده بود و قطعاً ، به دنبال جواب این سوال رفته بود‌.مصطفی.کاش اینجا بود و همه چیز را می‌گفت. صدای زنگ در بلند شد.صالح که اینجا بود ، پس که بود؟ از ترس دیروز قدمی عقب رفتم تا این که صالح از خانه بیرون آمد و دمپایی ها را پوشید. _صبر کن ببینم کیه.. سمت در رفت و کمی مکث کرد. _کیه؟ _باز کن. صدای مصطفی بود.خوشحال شدم و نفس عمیقی کشیدم و سمت آشپزخانه رفتم.بعد مدتی ، صدای تق تق آمد. _ماهبانو مهمون ناخونده نمی‌خوای ؟ سمتش برگشتم و خندیدم. +معلومه که میخوام. تبسم بر لبش نشست و آرام روی مبل نشست. چایی از قبل دم کشیده بود ، پس فنجان چای را توی سینی سورمه ای گذاشتم و به دستش دادم. نفس عمیقی کشیدم و روی مبلی نشستم. +خوش اومدی.پس زینب؟بچه ها؟ _تنها اومدم فعلا.. چند تا از وسیله هامو بردم خونمون ، ضحی تو هم دو روز بمون اینجا ، وسیله هاتو بردار از عراق و دوباره برگرد. +خیلی خب.. صالح به بیسکویت های روی سینی اشاره کرد. _تعارف می‌کنی ؟ بخور دیگه. صبر کردم مصطفی نفسی تازه کند و بروم به دنبال جواب سوالاتم.کمی که گذشت ، دستش را کشیدم و به حیاط اشاره کردم. +بیا کارت دارم. بدون هیچ حرفی ، بلند شد.روی نیمکت نشستم و او هم کنارم. +ام ، سوال دارم ازت. _چه سوالی ؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
https://eitaa.com/joinchat/3905619609C84448b765a بنا بر دلایلی پرایوتم و پاکیدم ، بیاین اینجا.
_چرا انقدر بابا ، از شیخ عثمان می‌ترسه؟چرا به خاطرش انقدر تو دردسر افتادیم؟ مصطفی آه کشید و چهره اش جدی و بدون احساس شد ، درست مثل پدرم. _ببین ضحی ، من نباید اینارو بهت بگم ، ولی میگم که بدونی چه آدم کثیفیه و بابارو قضاوت نکنی. سرم را تکان دادم و چشمانم را باریک کردم. _وقتی یکم بزرگتر شدم ، مثلا چهارده ، پونزده ساله.برام مثل تو سوال پیش اومد و پامو کردم تو یه کفش که می‌خوام برم عراق.به اصرارم ، منو بردن و مستقیم رفتم کارخونه ی بابا.شیخ عثمان الحمدالله سفر بود ولی در راه برگشت بود.بابا نمی‌گفت ولی منم لجبازی میکردم که تا نگه نمیرم و ناچار شد که همه چیز رو بگه. کنجکاو تر شدم و دستم را زیر چانه ام گذاشتم. _ببین ضحی ، شیخ عثمان یه مسئله الکی نیست و خیلی خون ریخته.در حدی که میشه با خونشون یه کشتی و قرمز کرد.اون به خیلی از کارخونه دار های شهر توی یه جلسه درخواست همکاری داد و بابا ناخوش بود و نتونست شرکت کنه.اونا اول قبول نکردن ، ولی نمی‌دونستن با قبول نکردن چه بلایی قراره سرشون بیاد.اون دونه دونه همشونو تهدید کرد ولی هیچکدوم جدی نگرفتن.در آخر ، نوبت به نوبت به صرف شام اونارو با خانوادشون توی یه جای خرابه دعوت می‌کرد.یه جا شبیه به زندان.بعد ، جلوی چشمشون به بدترین شکل خانوادشون و می‌کشت و انقدر خودشون رو زجرکششون می‌کردن که جون می‌دادن.اون سراغ بابا رفت و درخواست همکاری داد.بابا تمام خبر ها به گوشش رسیده بود و چاره ای برای قبول نکردن نداشت.تمام این سال ها فقط به خاطر این من و تو رو قائم می‌کرد ، که اگر اتفاقی افتاد بلایی سرمون نیاد.همین الانشم خیلی شانس آوردیم که نفهمیده چون اگر بفهمه این همه سال بابا دروغ گفته ، خیلی بد میشه. رنگم پرید و پوستم مور مور شد.نگران شده بودم.قطعا خانواده ام را می‌کشت و مصطفی از اتفاق دیروز خبر نداشت.پس الکی پدرم قضاوت می‌کردم.تمام این رفتار هایش برای محافظت از ما بوده.انگار سر خانواده با هیچ ‌کس شوخی نداشت و جدی و بی احساس می‌شد ، مانند چهره ی الان مصطفی. صالح در خانه را باز کرد و خطاب به ما ، سرش را چرخاند. _چرا تو حیاطین؟باد میاد بیاین تو. +باشه الان میایم. او در را بست و دوباره مصطفی به من خیره شد. _ضحی ، یادت باشه به هیچ وجه به هیچ کس هیچ کدوم از اینارو نمیگی.حتی به مامان ، حتی به صالح. +باشه اما چرا ؟ _چون بابا به من اعتماد کرده اینارو گفته ، و من نباید بهت میگفتم.دلم نمیخواد از اعتماد بقیه بیشتر از این سوء‌استفاده کنم. سرم را تکان دادم و به سمت خانه اشاره کردم که داخل شویم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سلام ممبرامم♥️:) من سعی کردم هر سه تا رمان هایی که نوشتم رو ، با سلیقه های مختلف بنویسم ؛ و الان برای این که گیج نشین یه توضیح بهتون میدم که انتخاب براتون راحت تر باشه💕. 1.رمان نورِماه ، چون اولین تجربه ی من بود ، ممکنه طرز نوشتاریش از بقیه ضعیف تر باشه اما برای اون دسته افرادیه که ، رمانای شلوغ و با اتفاقای زیاد و هیجان انگیز و بیشتر می‌پسندن و ژانر اکشن و به عاشقانه بیشتر ترجیح میدن . و سبک گفتاری داره. 2.رمان چشم انتظار ، برای اون دسته افرادیه که زیاد حال خوندن ندارن و رمانای کوتاه و بیشتر می‌پسندن.و برای اونایی که ذهن آروم و خلوت تری دارن و یه جورایی ، برعکس رمان نورِماه هستش.پس اگه نمیخواین زیاد ذهنتون و درگیر کنین و معمولاً توجهتون روی توصیفات و بیشتر سبک ادبیه ، مخصوص خودتونه. و گفتاری و کتابی قاطیه. 3.رمان ماه‌بانو ، برای اون دسته افرادیه که به سبک گفتاری عادت ندارن و دلشون میخواد سبک کتابی و بخونن.یا اگر ذهنتون فعاله و داستان های پیچیده می‌خونین ، بهتون پیشنهاد می‌کنم. ولی خب اگر میخواین دقیق تر بخونین ، به نظرم خودتون یکم از هر کدوم رو بخونین تا بفهمین کدوم و می‌پسندین : )
عزیزانی که متقابل عضو شدم ، من مجبور شدم لف بدم.. پیام بدین دوباره بشم @Ahoo_khanoom_315
تا روی مبل نشستیم ، صالح طبقه ی بالا بود.مصطفی از همین فرصت استفاده کرد و صدایش را پایین آورد‌. _شیخ عثمان حتی به زنش هم رحم نکرد. +یعنی چی؟ _چند روز بعد عروسیشون ، بهش گفت برای این کارای کثیفش باید کمکش کنه.اونم قبول نکرد و خب.. +چیکارش کرد؟ _قمه داغ کرد ، گذاشت رو صورتش.از گوشه ی چشمش تا پایین صورتش جاش مونده و الان مثل خودش شده پا به پاش هرکاری بخواد انجام میده. از تصورش صورتم را در هم کشیدم.صورت آن زن توی ذهنم مجسم شد.کنار چشمش جای قمه بود و ادامه اش زیر پوشیه محو شده بود.پس خودش بود ، همسر شیخ عثمان بود. مصطفی ادامه داد: _از بعد روز عروسی دیگه حتی تو کارخونه هم پیداش نشده.خدا می‌دونه چیکار میخواد بکنه... با این حرفش و تمام اتفاقاتی که افتاده بود ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. چند روز گذشت و برای جمع کردن یکسری وسایل ، به عراق بازگشته بودیم.داشتم سمت اتاقم میرفتم ولی صدایی که از اتاق کناری می‌آمد باعث شد سرعت قدم هایم را کم کنم.صدای مکالمه دایه با ساجده بود. _ساجده روانی شدی؟ندیمه رو چه به ازین خونه رفتن؟خجالت بکش.دختره ی پررو. _زندانی که نیستم.هستم؟ _نه نیستی.ولی شعور داشته باش.حیا داشته باش.خانوم جان هم چیزی بفهمه کلتو میکَنم. صدای ساجده دیگر نیامد و دایه از اتاق خارج شد و من پشت دیوار مخفی شدم.تا کمی دور شد ، داخل اتاق شدم و در را بستم. ساجده از دیدنم تعجب کرد و یک قدم عقب رفت. _وای بانو جان اینجا چیکار می‌کنین.شنیدین؟ از چهره اش نگرانی و اضطراب می‌بارید. +یکمشو شنیدم ولی نفهمیدم قضیه چیه.زود تعریف کن ببینم. _آخه... +آخه بی آخه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا