بله، ماریلا دختری مرموز.
ماریلا تنها چیزی که همه میدونن اینه که اون خیلی ساکت بود، هیچوقت حرف نمیزد. ۱۷ سالش بود و دختر خیلی خوبی بود. دوست زیادی نداشت و فقط نقاشی میکشید. خجالتی، آروم، مهربون... فقط همین. هیچکس چیز بیشتری نمیدونست؛ نه دوستی، نه فامیل نزدیکی. خلاصهاش این میشه که اجتماعی نبود، اما همه دوستش داشتن.
به لوسی گفتم: «ما هیچی راجعبهش نمیدونیم.»
لوسی گفت: «نظرت چیه از والدینش بپرسیم؟»
موافق بودم، اما ناراحت اینکه جسد ماریلا رو توی اون وضعیت دیدم، حالمو بد میکرد. اون صحنهی بد... جسد لخت، انگار ازش سوءاستفاده کرده بودن.
غمگین بودم، ولی گفتم: «فقط قاتلو پیدا کن.»
با لوسی به سمت خونهی ماریلا رفتیم. خونش ۲ کوچه پایینتر از مدرسه بود، برای همین میدونستیم کجاست.
رفتیم پیش مامانش و سؤال پرسیدیم و تنها چیزی که بهمون گفت این بود که خیلی دخترشو دوست داشت و اینکه ماریلا بچهطلاق بوده و بعد طلاق مامانباباش افسرده نه، ولی درونگرا بوده و خوشحالتر از قبل.
مامانش گفت: «مطمئنم یه نفر دزدیدتش. امیدوارم اون بیرون باشه.»
اعصابم خورد شد. مامان ماریلا نمیدونست دخترش مرده.
گفتم: «میتونیم بریم اتاقشو بگردیم؟»
گفت: «حتماً.»
وارد اتاق شدیم. اتاق یه طوری بود انگار یه نفرم با عجله گشته و همهجا رو بهم ریخته.
۳۰ دقیقه گذشت، هیچی پیدا نکردم.
بیخیال شدم و با لوسی به سمت در رفتم، اما ناگهان پام رفت رو چیزی.
برداشتمش.
روی اون با دستخطی ریز نوشته بود:
«دفترچه خاطرات من»
قولی که نباید میدادم
#part_22
بله... اون دفترچه خاطرات ماریلا بود.
ذوقزده شدم. فوری دفترچه رو برداشتم و لوسی هم کنارم نشست.
از صفحهی اول شروع کردیم به خوندن.
از روز تولد ۱۷ سالگی ماریلا نوشته بود، تا ۱ روز قبل از روز مرگش.
شروع کردم به خوندن:
«سلام... من ماریلا هستم. امروز تولدمه...»
بعد دربارهی تولدش نوشته بود، از طلاق مامان و باباش، از روزهایی که سعی میکرد با همهی ناراحتیها کنار بیاد.
چند صفحه گذشت...
بالاخره به چند خاطرهی مهم رسیدیم.
«سلام... امروز روز خیلی بدی بود. استلا همش میخواست غیبت بکنه. منم برای اولین بار دهنمو باز کردم و گفتم: "نمیخوام به حرفات گوش بدم، نمیخوام این افکار چندشتو بدونم."
اونم عصبانی شد، دفتر نقاشیمو پرت کرد و گفت: "اه... آرزو میکنم بمیری."
بعدش دوباره دعوامون شد.
کاش اون دعوا رو نمیکردم...
چون بعدش فرانسیس بهم گفت: "بیا بریم خونمون، باید روی پروژه کار کنیم."
منم بهش گفتم: "ببخشید فرانسیس، ولی تا هفتهی دیگه نمیتونم بیام، چون داریم میریم مسافرت."
اون ناراحت شد و رفت.
چون اینجوری مجبور بود همهی کارهای پروژه رو خودش انجام بده.
کاش فرانسیس از دستم ناراحت نمیشد...
هعی...
باید دهنمو میبستم و دیگه حرف نمیزدم...»
با دقت به همدیگه نگاه کردیم.
ورق زدیم تا به آخرین خاطره رسیدیم.
دوباره شروع کردم به خوندن:
«هعی...
دوباره زیادی حرف زدم...
و حالا اون ازم بیش از حد عصبانیه...
فقط امیدوارم کار به جاهای باریک نکشه...»
خشکم زد.
اما...
خاطره هنوز تموم نشده بود.
از اون به بعد، دستخط کاملاً عوض شده بود.
قلبم تند تند میزد.
ادامهی نوشته این بود:
«اگر این معما را حل کردی...
تبریک میگویم.
بالاخره لیاقت دیدن مرا پیدا کردی.
وقتی ماه قرمز شد...
هر دو بیایید...
فرقی نمیکند چند نفر باشید...
هیچکدام سالم برنمیگردید...»
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_23
شکه شده بودم...
یا واقعاً این آدرسِ جایی بود که خرگوش روانی اونجا بود، یا فقط یه تله.
اما یه حسی بهم میگفت...
قراره ملاقاتش کنم.
ناگهان لوسی گفت: «وایسا... امشب ماه قرمزه!»
خشکم زد.
اصلاً آمادگی نداشتم.
به لوسی گفتم: «باید از خودمون محافظت کنیم.»
لوسی گفت: «آره... ولی اون خیلی قویتر از منه. تازه دیدی چی گفت؟ گفت هیچکدوم سالم برنمیگردیم...»
اعصابم داغون بود.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چاقوی جیبی و گوشیم رو بردارم.
اما شارژ گوشیم کم بود.
به هر حال گفتم: «عجله کن، باید بریم اونجا.»
دست لوسی رو گرفتم و فقط دویدم.
توی راه بهم گفت: «لونا... شاید قبل از این جریان با هم دوست نبودیم، ولی من خیلی دوستت دارم و برای همین تو رو بین اون همه آدم انتخاب کردم.»
چند لحظه سکوت کردم و گفتم: «نیازی به اعتراف نیست... ما قرار نیست بمیریم.»
لوسی ساکت شد.
بالاخره رسیدیم.
یه خونه...
مردد بودم، اما باید دلیل همهی این اتفاقها رو پیدا میکردم.
این همه راه اومده بودم.
الان وقت جا زدن نبود.
دستم رو روی دستگیرهی در گذاشتم.
سه...
دو...
یک...
وقتی وارد شدم، عکس قربانیها، یه کامپیوتر تحقیقاتی و از همه عجیبتر، یه عکس بزرگ از خودم رو روی دیوار دیدم.
طرف یه استاکر واقعی بود...
ناگهان صدای قژ... قژ... صندلی چرخدار به گوش رسید.
من و لوسی خشکمون زد.
ناگهان اون گفت:
«بالاخره... بعد از مدتی...»
و ناگهان...
صندلی چرخید...
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_24