اولین قربانی کسی نبود جز بریتنی.
البته قبل از اینکه چیزی دربارهی ماریلا بفهمیم، باید اول بریتنی رو میشناختیم.
به لوسی نگاه کردم و گفتم: «تو که بهترین دوستش بودی... ازش برام بگو.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«بریتنی بهترین دوستم بود... و هنوزم از مرگش افسردهام.»
چشماش پر از ناراحتی شد، اما بعد ادامه داد:
«بریتنی تکفرزند بود. همیشه اعتمادبهنفس زیادی داشت و فکر میکرد بهترینه. خیلی به نظر بقیه اهمیت نمیداد و بیشتر وقتها کار خودش رو میکرد.»
«خانوادهش معمولاً به حرفاش گوش میدادن، چون خیلی جذاب و پرانرژی بود. ولی با آدمهای زیادی صمیمی نمیشد.»
لبخند کوچیکی زد.
«اخلاق من کاملاً برعکس اون بود. اولش حتی فکر میکردم نمیتونیم با هم دوست بشیم... ولی بعد فهمیدم دقیقاً به خاطر همین تفاوتها مکمل همیم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«اما بریتنی دشمن هم کم نداشت...»
پرسیدم: «مثلاً کی؟»
گفت: «استلا.»
متعجب نگاهش کردم.
«استلا؟»
سرش رو تکون داد.
«آره. من، بریتنی و استلا یه زمانی با هم دوست بودیم. حتی خیلی صمیمی بودیم. ولی بعد از یه مدت رفتار استلا تغییر کرد و کمکم از هم فاصله گرفتیم.»
«گاهی وقتها استلا یه عروسک شبیه بریتنی زیر میز مدرسهاش میذاشت. بعد یه علامت کوچیک روش میزد و میگفت بریتنی باید سر عروسک رو بکشه...»
اخم کردم.
«یعنی چی؟»
لوسی گفت:
«سر عروسک سریع جدا میشد و آویزون میموند... دقیقاً شبیه روشی که بریتنی کشته شد.»
برای چند ثانیه سکوت کردم.
این واقعاً عجیب بود.
گفتم: «پس استلا میتونسته قاتل باشه؟»
لوسی سریع سرش رو تکون داد.
«نه... من باور نمیکنم. استلا دختر بدی نبود. شاید ناراحت بود، شاید از بریتنی دلخور بود، ولی قاتل نبود.»
گفتم: «اما از کجا مطمئنی اون عروسکها رو خودش گذاشته بود؟»
لوسی گفت: «نمیدونم... فقط همیشه حس میکردم از بریتنی ناراحته.»
به صندلی تکیه دادم.
هرچی بیشتر دربارهی این پرونده میفهمیدم، بیشتر میشد فهمید که هیچچیز اونطوری که به نظر میرسه نیست.
گفتم:
«حالا که دربارهی بریتنی فهمیدیم... باید بریم سراغ نفر بعد یعنی
ماریلا!
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_21
بله، ماریلا دختری مرموز.
ماریلا تنها چیزی که همه میدونن اینه که اون خیلی ساکت بود، هیچوقت حرف نمیزد. ۱۷ سالش بود و دختر خیلی خوبی بود. دوست زیادی نداشت و فقط نقاشی میکشید. خجالتی، آروم، مهربون... فقط همین. هیچکس چیز بیشتری نمیدونست؛ نه دوستی، نه فامیل نزدیکی. خلاصهاش این میشه که اجتماعی نبود، اما همه دوستش داشتن.
به لوسی گفتم: «ما هیچی راجعبهش نمیدونیم.»
لوسی گفت: «نظرت چیه از والدینش بپرسیم؟»
موافق بودم، اما ناراحت اینکه جسد ماریلا رو توی اون وضعیت دیدم، حالمو بد میکرد. اون صحنهی بد... جسد لخت، انگار ازش سوءاستفاده کرده بودن.
غمگین بودم، ولی گفتم: «فقط قاتلو پیدا کن.»
با لوسی به سمت خونهی ماریلا رفتیم. خونش ۲ کوچه پایینتر از مدرسه بود، برای همین میدونستیم کجاست.
رفتیم پیش مامانش و سؤال پرسیدیم و تنها چیزی که بهمون گفت این بود که خیلی دخترشو دوست داشت و اینکه ماریلا بچهطلاق بوده و بعد طلاق مامانباباش افسرده نه، ولی درونگرا بوده و خوشحالتر از قبل.
مامانش گفت: «مطمئنم یه نفر دزدیدتش. امیدوارم اون بیرون باشه.»
اعصابم خورد شد. مامان ماریلا نمیدونست دخترش مرده.
گفتم: «میتونیم بریم اتاقشو بگردیم؟»
گفت: «حتماً.»
وارد اتاق شدیم. اتاق یه طوری بود انگار یه نفرم با عجله گشته و همهجا رو بهم ریخته.
۳۰ دقیقه گذشت، هیچی پیدا نکردم.
بیخیال شدم و با لوسی به سمت در رفتم، اما ناگهان پام رفت رو چیزی.
برداشتمش.
روی اون با دستخطی ریز نوشته بود:
«دفترچه خاطرات من»
قولی که نباید میدادم
#part_22
بله... اون دفترچه خاطرات ماریلا بود.
ذوقزده شدم. فوری دفترچه رو برداشتم و لوسی هم کنارم نشست.
از صفحهی اول شروع کردیم به خوندن.
از روز تولد ۱۷ سالگی ماریلا نوشته بود، تا ۱ روز قبل از روز مرگش.
شروع کردم به خوندن:
«سلام... من ماریلا هستم. امروز تولدمه...»
بعد دربارهی تولدش نوشته بود، از طلاق مامان و باباش، از روزهایی که سعی میکرد با همهی ناراحتیها کنار بیاد.
چند صفحه گذشت...
بالاخره به چند خاطرهی مهم رسیدیم.
«سلام... امروز روز خیلی بدی بود. استلا همش میخواست غیبت بکنه. منم برای اولین بار دهنمو باز کردم و گفتم: "نمیخوام به حرفات گوش بدم، نمیخوام این افکار چندشتو بدونم."
اونم عصبانی شد، دفتر نقاشیمو پرت کرد و گفت: "اه... آرزو میکنم بمیری."
بعدش دوباره دعوامون شد.
کاش اون دعوا رو نمیکردم...
چون بعدش فرانسیس بهم گفت: "بیا بریم خونمون، باید روی پروژه کار کنیم."
منم بهش گفتم: "ببخشید فرانسیس، ولی تا هفتهی دیگه نمیتونم بیام، چون داریم میریم مسافرت."
اون ناراحت شد و رفت.
چون اینجوری مجبور بود همهی کارهای پروژه رو خودش انجام بده.
کاش فرانسیس از دستم ناراحت نمیشد...
هعی...
باید دهنمو میبستم و دیگه حرف نمیزدم...»
با دقت به همدیگه نگاه کردیم.
ورق زدیم تا به آخرین خاطره رسیدیم.
دوباره شروع کردم به خوندن:
«هعی...
دوباره زیادی حرف زدم...
و حالا اون ازم بیش از حد عصبانیه...
فقط امیدوارم کار به جاهای باریک نکشه...»
خشکم زد.
اما...
خاطره هنوز تموم نشده بود.
از اون به بعد، دستخط کاملاً عوض شده بود.
قلبم تند تند میزد.
ادامهی نوشته این بود:
«اگر این معما را حل کردی...
تبریک میگویم.
بالاخره لیاقت دیدن مرا پیدا کردی.
وقتی ماه قرمز شد...
هر دو بیایید...
فرقی نمیکند چند نفر باشید...
هیچکدام سالم برنمیگردید...»
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_23