Blue².
تو مهم بود بمانی ک نماندی ، رفتی . جان ک باید برود سفت ب من چسبیده . .
مرا از مرگ میترسانید؟
از جان عزیزتر داشتم ک رفت.
Blue².
مرا از مرگ میترسانید؟ از جان عزیزتر داشتم ک رفت.
به پایان آمد این رویا ، جهانم در غمت باقیست .
Blue².
این روز ها حال عجیبی دارم عزیزم گویی معلق و آویزان گیر افتاده ام و در نمی دانم ترین حالت ممکن گرفتا
عزیزِ غایبِ من،
این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچههایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرار از خیابانهایی که سایههایمان در آنها گره خورده بود. هر روز راهِ خانهام را طولانیتر میکنم، مسیرهایی را برمیگزینم که غریبهاند، که سردند، که هیچ خاطرهای در پیادهروهایش ندارند؛ فقط برای اینکه چشمم به چشمهایت نیفتد. برای اینکه تصویرِ تو، که هنوز در حافظهی سلولهایم حک شده، دوباره دنیایِ کوچکم را زیر و رو نکند.
میدانی؟ من خستهام…
نه از دویدن، که از نرسیدن. خستگیام شبیه به تماشایِ غروبِ خورشیدی است که میدانی هرگز طلوع نخواهد کرد. من همزمان عاشقم و ویران؛ مثلِ قلعهای که با دستهایِ خودم برایِ تو ساخته بودم و حالا تنها دیوارهایش روی سرم آوار شده.
این عشق، دیگر نه در منِ سابق، که در آوارِ من زندگی میکند. تمامِ هستیام را بلعیده است؛ گویی دیگر چیزی از آن زهرایی که میشناختی باقی نمانده، جز همین دلتنگیِ مداوم که مثلِ خونی در رگهایم جریان دارد.
هر چقدر دور میشوم، هر چقدر در تنهاییهایم گم میشوم، باز هم در انتهایِ هر مسیر، تو ایستادهای. چه بیرحمانه است که حتی وقتی دارم از تو فرار میکنم، باز هم دارم به سمتِ تو برمیگردم ؛انگار که تمامِ راههایِ جهان، به آغوشِ خالیِ تو ختم میشود.
#خودنویس
هدایت شده از 𝖠𝗌𝗍𝗋𝗈𝗍𝗐𝖾𝖾𝗍𝗒
آریس، مگه نگفتی دیگه برات مهم نیست و تموم شده؟ داری بهش فکرمیکنی که.
Blue².
به پایان آمد این رویا ، جهانم در غمت باقیست .
https://eitaa.com/shahid_jan/1235
نمیشود بنویسم یادت افتادم
ب قدر از ثانیه حتی نرفتی ز یادم :).
Blue².
عزیزِ غایبِ من، این روزها کارِ من شده است فرار؛ فرار از کوچههایی که نامِ تو را بر پیشانی دارند، فرا
ما فرار کردیم و نرسیدیم
عمریست در پی دویدن و فرار کردنیم
اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته باشد فرار میکند؟میایستد و تحمل میکند،چرا که تحمل درد عذاب راحت تر از درد بیکسی است..
دیگر نمیتوانیم به خورشید خیره شویم،گناهان مان پنهان نمیشوند،ما دیگر مالامال لبریز از گناهیم
حالا دیگر به کجا فرار کنم؟تورا در میان کدام جنگل بجویم؟
حالا دیگر تو رفته ایی و من تنها و طفلکانه به رد زخم هایت مینگرم،اما این بار زخم هایی که تو بر تنم زدی،زخم هایی که دیگر سم انگور آرام شان نمیکنند..
دیگر میسوزم و میسازم،چرا که اشک ریختن در برابر غم جانکاهم ناچیز است.. انگار جنگلی سوخته ام که بخواهم خود را با سطلی آب آرام کنم،مسخره است..
پس میسوزم و خاکسترم را برایت میفرستم
به آن امید که روزی با نسیمی تورا در آغوش بگیرد.
#خودنویس