کافه حَقیقَت
روزی مهمان مقام معظم رهبری بودم. هنگام صرف غذا، فرزند ایشان آقا مصطفی نیز در جمع نشسته بود. سفره که
راوی : آیت الله جوادی آملی❤️
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از حرفای علما و طلبهها ناراحت بودن. انگار دوست نداشتن کسی حرف حق بزنه.
یه روز، همینجوری که معمول بود، مدرسه فیضیه پر بود از طلبههایی که داشتن درس میخوندن و بحث میکردن، ولی یهو... یه خبرایی شد. انگار ارتش اومده بود سمت مدرسه. اولش کسی باور نمیکرد. فکر کردن شاید یه خبر اشتباهه. اما صداها بلندتر شد. صدای فریاد! صدای شلیک!
طلبههایی که تا چند دقیقه پیش سرشون تو کتاب بود، حالا یا فرار میکردن یا سعی میکردن از خودشون دفاع کنن. سربازا ریخته بودن تو مدرسه، انگار داشتن دشمن رو میدیدن، نه طلبههای جوون رو. چقدر مظلومانه بود دیدن این همه علم و دانش زیر لگدمال شدن. یکی رو میزدن، یکی رو میکشیدن بیرون، یکی هم که وسط درگیری تیر خورده بود و روی زمین افتاده بود.
کافه حَقیقَت
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از
اون روز، مدرسه فیضیه شده بود نماد سرکوب. همه فهمیدن که شاه و حکومتش تحمل هیچ مخالفتی رو ندارن. حتی اگه اون مخالفت، حرف حق باشه. اون اتفاق، بغض مردم رو تبدیل کرد به یه خشم فروخورده. دیگه کسی نمیتونست ساکت بمونه. حس کرده بودن که چقدر بیدفاع و تنها هستن تو برابر این همه ظلم. اون روز، خیلیها تازه فهمیدن که نباید دست روی دست گذاشت و باید یه کاری کرد. این اتفاق، جرقهای شد برای خیلی از اعتراضهایی که بعداً اتفاق افتاد. انگار یه جورایی، راه رو برای یه تغییر بزرگ باز کرد.
کافه حَقیقَت
برگردیم به ۱۳۵٠... در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این
پیشنهاد میدم این روایت رو کامل بخونین...
جشن ۲۵٠٠ ساله شاهنشاهی!!
میگفت:((یه روز داخل مطب بیمارستان نشسته بودم و بیماران را ویزیت میکردم که خانم بسیار محجبه ای با فرزندش به عنوان بیمار به من مراجعه کردن.
بعد از معاینه، چهره فرزند، من رو به فکر فرو برد، چون به مقام معظم رهبری خیلی شبیه بودن!
از مادر اون نوجوون پرسیدم شما با آیت الله خامنه ای نسبتی دارین؟
گفتن بله من همسر ایشون هستم.
خیلی تعجب کردم به ایشون عرض کردم مگه شما پزشک خصوصی ندارین؟ 😳
ایشان فرمودن که خیر، آقا چنین کاری رو اجازه نمیدن و میفرمایند که شما باید مثل سایر مردم به بیمارستان مراجعه کنید. 🙂
زمانی که رفتن من دیگه نتونستم به کارم ادامه بدم و سرم رو روی میز گذاشتم و گریه کردم...!! 🙃))
شب بود و زمستون سرد، ولی سردتر از اون، حکم کاپیتولاسیون بود که بر جان مردم نشسته بود.
خبر رسیده بود و مثل آتش در جانها افتاده بود: «سگِ یک دیپلمات آمریکایی، اگه در ایران تصادف کنه یا خلافی انجام بده، جانش از جان یک انسان ایرانی بالاتره!»
تصور کن! توی خاک خودمان، با جان و مال و ناموس مردم چنین رفتاری بشه و قانون، چشم بر اون ببنده!
پیرمردی که تمام عمرش رو در این سرزمین گذرونده بود، با چشمانی پر از اشک، رو به آسمان کرد و گفت:
«خدایا! این چه روزی بود که دیدیم؟ شرفِ یک سگِ آمریکایی از جانِ یک انسانِ ایرانی بیشتر شد؟»
زنی در خانهاش، وقتی این خبر را شنید، سفره شام رو جمع کرد و گفت:
«دیگه چه امیدی به این مملکت هست وقتی جانِ عزیزانمون اینقدر بیارزشه؟»
این فقط یک قانون نبود؛ این سیلی محکمی بود بر صورتِ غرورِ هر ایرانی.
مردم دیدن که شاه و درباریانش، نه تنها جلوی این بیاحترامی رو نگرفتن، بلکه با ذلت آن را پذیرفتن. انگار که مردم خودشون هم ارزشی نداشتن.
نارضایتی دیگه در دلها پنهان نمیشد.
این ماجرا، بیکفایتی و خودباختگیِ حکومت پهلوی را در بدترین شکل ممکن نشان داد. مردمی که برای استقلالشان جان داده بودن، حالا میدیدن که استقلالشون رو به پای ذلتِ پذیرش کاپیتولاسیون قربانی کردن...
هر بار که نام کاپیتولاسیون شنیده میشد، نه فقط یک قانون، بلکه دردِ تحقیر، بیارزشیِ جان ایرانی، و خشم از حکومتی ناکارآمد به یادشون میاومد.
قانون کشف حجاب
جشن ۲۵٠٠ ساله شاهنشاهی
توجه رهبر شهید به حق الناس💔
مدرسه فیضیه قم
پزشک خصوصی خانواده رهبری
قانون کاپیتولاسیون
۱۵ خرداد
لیست روایت هایی تا الان در کانال قرار گرفته... ❤️
صبحِ اون روز، هوا انگار فقط گرمِ تابستون نبود؛ دلِ مردم هم داغ بود. خبرِ دستگیریِ آیتالله خمینی مثل برق توی شهرها پیچیده بود و خیلیها حس میکردن یه خط قرمز رد شده.😡 مردمِ عادی، بازاریها، روحانیها، زنها و مردها، همه با یه جور خشم و نگرانی ریختن توی خیابونها؛ نه برای دعوا، برای اعتراض به چیزی که بیعدالتیِ آشکار میدیدن.😓
تو خیابونها صداها قاطی هم شده بود: «آزادی!»، «مرگ بر ظلم!» و البته ترس هم لابهلای جمعیت راه میرفت. حکومت پهلوی اما بهجای شنیدن، جواب رو با زور داد. تانک و سرباز و گلوله؛ انگار میخواستن صدای مردم رو با آهن و آتش خفه کنن.💔
خیلیها همون روز زخمی شدن، خیلیها بازداشت شدن، و بعضیها هم هرگز برنگشتن. اما نکته همینجا بود: سرکوب، نارضایتی رو خاموش نکرد؛ فقط عمیقترش کرد. ۱۵ خرداد توی ذهن خیلیها تبدیل شد به روزی که فهمیدن این حکومت با حرف و اعتراض کنار نمیاد و همین، آتیشِ دلها رو تندتر کرد.‼️
تصور کن شبه و سردبیر یه روزنامهی پایتخت، کلافه پشت میز کارش نشسته. روی میزش برگههایی هستن که با جوهر قرمز خط خوردن، اینا همون مقالههایی هستن که صبح قرار بوده چاپ بشن، اما حالا توسط بازرسِ نظارت که مستقیم از دفترِ شاه فرستاده شده، سانسور شدن!! 😡
در اون دوره، آزادی بیان نه تنها وجود نداشت، بلکه وارونه معنا میشد. روزنامهها تبدیل به ویترینِ تعریف و تمجیدِ اجباری شده بودن.
یکبار، یکی از نویسندههای جوان تلاش کرد گزارشِ کوتاهی از وضعیتِ سختِ معیشتیِ کارگرانِ کورهپزخانههای حاشیه شهر بنویسه؛ گزارشی که فقط واقعیت بود، نه سیاست. اما وقتی سردبیر متن رو دید، با دستِ لرزان اون رو مچاله کرد و توی سطل انداخت. او به نویسنده گفت: «پسرجان، تو میخوای همه ما رو به کشتن بدی؟ در این کشور، فقر وجود نداره، چون اعلی حضرت دستور داده که همه در رفاه باشن. اگه بنویسی فقر هست، یعنی اعلی حضرت دروغ میگه؛ و دروغگو خوندنِ شاه، یعنی پایانِ زندگیِ ما.💔💔
اون شب، سردبیر مقاله رو با متنِ چاپلوسانهای دربارهی پیشرفتهای خیرهکننده صنعتی عوض کرد که هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. فردای اون روز، مردم در خیابان روزنامهای رو میخریدند که فقط دنیای خیالیِ حاکم رو روایت میکرد.😢‼️