کافه نادری.
گاهی دلم میخواهد از روزهایی بگویم که رفتند، از لبخندهایی که دیگر نمیشنوم، و از دستهایی که دیگر نم
در سحرگاه امروز باز یاد تو افتادم ،
ولی مثل همیشه محکوم به سکوت بودم . . .
برایت مینویسم
در دفترم ، در ذهنم ، در کاغذ کوچک مچاله شدی ای . . .
نمیدانم هرکجا که بتوانم برایت مینویسم
آری !
هیچ زمانی این نامه ها بدست تو نمیرسد
اما ، من مینویسم .
──
| نامههایی به هیچکس
کافه نادری.
احساس میکنم بیش از حد بودم و بیش از حد نوشتم و بیش از حد حرف زدم و بیش از حد دوست داشتم و بیش از حد احساس خرج کردم و بیش از حد انرژی گذاشتم و بیش از حد تلاش کردم و بیش از حد خواستم و بیش از حد اعتماد کردم و بیش از حد بغض کردم و بیش از حد غصه خوردم و بیش از حد گذشتم و بیش از حد تقلا کردم و بیش از حد نگران بودم و بیش از حد خستهام.
گویند تو چرا دل به ایشان دادی
والله که من ندادم، ایشان بردند.
_ابوسعید ابوالخیر
کافه نادری.
احساس میکنم بیش از حد بودم و بیش از حد نوشتم و بیش از حد حرف زدم و بیش از حد دوست داشتم و بیش از حد
وقتشه با این ورژنم خداحافظی کنم🎀