ادامه#داستان
کریمخان فورا به خانه پدر زن او رفت
و زنش را به خانه آورد
بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد
کریمخان مقدار پول به آنها داد و گفت
امروز که گذشت اما فردا میخواهم همان سیاه خان همیشگی باشی
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت
فردا کریمخان مجددا به بازار رفت
و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا
پرت میکند که از سر معمار هم رد میشود
بعد رو به همراهان کرد و گفت
ببینید عشق چه قدرتی دارد
آنکه آجرها را پرت میکرد عشق بود نه سیاه خان
آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه
@caccola
۲۳ مهر ۱۴۰۳
.
#داستان_واقعی
#سوری #گلیکهدرجهنمرویید
بخش اول
در زمانی نه چندان دور "ایوب" جوانی اردبیلی در یکی از روستاهای منطقه الموت قزوین بعنوان سرباز معلم مشغول خدمت میشود. ایوب پس از مدتی دلباخته دخترکی روستایی به نام "سوری" میشود. دخترک سادهدل روستایی نیز دل به معلم روستا میبندد و این ارتباط عاطفی با صمیمیت و حیایی روستایی ماهها ادامه مییابد.
ایوب پس از مدتی دوره سربازیش به پایان رسیده و به دیار خود باز میگردد و "سوری" در کوههای الموت هنوز چشم انتظار ایوب است که کی به روستا بازگشته و او را به همسری درخواهد آورد، همانگونه که بارها در دوران دلدادگی قول و وعده آن داده بود.
گویا زمانه همیشه جفاکار بوده. ایوب با گذشت زمان و مشغول شدن در دیار خود، سوری و دلدادگی به دخترک ساده و پاک روستا را به فراموشی سپرده و با پیوند زناشویی با دختری در اردبیل ازدواج کرد و سوری از دل و جانش به در میشود.
اما عشق سوری پاک بوده و او هنوز منتظر است، دامنه کوههای بلند الموت هر غروب شاهد دلنگرانیها و اشکهایی است که از چشمان دخترک روستایی فرو میریزد، او همچنان منتظر است که شاید یار بیوفایش بازگردد و این انتظار پنج سال به طول میکشد.
عشق و دلباختگی سوری هوسی زودگذر نیست، او دوری از ایوب برنمیتابد و پس از سالها عزم سفر کرده و اگر یار بیوفا او را فراموش کرده او که به عشق پاکش وفادار است، پنهانی در یک زمستان سرد راه دور اردبیل را در پیش میگیرد و از روستای کوچک خود برای همیشه خداحافظی میکند.
سوری به اردبیل میرسد، اما در این شهر سرد و منجمد از برف و سرما او به دنبال کدام "ایوب" است..
@caccola
۲۷ مهر ۱۴۰۳
.
#سوری #گلیکهدرجهنمرویید
بخش دوم
روزها از صبح تا شب او از هر کسی سراغ جوانی به نام "ایوب" را میگیرد، این جستجو بسیار به طول میانجامد و عاقبت پس از سختیهای فراوان او نشانی از گمشده خود مییابد.
کلون درب چوبی میزند و ایوب ایوب میگوید، بانویی جوان با کودکی در آغوش درب را به رویش گشوده و خود را همسر ایوب معرفی میکند؛ سوری فرو میریزد، عقل از جانش بدر آمده و لیلی میشود.
ایوب به او روی خوش نشان نمیدهد و "سوری" گنگ و منگ نه راه پس دارد و نه راه پیش، نه از دیاری که بوی یار دارد نای رفتن دارد و نه روی بازگشت به سرزمین مادری. او سکونت در اردبیل را برمیگزیند، روزگار را به سختی میگذراند او وفادار به عشق پاک خود میماند و بدینسان سوری برای مردم اردبیل یک افسانه میشود.
سوری تا پایان عمر در اردبیل زندگی کرد. پیر و فرتوت شد اما عشق پاک او باعث شده که در نزد اردبیلیها مورد احترام و محبوب باشد.
زندگی برایش سخت میگذشت، سالها اجارهنشین بوده و روزگار به سختی میگذراند، پس از سالها خانه بدوشی مسوولان اردبیلی خانهای به او هدیه میدهند.
@caccola
۲۸ مهر ۱۴۰۳
۲۸ مهر ۱۴۰۳
۲۸ مهر ۱۴۰۳
.
عاصم کفاش اردبیلی شاعر شهیر اردبیلی با سروده معروف خود "جهنمده بیتن گول" سوری و عشق پاک او را به نظم کشید، او سوری را بر سر زبانها انداخت و او را وارد عرصه ادبیات و فرهنگ عامه دیار آذربایجان کرد.
استاد عاصم در مورد انگیزه نوشتن این شعر گفته که با یک گروه کوهنوردی به قصد قلعه الموت به قزوین رفته بوده که در دامنه این قلعه به روستایی به نام قازورخان رسیده و از دوستانش ماجرای سوری را شنیده است.
برای پرس و جوی بیشتر با روستاییان همصحبت شده و از قضا آن روز سوری به خاطر شرکت در مراسم ترحیم یکی از روستاییان از اردبیل به زادگاهش آمده بود و اتفاقی استاد عاصم با سوری دیدار کرده و منظومه "جهنمده بیتن گول" در ذهن و جانش جرقه میزند.
.
۲۸ مهر ۱۴۰۳
.
"سوری" پیرزن معروف ساکن #اردبیل که سرگذشت او توسط #استاد_عاصم اردبیلی با عنوان "جهنمده بیتن گول" در قالب شعر به تحریر درآمده بود، در ۲۶ بهمن ۹۹ درگذشت.
.
@caccola
۲۸ مهر ۱۴۰۳
.
روزی به کریم خان زند گفتند، فردی میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند. کریم خان گفت: “وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من”. پس از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم .
کریمخان دستور داد چشم های این فرد را کور کنید تا برود دوباره شفایش را بگیرد اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من تا زنده بود در گردنه بید سرخ دزدی میکرد، من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم. پس از اینکه من به شاهی رسیدم عدهای چاپلوس برایش آرامگاه ساختند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند. پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان را به تباهی میکشند.
@caccola
۳ آبان ۱۴۰۳
انوشیروان را معلمی بود.
روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد.
انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!
@caccola
۱۱ آبان ۱۴۰۳
هدایت شده از فرآوردههای گوشتی شفانه (بلدرچين افراتخت)
37.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بفرست برای کسی که دوست داری پاییز باهاش بری دل طبیعت و دمنوش طبیعی بزنی 🍁🍂😍
#دمنوش #ولیک #زندگی_سالم
@shafaneh
۱۳ آبان ۱۴۰۳
.
روزی موتور یک شخص دزدیده شد، اما فردای آن شب دزد موتور را پاک و تمیز شسته جایی که دزدی کرده بود گذاشت.
صاحب موتور وقتی موتورش را دید چشمش به نامه ای افتاد که در آن نوشته شده بود:
خیلی شرمنده ام، معذرت میخواهم، موتور شما را بدون اجازه گرفتم، خانمم در حال زایمان بود و شب هنگام دیگر چاره ای نداشتم جز این که بدون اجازه موتور شما را بگیرم و خانمم را به نزدیکترین بیمارستان ببرم، به فضل خدا مشکل رفع شد و خانمم بچه را سالم به دنیا آورد و همه چیز سر جایش است و این کار بدون موتور شما بسیار سخت بود.
از شرمندگی نمیتوانم به دیدار شما بیاییم اما امید است مرا ببخشید و این تحفه و یا شیرینی ناچیزی که برایتان آماده کردم قبول کنید.
صاحب موتور صندوقی که روی موتورش گذاشته شده بود را باز کرد دید که با یک کیلو پسته و بلیت سینما فیلم جدیدی به نام آخرین سرباز و آنهم در بهترین سینمای شهر برای تمام فامیل به آن هدیه نموده.
صاحب موتور اشک های خوشی که با اندک تبسم جاری شده بود را پاک کرد و در دل خود گفت؛ خدا را شکر که اجر و ثواب را بدون زحمت برایم رساند، بعد همه فامیل رفتند سینما تا فیلم را بیبینند. وقتی برگشت به خانه دید که دزد تمام خانه را با خود برده و یک نامه جدید برایش گذاشته ، که در آن نوشته بود... چطور بود فیلمش قشنگ بود؟؟؟؟؟ حواستون باشه هیچوقت گول نخورید...
@caccola
۲۳ آبان ۱۴۰۳
🌿
زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر به این صورت زندگی مشترکی داشتند.
آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند درباره همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند؛ مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درباره ی آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود، اما سرانجام یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. آنان در حالی که امور باقی را رفع و رجوع می کردند، پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را درباره آن جعبه به شوهرش بگوید. از او خواست تا در جعبه را باز کند.وقتی پیرمرد جعبه را باز کرد، دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ95هزار دلار در آن دید.
پیرمرد در این خصوص از همسرش پرسید. پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج را گذاشتیم، مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. اوبه من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد از سرازیر شدن اشک هایش جلوگیری کند.
فقط 2 عروسک در جعبه بود.پس همسرش فقط 2 بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجید بود. از این بابت در دلش شادمان شد و رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ جریان اینها چیست؟
پیرزن در پاسخ گفت: «آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام»
@caccola
۹ دی ۱۴۰۳