وقتی پسرخالهات زنگ میزنه ؛
روبروی بین الحرمینه،
و تو، اینجا، تو ایران
داری از دوری...
دق میکنی.
#دلتنگی
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_یک تو دلم گفتم:«من زودتر».تمام وسایل را م
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_دو
رسول،ببین بچه مردم چطوری فکر میکرده.راستش مجید جان خیلی از اون مواقعی که تو فکر میکردی ما در
حال چک کردن برنامه ی دقیقمون بودیم،در واقع من و رسول داشتیم فکر میکردیم حالا چی کار کنیم؟ما قرار
گذاشته بودیم بین راه با هر ماشینی که شد،یه تیکه از
مسیر رو بریم.شب هم هر جا شد بخوابیم.راستش شب
اول که داخل چادر خوابیدیم،من خودم تا صبح با اینکه
داخل کیسه خواب بودم،لرزیدم».مجید سری تکان داد و
گفت:«من و احسان هم حسابی سرمون شد.رسول،جان من تو سردت نشد؟»
_خب منم سردم بود؛اما کاری نمیشد کرد.ایراد ما این بود
که زیر انداز هم برداشته بودیم.
مجید گفت:«رسول جان اضافه کن،همراه با زیر انداز ما آب،غذای کافی و دارو هم نداشتیم».صدای خنده مان در
صف پیادهروی پیچید.آقا مرتضی که سر ستون بود،آمد
کنار ما و هم قدم با ما شد،گفت:«همیشه همین قدر سرحال باشید.چی شده؟»من سرم را پایین انداختم و گفتم:«هیچی آقا،داریم با بچه ها درمورد پیاده روی روستای سُرهه حرف میزنیم».آقا مرتضی گفت:«به به
کوه پیمایی و پیادهروی تنها،برای منم تعریف کنید».
فرید قدم هایش را تند تر کرد،وقتی کنار ما رسید،گفت:«
آقا قصه این بود که ما با حداقل تجهیزات راه افتادیم؛شب اول رسیدیم دوران شام خوردیم و توی چادر خوابیدیم.صبح که شد از آقایی به این حاج عباس آدرس
پرسیدیم،بنده خدا گفت:«همین مسیر خاکی رو مستقیم
برید،یکی دو ساعت بعد میرسید به روستای سرهه».
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_دو رسول،ببین بچه مردم چطوری فکر میکرده.ر
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_سه
ما بعد از ظهر راه افتادیم.فکر کردیم تا شب میرسیم؛اما
حدود ساعت دو یا سه نصف شب رسیدیم».مجید هم خودش را رساند و گفت:«چون اوایل پاییز بود.از موقع
غروب آفتاب کم کم صدای زوزه گرگ ها بلند شد.جا برای
موندن نداشتیم.با چراغ قوه راهمون رو پیدا میکردیم.
رسول و فرید مسیر دادند.از یک یال کشیدیم بالا،رسیدیم
سر کوه».فرید گفت:«وقتی رسیدیم بالا،دیدیم بجای دو راهی که حاج عباس گفته بود،ما رسیدیم به یه سه راهی.
بعد ها فهمیدیم یه راه میرفته معدن،یه راه به ریان چال
و یکی هم سرهه.حاج عباس گفته بود:«به دو راهی که
رسیدید،سمت راست میشه سرهه».برای انتخاب راه،من
و رسول با هم مشورت کردیم.رسول خیلی قرص و محکم گفت:«از این راه میریم،آخه میدونید،آقا شما نباشی فرمانده ما رسوله».از این حرف فرید آقا مرتضی خندید و گفت:«خب بعدش؟»من با تعریف فرید دیگر رویم نمیشد،سرخ شدم و گفتم:«فرمانده چیه؟آقا راستش
هوا داشت تاریک میشد،یه دسته کبک از بالای سر ما پرواز کردند،از یک طرف هم صدای زوزه می اومد.
حسابی ترسیده بودیم؛اما نمیخواستیم مجید و احسان
بفهمند؛مثلا ما سرگروه بودیم،یکی دو تا چوب برداشتیم،
به فرید و بچه ها گفتم سر نیزه ها رو ببندید سر این چوب ها،اگه گرگ حمله کرد،با اینا از خودمون دفاع میکنیم.خدا رو شکر چیزی نشد.فکر کنم گرگ ها از نترسی ما ترسیده بودند».فرید قمقمه آب را بیرون آورد،
آب خورد و گفت:«نیمه های شب قرار شد یکجا بخوابیم.
بُکاءالحسِیـن .
۱۵۰ تایی شدنمون مبارک🥲✨
مبروک خدمت رفقای جان و ممبرای خوبمون🥺🫀
⁰⁰•⁰⁰
🎧🎤
ماکهازفکرِتوشبْخوابنداریم...
ولیدربساطِشبِمانچشمتَرازیادتوهست!
#تـایم
بُکاءالحسِیـن .
﷽
↻آنچہامروز گذشت . .
لفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ
گرچه جانانه در این شهر بسی هست ولی
اوست جانانه ی من، کین همه جانانه از اوست