eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
405 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
بله... اون دفترچه خاطرات ماریلا بود. ذوق‌زده شدم. فوری دفترچه رو برداشتم و لوسی هم کنارم نشست. از صفحه‌ی اول شروع کردیم به خوندن. از روز تولد ۱۷ سالگی ماریلا نوشته بود، تا ۱ روز قبل از روز مرگش. شروع کردم به خوندن: «سلام... من ماریلا هستم. امروز تولدمه...» بعد درباره‌ی تولدش نوشته بود، از طلاق مامان و باباش، از روزهایی که سعی می‌کرد با همه‌ی ناراحتی‌ها کنار بیاد. چند صفحه گذشت... بالاخره به چند خاطره‌ی مهم رسیدیم. «سلام... امروز روز خیلی بدی بود. استلا همش می‌خواست غیبت بکنه. منم برای اولین بار دهنمو باز کردم و گفتم: "نمی‌خوام به حرفات گوش بدم، نمی‌خوام این افکار چندشتو بدونم." اونم عصبانی شد، دفتر نقاشیمو پرت کرد و گفت: "اه... آرزو می‌کنم بمیری." بعدش دوباره دعوامون شد. کاش اون دعوا رو نمی‌کردم... چون بعدش فرانسیس بهم گفت: "بیا بریم خونمون، باید روی پروژه کار کنیم." منم بهش گفتم: "ببخشید فرانسیس، ولی تا هفته‌ی دیگه نمی‌تونم بیام، چون داریم می‌ریم مسافرت." اون ناراحت شد و رفت. چون این‌جوری مجبور بود همه‌ی کارهای پروژه رو خودش انجام بده. کاش فرانسیس از دستم ناراحت نمی‌شد... هعی... باید دهنمو می‌بستم و دیگه حرف نمی‌زدم...» با دقت به همدیگه نگاه کردیم. ورق زدیم تا به آخرین خاطره رسیدیم. دوباره شروع کردم به خوندن: «هعی... دوباره زیادی حرف زدم... و حالا اون ازم بیش از حد عصبانیه... فقط امیدوارم کار به جاهای باریک نکشه...» خشکم زد. اما... خاطره هنوز تموم نشده بود. از اون به بعد، دست‌خط کاملاً عوض شده بود. قلبم تند تند می‌زد. ادامه‌ی نوشته این بود: «اگر این معما را حل کردی... تبریک می‌گویم. بالاخره لیاقت دیدن مرا پیدا کردی. وقتی ماه قرمز شد... هر دو بیایید... فرقی نمی‌کند چند نفر باشید... هیچ‌کدام سالم برنمی‌گردید...» ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم
پارت ۲۳ رو میخواستم دیر تر بزارم ولی نتوانستم تحمل کنم😁😁😅😁
دلم براتون تنگ میشه
بچه ها داستان قولی که نباید میدادم ۲۶ پارته
بیا عکس کاملش
شکه شده بودم... یا واقعاً این آدرسِ جایی بود که خرگوش روانی اونجا بود، یا فقط یه تله. اما یه حسی بهم می‌گفت... قراره ملاقاتش کنم. ناگهان لوسی گفت: «وایسا... امشب ماه قرمزه!» خشکم زد. اصلاً آمادگی نداشتم. به لوسی گفتم: «باید از خودمون محافظت کنیم.» لوسی گفت: «آره... ولی اون خیلی قوی‌تر از منه. تازه دیدی چی گفت؟ گفت هیچ‌کدوم سالم برنمی‌گردیم...» اعصابم داغون بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چاقوی جیبی و گوشیم رو بردارم. اما شارژ گوشیم کم بود. به هر حال گفتم: «عجله کن، باید بریم اونجا.» دست لوسی رو گرفتم و فقط دویدم. توی راه بهم گفت: «لونا... شاید قبل از این جریان با هم دوست نبودیم، ولی من خیلی دوستت دارم و برای همین تو رو بین اون همه آدم انتخاب کردم.» چند لحظه سکوت کردم و گفتم: «نیازی به اعتراف نیست... ما قرار نیست بمیریم.» لوسی ساکت شد. بالاخره رسیدیم. یه خونه... مردد بودم، اما باید دلیل همه‌ی این اتفاق‌ها رو پیدا می‌کردم. این همه راه اومده بودم. الان وقت جا زدن نبود. دستم رو روی دستگیره‌ی در گذاشتم. سه... دو... یک... وقتی وارد شدم، عکس قربانی‌ها، یه کامپیوتر تحقیقاتی و از همه عجیب‌تر، یه عکس بزرگ از خودم رو روی دیوار دیدم. طرف یه استاکر واقعی بود... ناگهان صدای قژ... قژ... صندلی چرخ‌دار به گوش رسید. من و لوسی خشکمون زد. ناگهان اون گفت: «بالاخره... بعد از مدتی...» و ناگهان... صندلی چرخید... ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم