eitaa logo
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
809 دنبال‌کننده
370 عکس
20 ویدیو
11 فایل
❖ انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم (ع) مجموعه ای‌ است که سعی دارد در عرصه ترویج تاملات فلسفی در عرصه علوم اجتماعی قدم بردارد. • • • • ❃ دبیر انجمن/سعید کریم داداشی @saeed_karimdadashi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی مدرن 🔸 تاثیرات استوارت میل بر علوم اجتماعی مدرن 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/159 🔸 تاثیرات توماس هابز بر علوم اجتماعی مدرن 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/276 🔸 تاثیرات ویتگنشتاین بر علوم اجتماعی مدرن 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/340 🔸 تاثیرات آدام اسمیت بر علوم اجتماعی مدرن 📲 https://eitaa.com/Bou_PHSS/390 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | | 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
❖ انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم«ع» برگزار می کند! 🔹 اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی 🔸 تأثیرات دو سوسور بر علوم اجتماعی 🔸 استاد دکتر مجتبی رستمی کیا ♦️مناسب برای دانشجویان، طلاب و علاقه‌مندان علوم انسانی و دغدغه‌مندان علوم انسانی اسلامی ▫️ تخفیف ویژه برای طلاب و دانشجویان 💻 لینک ثبت نام • • • • انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژه‌ای که معنایش در گرو تعریف است! 🖇 بخش اول در این نوشته سعی می‌شود فلسفه مضاف، مصطلح و لغوی، از هم تفکیک شود و سپس نشان داده شود اگرچه شاید در سنت فلسفه آلمانی و اسلامی مباحثی وجود داشته باشند که بتوان آنها را فلسفه مضاف تلقی کرد، ولی نه فلسفه مضاف مصطلح در سنت آنگلوساکسون؛ چرا که نوع نگاه این دو سنت اجازه طرح مبحث فلسفه مضاف مصطلح را نمی‌دهد، مگر به نحو لغوی. یعنی اینکه این همان فلسفه مطلق است که در موردی خاص به جزئی از آن کل توجه می کند. فلسفه مضاف شاخه‌هایی از فلسفه اشاره دارد که موضوع خاصی را به صورت تخصصی از منظر فلسفی (پادو) بررسی می‌کنند. در این نوع فلسفه، مفاهیم و روش‌های فلسفی برای تحلیل و بررسی حوزه‌های معین دانش یا جنبه‌های خاصی از واقعیت به کار می‌روند. فلسفه مضاف معمولاً در تقاطع فلسفه و یک رشته یا موضوع خاص قرار دارد و به جای پرداختن به مسائل کلی هستی و معرفت، بر پرسش‌های اساسی یک حوزه خاص متمرکز است. نمونه‌های معروف فلسفه مضاف: فلسفه علم:بررسی مبانی معرفت‌، روش‌شناسی علوم تجربی. فلسفه ذهن:مطالعه‌ی ماهیت آگاهی و رابطه‌ی ذهن و بدن. فلسفه اخلاق:تحلیل مفاهیم اخلاقی. فلسفه هنر:بررسی زیبایی‌شناسی و تجربه‌ی هنری. فلسفه تاریخ:تحلیل ساختار، عینیت، و معنای تاریخ. فلسفه دین:مطالعه‌ی مفاهیم دینی از منظر فلسفی. فلسفه حقوق:بررسی مبانی حق، عدالت، و نظام‌های حقوقی. فلسفه سیاسی:تحلیل دولت، قدرت، عدالت و مشروعیت. فلسفه ریاضیات:بررسی ماهیت اشیاء و روش‌های ریاضی. فلسفه محض به مسائل کلی و جهان‌شمول می‌پردازد ولی فلسفه مضاف این مسائل را در بافت یک حوزه خاص و با رویکرد پادویی (در یادداشت دوم توضیح داده می شود) بررسی می‌کند. در سنت فلسفه اسلامی و آلمانی نیز می‌توان گونه‌های فلسفه مضاف را سراغ گرفت، اما همانگونه که اشاره شد به معنای لغوی آن نه اصطلاحی چرا که رویکرد، روش و خاستگاهی متفاوت از سنت تحلیلی آنگلو-آمریکایی دارند. تفاوت اصلی در رویکرد سیستماتیک و کل‌نگر فلسفه اسلامی و آلمانی در مقابل رویکرد تحلیلی، جزءنگر و مسئله‌محور فلسفه تحلیلی است. این تفاوت، نحوه شکل‌گیری و بیان فلسفه مضاف را در هر سه سنت تحت تأثیر قرار داده است. فلسفه مضاف در سنت تحلیلی آنگلوساکسون تمرکز بر تحلیل منطقی-زبانی مفاهیم بنیادین یک حوزه خاص با روش مسئله‌محورو بررسی استدلال‌ها استفاده می‌کند. بسیار دقیق، شفاف و گام‌به‌گام است. هدف آن عمدتاً شفاف‌سازی مفاهیم، رفع ابهامات و حل معماهای مفهومی در آن حوزه. در سنت آلمانی به جای اصطلاح فلسفه مضاف، بیشتر با عنوان‌های کل‌نگرتر مواجهیم. به دنبال فهم کل، معنا، بافت تاریخی و شرایط امکان یک حوزه هستیم و روش بیشتر با معنا، تفسیری، انتقادی و سیستماتیک است. به جای تحلیل منطقی صرف، به دنبال کشف ساختارهای کلی‌تر حاکم بر یک حوزه است و سعی می کند ارتباط آن با کل علم، زندگی انسانی و جامعه را برای دانش پژوه نمایان سازند. 🔸فلسفه تاریخ نزد فیلسوفانی مانند هگل، کارل یاسپرس یا حتی والتر بنیامین. اینجا فلسفه تاریخ فقط تحلیل مفاهیم نیست، بلکه کاوشی در معنا، جهت‌مندی و ساختار کلان تاریخ است. نمایش دیالتیکی روح در زمان عبیر دیگری از فلسفه تاریخ است. 🔸 فلسفه هنر از نقد قوه حکم کانت گرفته تا هگل که فلسفه هنر به عنوان تجلی روح مطلق و هایدگر در منشأ اثر هنری. اینجا هنر پنجره‌ای به حقیقت هستی است. در هگل ادراک حسی و بی واسطه امر مطلق است ولی کانت برای آن ارزش شناختی قائل نیست اگر چه با سهش این امر زیبا شناختی آغاز می شود. 🔸فلسفه تکنولوژی در اندیشه‌ی هایدگر د پرسش از تکنولوژی به مثابه نحوه‌ای از آشکارگی حقیقت یا یورگن هابرماس در تکنولوژی به مثابه کنش عقلانی-ابزاری. 🔸فلسفه حقوق هگل نمونه‌ای اعلاست از این رویکرد. کتاب مبانی فلسفه حق او فقط تحلیل حقوق نیست، بلکه بخشی از نظام فلسفی کلان او در باب روح عینی و اخلاق اجتماعی است. تجلی روح در نهادهای اجتماعی-حقوقی قلمداد می شود. 🔸فلسفه دین از شلایر ماخر تا هگل. اینجا نیز دین در بستر وسیع‌تری مطرح و نقد می‌شود. و این نیز در فلسفه روح بازنمایی دیگری از امر مطلق است که هگل مطرح کرده است. سنت فلسفه آلمانی با هویتی متمایز این مباحث را بحث می کند. در این سنت، فلسفه مضاف به پدیده ها کمتر به عنوان کاربردی و ابزار دیده می‌شود و بیشتر به عنوان بسط اندام‌وار یک سیستم فلسفی به قلمروهای مختلف تجربه بشری، یا نقد ریشه‌ای آن قلمروها از منظری فلسفی-تاریخی است. فلسفه مضاف به مثابه «فلسفه‌ای از جنسِ» یک حوزه در درون یک کل معنادار جای دارد. ▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژه‌ای که معنایش در گرو تعریف است! 🖇 بخش دوم همانگونه که اشاره شد به طور کلی در سنت آلمانی، فلسفه‌های مضاف اغلب به عنوان اجزاء یا تجلیاتِ یک فلسفه مطلق یا سیستم کلان درک می‌شوند، در حالی که در سنت تحلیلی، آنها عموماً به عنوان حوزه‌هایی جدا، تخصصی و جزئی‌نگر تلقی می‌گردند. همه اینها جزء ی از کل سیستم هستند و معنای کاملشان تنها در نسبت با کل روشن می‌شود حتی فیلسوفان غیرسیستم‌ی مانند هایدگر هم اگرچه سیستم بسته هگلی بر نمی تابند، اما فلسفه‌های مضاف نزد او مثل فلسفه تکنولوژی، هنر، زبان همگی راه‌هایی برای پاسخ به یک پرسش بنیادین واحد یعنی پرسش از هستی، هستند. یعنی باز هم تابع یک دغدغه کل‌نگراند.جدایی آنها از کل، به معنای بی معنایی یا سطحی‌ شدنشان است. در سنت تحلیلی جزءگرایی روش‌مند غالب است. فلسفه‌های مضاف می‌توانند به صورت نسبتاً مستقل و بدون ارجاع مداوم به یک فلسفه مطلق یا سیستم کلی پیش بروند. یک فیلسوف تحلیلی ذهن می‌تواند تمام عمرش را صرف مسئله آگاهی کند، بدون آنکه لازم باشد موضع خود را در قبال یک متافیزیک کلان به طور کامل مشخص کند، یا آنکه آن مسئله را حتماً به کل نظام فلسفی پیوند زند و آنچه وحدت‌بخش است، روش تحلیلی، دقت مفهومی و ارجاع به استدلال‌های مشترک است، نه تعلق به یک سیستم فلسفی واحد. یک فیلسوف علم و یک فیلسوف اخلاق تحلیلی ممکن است پیش‌فرض‌های متافیزیکی بسیار متفاوتی داشته باشند، اما زبان مشترک تحلیل و استدلال دارند. فلسفه‌های مضاف تحلیلی اغلب چنان تخصصی شده‌اند که ارتباط مستقیمشان با فلسفه اولی کمرنگ شده است. آنها حوزه‌های پژوهشی خودمختاری با ادبیات و مسائل خاص خود شده‌اند. این تفاوت، ریشه در دو نگاه کل‌نگر در مقابل جزءنگر به خودِ فعالیت فلسفه دارد. البته این یک قاعده مطلق و بدون استثنا نیست در فلسفه تحلیلی هم کسانی مانند ویتگنشتاین متقدم یا کواین سیستم‌هایی کلی‌تر ارائه داده‌اند، و در فلسفه قاره‌ای هم رویکردهای ضدسیستم مانند نیچه وجود دارد، اما تمایز غالب و ساختاری میان این دو سنت همین است. تفاوت دیگری که وجود دارد در سنت‌های کل‌نگر اسلامی و آلمانی، پدیده ها ذیل یک علم مطلق یا فلسفه اولی قرار می‌گیرند و به عنوان شاخه‌های مشروع و نظام‌مندِ آن علم کلان اعتبار می‌یابند. در حالی که در سنت تحلیلی، فلسفه مضاف عهده دار بررسی پدیده ها می شوند ولی نه به معنای علمی آن بلکه بیشتر به عنوان پادوهای انتقادی یا فعالیت‌های مفهومی برای علومِ دیگر عمل می‌کنند و خود به عنوان علم به معنای کلاسیک کلمه دانش نظام‌مند از علل شناخته نمی‌شوند. در سنت اسلامی و آلمانی فلسفه‌ به عنوان علم مفهوم علم Wissenschaft در آلمانی، علم به معنای حکمت در عربی بسیار فراتر از علوم تجربی مدرن است و دانشی نظام‌مند، مبتنی بر اصول اولیه یقینی و غایت‌مند را شامل می‌شود. در فلسفه اسلامی، فلسفه اولی به عنوان علم اعلی و مادر علوم، به بررسی وجود بما هو وجود می‌پردازد. در فلسفه آلمانی، فیلسوفانی مانند کانت، فیخته، شلینگ وهگل، فلسفه به مثابه علم مطلق Wissenschaft است که کل واقعیت را ذیل یک سیستم درک می‌کند ولی در سنت تحلیلی فلسفه مضاف به عنوان پادو یا فعالیت مفهومی اطلاق می شود. در این سنت، مفهوم Science عمدتاً به علوم تجربی-طبیعی و تا حدی علوم اجتماعی تجربی اطلاق می‌شود که از روش‌های مبتنی بر مشاهده و آزمایش استفاده می‌کنند. فلسفه تحلیلی خود را علم به آن معنا نمی‌داند.بلکه خود را فعالیتی درجه دوم نه علم درجه دوم، می‌داند و تلقی که از خود دارد به مثابه معرفت انسانی یا فعالیت عقلانی انتقادی است که حول علم می‌چرخد تا آن را بفهمد، نه آنکه خودش تولید علم کند. همانطور که برتراند راسل گفت: فلسفه حیطه‌ای است که هنوز به علم تبدیل نشده است. ▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 فلسفه مضاف، واژه‌ای که معنایش در گرو تعریف است! 🖇 بخش سوم فلسفه مضاف مصطلح در سنت انگلیسی در سنت فلسفه اسلامی قابل طرح نیست، زیرا در این سنت، واقعیت مطلق به عنوان اصل و غایت نهایی، همه حوزه‌های معرفت را نظام‌مند می‌سازد. در حقیقت، فلسفه اسلامی نمونه اعلای یک نظام فلسفی کل‌نگر است که در آن فلسفه‌های مضاف، به عنوان چیزی در عرض فلسفه نمی تواند قلمداد شوند و اگر هم تاکید بر این داشته باشیم بابی خواهد بود از ابواب فلسفه محض با حفط تمامی ارکان فلسفه اسلامی. همانگونه که اشاره شد موضوع فلسفه اسلامی واقعیت مطلق است که مقابل آن چیزی نیست الا لاواقعیت لذا ثبوتا شامل تمام علوم پایین دستی می شود و حتی اگر بدون حدوسط اصالت واقعیت هم نطاره گر مسئله باشیم بحث ملازمات عامه و اصل وجود و وحدت تشکیکی وجود بر این امر صحه می گذارد یعنی وجود حقیقتی واحد اما دارای مراتب شدت و ضعف است لذا هر حوزه مثل طبیعت، جامعه، هنر، تاریخ مرتبه‌ای خاص از تجلی آن وجود واحد است. و نیز نظریه اتصال عقل به عقل فعال، معرفت حقیقی به هر موجودی، در گرو درک نسبت آن با مبدأ هستی یعنی واقعیت مطلق (خداوند طبق برهان صدیقین علامه طباطبایی) است. بنابراین، فلسفه مضاف در این سنت نمی‌تواند مطالعه‌ای جزئی‌نگر و منفک از کل باشد. به عبارت دیگر، در فلسفه اسلامی، فلسفه‌های مضاف، فصول مختلف یک کتاب واحد هستند که نام آن هستی‌شناسی توحیدی است. جدایی آنها از این کل، به معنای از دست دادن عمق و معنای حقیقی‌شان خواهد بود. این رویکرد، ترکیبی متعالی از دقت تحلیلی و عمق نظام‌مند را در پرتو نور واقعیت مطلق ممکن می‌سازد. پیشنهاد این نوشته تأکید بر فعال‌سازی ظرفیت‌های فلسفه اسلامی به عنوان راهکار اصلی، رویکردی اساسی‌تر، امن‌تر و اصیل‌تر است در مقابل تقلید از رویکرد آنگلوساکسون. فلسفه سلامی به ویژه حکمت متعالیه صدرایی و علامه طباطبایی یک ساختمان کامل و خودبسنده با فونداسیون محکم اصالت وجود یا واقعیت، ستون‌های استوار تشکیک، حرکت جوهری، وحدت شخصی وجود و سقف بلند معادشناسی است. به جای آنکه وقت خود را صرف بازسازی و تعمیر ساختمان‌های نیمه‌کاره یا بی‌بنیاد دیگران کنیم، باید همین ساختمان کامل را توسعه دهیم، اتاق‌های جدید به آن اضافه کنیم و از مواهب آن بهره ببریم. فعال‌سازی ظرفیت‌های فلسفه مطلق به معنای استخراج نظام‌مند پدیده های مستحدثه از درون خودِ دستگاه حکمت متعالیه است. همانگونه که در گذشته ای این نطام اندیشگانی فلسفه اسلامی، فلسفه طبیعت نقطه شروع علوم پایین دست تلقی می شد که بر اساس علیت طولی و نظام اسباب و مسببات جاری است و روش تجربه را ذیل بحث تجربیات در برهان شفاء در پرتو نظریه علم حضوری و حصولی و نیز نقش خیال و حس بازتعریف می کردند یا به جای شروع از دوگانه‌انگاری دکارتی یا فیزیکالیسم، از نظریه نفس ناطقه صدرایی (جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا) و مراتب قوای ادراکی حس، خیال، عقل آغاز کنیم و پدیده‌هایی مانند آگاهی، حافظه و هیجان را در این چارچوب تبیین کنیم. فعال‌سازی ظرفیت فلسفه مطلق نیازمند دو کار موازی است: الف) بازخوانی و استخراج درونی ظرفیت‌های فلسفه مطلق ب) شناخت عمیق و انتقادی فلسفه‌های مضاف رقیب جهان امروز، جهان گفت‌وگو و رقابت گفتمان‌ها است. برای دفاع از حکمت خود و نشان دادن برتری آن، باید بدیل‌های موجود را به خوبی شناخت و نقطه ضعف آنها را نشان داد. این شناخت، نه برای تقلید، بلکه برای نقد ساختاری و اثبات توانمندی بیشتر نظام خودی است. مانند پزشکی که برای نشان دادن برتری داروی خود، باید مکانیسم بیماری و داروهای رقیب را به خوبی بشناسد. این مرحله، همان تصرف حکیمانه است، اما با تأکید بر این که ابتدا باید ساختمان اصلی خود را کاملاً بسازیم، سپس برای مقایسه و نقد، به بررسی ساختمان دیگران بپردازیم. ▫️یادداشتی از سعید کریم داداشی انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
📌 فلسفه مضاف، واژه‌ای که معنایش در گرو تعریف است! 🖇 بخش اول در این نوشته سعی می‌شود فلسفه مضاف، م
🗂 منابع ۱.رحیق مختوم/ج۱/آیت الله جوادی آملی ۲.نهایه الحکمه/ج۱/علامه طباطبایی ۳.هندسه حکمت/ آیت الله عبدالکریم فرحانی ۴.تاریخ فلسفه/ ج۶و۷/ کاپلستون ۵.کتاب فلسفه تحلیلی در قرن بیستم/ اورام استرول ۶.دایره المعارف/ج۳/ هگل/ ترجمه زیبا جبلی ۷. پدیدارشناسی/ هگل/ ترجمه پرهام ۸. شرح حکمت متعالیه/ج۱/آیت الله جوادی آملی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂️ بخش دوم: هاینریش ریکرت در اندیشه هاینریش ریکرت، م
💡اندیشمندان تاثیر گذار در فلسفه علوم اجتماعی 🗂 بخش سوم: ماکس وبر ماکس وبر را می‌توان نقطه تلاقی فلسفه کلاسیک آلمانی و تولد جامعه‌شناسی مدرن دانست؛ متفکری که مسئله او نه صرفاً توصیف جامعه، بلکه تعیین امکان و حدود شناخت علمیِ واقعیت اجتماعی بود. وبر در بستری می‌اندیشد که از یک‌سو تحت‌تأثیر میراث کانتی و نوکانتیِ جنوب غرب آلمان قرار دارد و از سوی دیگر با بحران عقلانیت مدرن و افول نظام‌های معنایی سنتی مواجه است. از این منظر، جامعه‌شناسی برای وبر ادامه‌ی پرسش‌های فلسفی درباره عقل، معنا و تاریخ است، نه گسستی از آن‌ها. مسئله بنیادین او این است که چگونه می‌توان کنش انسانیِ معنادار را به‌صورت علمی مطالعه کرد، بی‌آن‌که آن را به قانون‌های طبیعی تقلیل داد یا در نسبی‌گرایی تاریخ‌گرایانه حل کرد. بنیان فلسفی اندیشه وبر بر دو اصل کلیدی استوار است: نخست، تاریخی‌بودن معنا؛ و دوم، ساختگی‌بودن مفاهیم علمی. وبر تحت تأثیر ریکرت، واقعیت اجتماعی را بی‌نهایت متکثر می‌داند و معتقد است علم ناگزیر از گزینش است؛ گزینشی که با «ربط ارزشی» هدایت می‌شود، اما در مرحله تحلیل باید از داوری ارزشی فاصله بگیرد. در این چارچوب، «کنش اجتماعی» موضوع محوری جامعه‌شناسی است، زیرا رفتار انسانی تنها زمانی اجتماعی است که کنشگر معنایی ذهنی—اعم از عقلانی یا سنتی—برای آن قائل باشد. مفهوم «تیپ ایدئال» در همین نقطه وارد می‌شود: برساختی مفهومی، انتزاعی و یک‌سویه که نه توصیف واقعیت، بلکه ابزاری شناختی برای نظم‌بخشی به آشوب تجربی است. تیپ ایدئال، ترجمان جامعه‌شناختی منطق کانتی است؛ مفهومی تنظیمی که بدون ادعای تطابق کامل با واقعیت، امکان مقایسه و تبیین تاریخی را فراهم می‌کند. اهمیت وبر برای فلسفه علوم اجتماعی در آن است که نشان داد عقلانیت اجتماعی نه یگانه و نه خطی است. تمایز مشهور او میان انواع عقلانیت—ابزاری، ارزشی، سنتی و عاطفی—نشان می‌دهد که مدرنیته تنها یکی از صورت‌های تاریخیِ عقلانی‌شدن است، آن‌هم صورتی که به‌تدریج از افسون تهی شده و به نظام‌های صوری، غیر‌ شخصی و قاعده‌محور فروکاسته می‌شود. تحلیل وبر از بروکراسی، سرمایه‌داری و اخلاق پروتستانی، در عمق خود واکاوی یک مسئله فلسفی است: چگونه عقل، که زمانی نوید رهایی انسان را می‌داد، به قفسی آهنین بدل می‌شود. از این حیث، وبر نه فقط بنیان‌گذار جامعه‌شناسی تفسیری، بلکه یکی از آخرین متفکران «تراژدی عقل» در سنت آلمانی است؛ متفکری که با وفاداری به دقت مفهومی کانتی، بحران معنای جهان مدرن را به زبان علم اجتماعی صورت‌بندی کرد و افقی گشود که پس از او، هم نظریه انتقادی و هم جامعه‌شناسی تاریخی ناگزیر از نسبت‌گیری با آن شدند. ___ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم«ع» برگزار می کند! ❖ میز فلسفه اسلامی و فلسفه علوم اجتماعی 🔸سرفصل: متن خوانی رساله اتحاد عاقل و معقول ملاصدرا 🔸با ارائه ی استاد امین اسدپور 🔸جلسه سیزدهم ▫️پنج شنبه/۲۷آذر/ساعت ۱۵ • • • انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
▫️میز مشترک بین انجمن ادبیات تاریخی ساهور و انجمن فلسفه علوم اجتماعی 🔸فلسفه هنر و علوم اجتماعی 🔰دبیر انجمن ادبیات تاریخی ساهور خانم مریم قربان زاده 🔰دبیر انجمن فلسفه علوم اجتماعی سعید کریم داداشی • • • انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 🆔 https://eitaa.com/Bou_PHSS
انجمن علمی فلسفه علوم اجتماعی
▫️میز مشترک بین انجمن ادبیات تاریخی ساهور و انجمن فلسفه علوم اجتماعی 🔸فلسفه هنر و علوم اجتماعی 🔰
🔸اندرباب ضرورت میز فلسفه هنر و علوم اجتماعی مکاتب نوکانتی از جمله مهم‌ترین آنها، مکتب ماربورگ و مکتب بادن یا جنوب غربی آلمان به این دلیل ذیل امر زیباشناختی کانت صورت‌بندی می‌شوند که سوژه انسانی و فعالیت‌های پیشینی پیشا-تجربی او را کانون فلسفه می‌دانند. آنها با تمرکز بر قوه حکم کانت، سعی کردند فلسفه را از بن‌بست ماتریالیستی و ایدئالیستی پسا-هگلی نجات دهند و برای علوم انسانی و فرهنگی – علوم روح – پایه‌ای استوار و عقلانی بنا کنند. پس از افول ایدئالیسم هگلی و رواج پوزیتیویسم و ماتریالیسم، این پرسش اساسی مطرح شد: آیا چیزی به نام حقیقت در علوم انسانی ممکن است؟ پاسخ ماتریالیست‌ها و پوزیتیویست‌ها منفی بود، زیرا تنها واقعیت عینیِ قابل اندازه‌گیری را معتبر می‌دانستند. مکاتب نوکانتی، برای پاسخ به این چالش، به کانت بازگشتند؛ اما نه به کانتِ نقد عقل محض، بلکه به کانتِ نقد قوه حکم. دلیل این انتخاب در نظریه کانت درباره قوه حکمِ تأملی نهفته است؛ این قوه، ذهن را نه در مواجهه با طبیعت ضروری مطابق با مفاهیم پیشین فاهمه، بلکه در مواجهه با امور خاص، منحصربه‌فرد و آزاد مثل اثر هنری یا موجود زنده بررسی می‌کند. در این مواجهه، ذهن ناگزیر است برای درک امر خاص، یک کلیت فرضی برای آن بسازد. این فرآیند، فعالیتی خلاقانه، تفسیری و معناساز از سوی سوژه است. بنابراین، حقیقت در علوم انسانی، نه کشف یک قانون کلیِ ازپیش‌موجود، بلکه ساختن معنا توسط سوژه تفسیرگر است. این دقیقاً همان کاری است که مورخ، هنرمند یا منتقد هنری انجام می‌دهد. نوکانتی‌ها، با اتکا به این الگو، نشان دادند که علوم انسانی نیز دارای روش عقلانیِ خاص خود هستند؛ روشی که بر فهم، تفسیر و ارزش‌گذاری استوار است، نه صرفاً بر تبیین علّی. این محور به‌ویژه در مکتب بادن با فیلسوفانی چون ویلهلم ویندلباند و هاینریش ریکرت پررنگ است. آنها از تحلیل زیبایی‌شناختی کانت، نتیجه‌ای هستی‌شناختی هم گرفتند. کانت در نقد سوم نشان می‌دهد که ما جهان را صرفاً از طریق مقولات ضروری فاهمه درک نمی‌کنیم، بلکه بخش وسیعی از تجربه ما مثل تجربه زیبایی، والایی، غایتمندی متکی به قضاوت‌های ذهنیِ معطوف به احساس لذت یا الم است اگر چه این ها شناخت تلقی نمی شوند. نوکانتی‌های مکتب بادن این ایده را بسط دادند و گفتند ارزش‌ها – مثل ارزش‌های زیبایی‌شناختی، اخلاقی، حقیقت – سازه‌های پیشینی ذهن ما نیستند، اما پیشفرض‌های ضروری برای هرگونه جهان‌انسانی‌سازی هستند. ما جهانِ صرفاً واقعی عینی را از طریق شبکه‌ای از ارزش‌ها انتخاب، سازماندهی و معنا می‌بخشیم. کار مورخ، انتخاب رخدادهای مهم و ارزشمند از دل انبوه بی‌پایان واقعیات است. کار هنرمند، آفرینش جهانی است که ارزش زیبایی‌شناختی را متحقق می‌سازد. لذا می‌توان بسیاری از پدیده‌های اجتماعی را از سنخ پدیده‌های هنری دانست، زیرا همانند یک اثر هنری، برساخته‌ای تفسیرپذیر، چندمعنا و واجد فرم هستند. یک آیین مذهبی، یک جنبش اعتراضی یا حتی یک مد زودگذر، دقیقاً مانند یک تئاتر یا یک نقاشی، از طریق نمادها، روایتها و اجراهای جمعی شکل می‌گیرند و معنای خود را نه به صورت عینی، بلکه در فرآیند فهم و مشارکت کنشگران اجتماعی آشکار می‌سازند. این نگاه، که ریشه در سنت‌های نظری هرمنوتیک و مکتب نوکانتی دارد، تحلیل اجتماعی را از توصیف صرفِ عوامل مادی فراتر برده و آن را به خوانشِ هرمنوتیکی یک متن پیچیده فرهنگی شبیه می‌کند که لایه‌های پنهان قدرت، آرزو و مقاومت را در خود نهفته دارد. حال سوال اینجاست که آیا می‌توان از زیباشناسی و نظریه ادبی در چارچوب فلسفه اسلامی سخن گفت؟ بر فرض وجود چنین دیدگاهی آیا می‌توان از آن در عرصه داستان‌نویسی و علوم اجتماعی بهره برد؟ آیا با فلسفه هنر در چارچوب متافیزیک می توانیم نوع دیگری از انسان آزاد ولی در ساحت ضرورت تصویر سازی کنیم؟ آیا فلسفه هنر و ذاتمندی و علیت آزاد قابل جمع اند؟ این‌ها سوالاتی است که میز مشترک انجمن ادبیات تاریخی ساهور و انجمن فلسفه علوم اجتماعی دانشگاه باقرالعلوم«ع» تحت عنوان «فلسفه هنر و علوم اجتماعی» پیگیر آن خواهند بود. ▫️یادداشتی از دبیر انجمن فلسفه علوم اجتماعی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
📌 مدرسه علوم انسانی اسلامی آیه برگزار می کند! ❖ اندیشمندان تاثیر گذار بر علوم اجتماعی 🔸 تاثیرات ویهلم دیلتای بر علوم اجتماعی مدرن 🔸با ارائه ی استاد محمد ابراهیم باسط 🔸جلسه اول ▫️ یکشنبه/۳۰آذر/ساعت۱۹ 🔹 برای ثبت نام 💻 https://B2n.ir/kg7310 • • • انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS
این جمله محمد حسن شهسواری در مقدمه کتاب حرکت درمه است: «تجربه برآمده از یک دهه برگزاری کارگاه‌های رمان نویسی مرا متقاعد کرده است که مشکل اصلی نویسندگان ما نداشتن تکنیک‌ها و قواعد نویسندگی نیست؛شیوه زندگی کردن و اندیشیدن همچون یک نویسنده است.» نوشتن موثر و ماندگاریعنی ایستادن در یک جایگاه تمدنی. نه صرفاً سیاه کردن کاغذها و به هم بافتن شخصیت‌ها و وقایع و ماجراها. تکنیک‌ و قواعد و فرم را در چند کلاس نویسندگی می‌توان آموخت یا با مطالعه سه اثر بزرگ داستان نویسی نوشته: رابرت مک کی(داستان)،جان تروبی (آناتومی داستان)و کریستوفر ووگلر(سفر نویسنده)؛می توان به اصول داستان و پیرنگ و شخصیت پردازی و سبک و فرم رسید. آنچه مهم است اندیشه نویسنده است و دنیایی که به آن نگاه می‌کند و دریچه‌ای که از آن به دنیا می‌نگرد. اندیشه نویسنده یعنی اینکه بداند؛ادبیات هنر است اما اگر بدون حکمت باشد نه عمق دارد نه ماندگار می‌ماند. نویسنده ایرانی باید بداند که از یک سکوی تمدنی دارد می‌نویسد و نوشته‌اش باید به پیشبرد این تمدن و توسعه ی مبانی آن کمک کند. یعنی هنرش را با حکمت بیامیزد. حکمتِ هنرمندانه وقتی متولد می‌شود که فلسفه و ادبیات با هم ترکیب شوند. اینجاست که هم تحلیل ساختاری عمیق از ماجراها و وقایع تاریخی ارائه می دهیم و هم توانایی هنرمندانه برای نشان دادن تاثیر آن در زندگی روزمره مردم را به دست می آوریم. تاریخ نگاری آکادمیک با ادعای روشمندی و عینیت، مرز خود را با ادبیات تاریخی خلاق که از تخیل و ابزارهای داستانی استفاده می‌کند مشخص کرده است. سوال این است که آیا این دو در نهایت به سمت یک هدف (فهم گذشته) حرکت می‌کنند؟آیا حقیقت تاریخی تنها از طریق اسناد رسمی قابل دسترسی است یا روایت‌های ادبی نیز می‌توانند حقیقتی عمیق‌تر را منتقل کنند؟ مثلث :حکمت ،هنر ،حقیقت؛ از همراهی فلسفه علوم اجتماعی و ادبیات تاریخی شکل می‌گیرد. فلسفه علوم اجتماعی نماینده حکمت نظری است و کارش تدوین پرسش‌های بنیادین و روش‌های نقد. ادبیات تاریخی نماینده حکمت عملی_ روایی است؛ خِرَدی که در بافت واقعیت‌های انضمامی و روایی متجلی می‌شود. ارتباط آنها یک دیالکتیک سازنده ایجاد می‌کند که محصول نهایی آن نه فقط دانش بلکه بینش است. بینشی که هم عقلانیست و هم احساس برانگیز هم تحلیلی است و هم روایی. این ارتباط در روایت، به تولید شکلی از معرفت تاریخی_ اجتماعی می‌انجامد که از خشکی علوم محض و بی‌ضابطگی هنر محض فراتر رفته و حقیقت گویی چند بعدی را ممکن می‌سازد. فلسفه چهارچوبی برای فهم ادبیات تاریخی فراهم می‌کند و ادبیات تاریخی ماده غنی برای بحث و اصلاح فلسفه علوم اجتماعی. فلسفه علوم اجتماعی چراغی نظری برای تحلیل و نقد ادبیات تاریخی است که به ما می‌گوید هر روایت تاریخی: ✅ بر پایه پیش فرضهای فلسفی درباره عینیت، علیت ،عاملیت بنا شده‌اند. ✅ محصول زبان و گفتمان خاص خود است. ✅ انتخابگرانه است و بعضی صداها را برجسته و بعضی را حذف می‌کند. ✅ معنا آفرین است وگذشته را به یک کل منسجم روایی تبدیل می‌کند. میز گفتگوی ادبیات تاریخی و فلسفه علوم اجتماعی از گردهم آمدن انجمن ادبیات تاریخی ساهور و انجمن فلسفه علوم اجتماعی در دانشگاه باقرالعلوم علیه السلام.نوشتن از یک جایگاه تمدنی بدون اندیشیدن و فلسفیدن کاری سطحی و گذراست. بنیان های اندیشه نویسندگان باید در بوم خودشان شکل بگیرد تا در جهان طنین بیندازد: بومی بنویسیم ،جهانی می شویم.این میز گفتگو تنها یک انتخاب آکادمیک نیست بلکه ضرورتی برای فهم پیچیدگی زندگی انسان در تاریخ است. ▫️یادداشتی از دبیر انجمن ادبیات تاریخی ساهور ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ انجمن فلسفه علوم اجتماعی | دانشگاه باقرالعلوم 📱https://eitaa.com/Bou_PHSS