eitaa logo
کافه حَقیقَت
1.5هزار دنبال‌کننده
24 عکس
2 ویدیو
0 فایل
برسی تـــاریــخ معاصر با جوون دهه هشتادی✍️ بی تعصب و با عقل و منطق! 😍 چشمامون رو باز میکنیم و با حقیقت بی پرده مواجه میشیم. 😊 خدا رو چه دیدی؟ شاید نظرمون کلا عوض شد یا تفکراتمون مستحکم تر شد. 😎👌
مشاهده در ایتا
دانلود
شب بود و زمستون سرد، ولی سردتر از اون، حکم کاپیتولاسیون بود که بر جان مردم نشسته بود. خبر رسیده بود و مثل آتش در جان‌ها افتاده بود: «سگِ یک دیپلمات آمریکایی، اگه در ایران تصادف کنه یا خلافی انجام بده، جانش از جان یک انسان ایرانی بالاتره!» تصور کن! توی خاک خودمان، با جان و مال و ناموس مردم چنین رفتاری بشه و قانون، چشم بر اون ببنده! پیرمردی که تمام عمرش رو در این سرزمین گذرونده بود، با چشمانی پر از اشک، رو به آسمان کرد و گفت:  «خدایا! این چه روزی بود که دیدیم؟ شرفِ یک سگِ آمریکایی از جانِ یک انسانِ ایرانی بیشتر شد؟» زنی در خانه‌اش، وقتی این خبر را شنید، سفره شام رو جمع کرد و گفت:  «دیگه چه امیدی به این مملکت هست وقتی جانِ عزیزانمون این‌قدر بی‌ارزشه؟» این فقط یک قانون نبود؛ این سیلی محکمی بود بر صورتِ غرورِ هر ایرانی.  مردم دیدن که شاه و درباریانش، نه تنها جلوی این بی‌احترامی رو نگرفتن، بلکه با ذلت آن را پذیرفتن. انگار که مردم خودشون هم ارزشی نداشتن. نارضایتی دیگه در دل‌ها پنهان نمی‌شد.  این ماجرا، بی‌کفایتی و خودباختگیِ حکومت پهلوی را در بدترین شکل ممکن نشان داد. مردمی که برای استقلالشان جان داده بودن، حالا می‌دیدن که استقلالشون رو به پای ذلتِ پذیرش کاپیتولاسیون قربانی کردن... هر بار که نام کاپیتولاسیون شنیده می‌شد، نه فقط یک قانون، بلکه دردِ تحقیر، بی‌ارزشیِ جان ایرانی، و خشم از حکومتی ناکارآمد به یادشون می‌اومد.
صبحِ اون روز، هوا انگار فقط گرمِ تابستون نبود؛ دلِ مردم هم داغ بود. خبرِ دستگیریِ آیت‌الله خمینی مثل برق توی شهرها پیچیده بود و خیلی‌ها حس می‌کردن یه خط قرمز رد شده.😡 مردمِ عادی، بازاری‌ها، روحانی‌ها، زن‌ها و مردها، همه با یه جور خشم و نگرانی ریختن توی خیابون‌ها؛ نه برای دعوا، برای اعتراض به چیزی که بی‌عدالتیِ آشکار می‌دیدن.😓 تو خیابون‌ها صداها قاطی هم شده بود: «آزادی!»، «مرگ بر ظلم!» و البته ترس هم لابه‌لای جمعیت راه می‌رفت. حکومت پهلوی اما به‌جای شنیدن، جواب رو با زور داد. تانک و سرباز و گلوله؛ انگار می‌خواستن صدای مردم رو با آهن و آتش خفه کنن.💔 خیلی‌ها همون روز زخمی شدن، خیلی‌ها بازداشت شدن، و بعضی‌ها هم هرگز برنگشتن. اما نکته همین‌جا بود: سرکوب، نارضایتی رو خاموش نکرد؛ فقط عمیق‌ترش کرد. ۱۵ خرداد توی ذهن خیلی‌ها تبدیل شد به روزی که فهمیدن این حکومت با حرف و اعتراض کنار نمیاد و همین، آتیشِ دل‌ها رو تندتر کرد.‼️
تصور کن شبه و سردبیر یه روزنامه‌ی پایتخت، کلافه پشت میز کارش نشسته. روی میزش برگه‌هایی هستن که با جوهر قرمز خط خوردن، اینا همون مقاله‌هایی هستن که صبح قرار بوده چاپ بشن، اما حالا توسط بازرسِ نظارت که مستقیم از دفترِ شاه فرستاده شده، سانسور شدن!! 😡 در اون دوره، آزادی بیان نه تنها وجود نداشت، بلکه وارونه معنا می‌شد. روزنامه‌ها تبدیل به ویترینِ تعریف و تمجیدِ اجباری شده بودن. یک‌بار، یکی از نویسنده‌های جوان تلاش کرد گزارشِ کوتاهی از وضعیتِ سختِ معیشتیِ کارگرانِ کوره‌پزخانه‌های حاشیه شهر بنویسه؛ گزارشی که فقط واقعیت بود، نه سیاست. اما وقتی سردبیر متن رو دید، با دستِ لرزان اون رو مچاله کرد و توی سطل انداخت. او به نویسنده گفت: «پسرجان، تو می‌خوای همه ما رو به کشتن بدی؟ در این کشور، فقر وجود نداره، چون اعلی حضرت دستور داده که همه در رفاه باشن. اگه بنویسی فقر هست، یعنی اعلی حضرت دروغ می‌گه؛ و دروغگو خوندنِ شاه، یعنی پایانِ زندگیِ ما.💔💔 اون شب، سردبیر مقاله رو با متنِ چاپلوسانه‌ای درباره‌ی پیشرفت‌های خیره‌کننده صنعتی عوض کرد که هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. فردای اون روز، مردم در خیابان روزنامه‌ای رو می‌خریدند که فقط دنیای خیالیِ حاکم رو روایت می‌کرد.😢‼️
کافه حَقیقَت
شب بود و زمستون سرد، ولی سردتر از اون، حکم کاپیتولاسیون بود که بر جان مردم نشسته بود. خبر رسیده بود
عزیزانی که تازه اضافه شدن... خیلی خیلی خوش اومدین 🙏❤️ پیشنهاد میدم اول این روایت که مربوط به قانون ننگین کاپیتولاسیون هست رو کامل بخونین مخلصم❤️
بسم الله الرحمن الرحیم... عرض سلام و ادب! ❤️ امروز یک خاطره از رهبر شهید داریم که توسط حجت الاسلام احمد مروی، معاون سابق ارتباطات حوزه ای دفتر رهبری روایت شده میشه خیلی خوب به اوضاع الان کشور درمورد سبک مذاکره و دیپلماسی هم ربطش داد‼️
ایامی که صدام سرنگون شده بود و آیت الله سیدمحمد باقر حکیم قرار بود به نجف بروند، تنهایی برای خداحافظی خدمت رهبر معظم انقلاب رسیدند. آقا درباره فضای عراق و رابطه با آمریکا گفتند:مبادا در مقابل آمریکا کوتاه بیایید. نکند دست توی دست آمریکا بگذارید. مبادا آمریکا را دوست خودتان بدانید. آمریکا دشمن اسلام،شیعه و کشورهای اسلامی است. این هم که به عراق آمدند، نه اینکه برای نجات مردم عراق باشد، آمریکا دلش برای مردم نسوخته است، اینها به علت همان اهداف استعماری جهان خواری که دارند به عراق آمده اند. امروز صدام را مانع برنامه های خودشان دیدند، در حالی که یک روزی مورد استفاده شان قرار می گرفت. دیدند امروز دیگر به اصطلاح تاریخ مصرفش تمام شده ، آن را کنار انداختند. مبادا آمریکا را به عنوان دوست خودتان در آن جا بدانید. جلوی آمریکا بایستید و از عزّت و استقلال کشور خودتان دفاع کنید. مرحوم حکیم گفتند: آقا! من از این اطمینان خاطر و آرامش شما در تعجبم. آمریکا کنار گوش شما است. این طرف در عراق و آن طرف در افغانستان دارد اینجور فتنه گری میکند. آن وقت شما این قدر آرام هستید و به ما هم توصیه می کنید که مرعوب آمریکا نباشیم؟! رهبر انقلاب فرمودند:می دانی این اطمینان خاطر ما از چیست؟ ما توکلمان به خدا زیاد است. همین به ما آرامش، اطمینان و شجاعت می دهد که در مقابل آمریکا از عزّت، استقلال و عظمت این مردم، نظام و انقلاب دفاع کنیم و سر تعظیم فرود نیاوریم.
کافه حَقیقَت
ایامی که صدام سرنگون شده بود و آیت الله سیدمحمد باقر حکیم قرار بود به نجف بروند، تنهایی برای خداحافظ
به عبارات کلیدی رهبرشهیدمون دقت کنید... 💌 _مبادا در مقابل آمریکا کوتاه بیایید!❌ _نکند دست توی دست آمریکا بگذارید! ❌ _ما توکلمان به خدا زیاد است... 💚
کافه حَقیقَت
ایامی که صدام سرنگون شده بود و آیت الله سیدمحمد باقر حکیم قرار بود به نجف بروند، تنهایی برای خداحافظ
اگه دقت کنید رهبر شهید فرمودند که:(( این هم که به عراق آمدند نه اینکه برای نجات مردم عراق باشد...)) کلا سابقه اینا طوریه که میخوایم بیایم نجاتتون بدیم... بدا به حال کسایی که ذره ای این وعده ها رو قبول کردن💔
آن‌ها با شعار «آزادی» آمدند… اما آسمان عراق پر شد از جنگنده، کوچه‌ها پر شد از خاکستر، و مردم، میان آوار، دنبال تکه‌ای زندگی می‌گشتند. آزادی‌ای که وعده داده بودند، روی موشک‌ها نوشته شده بود… و زیرِ سایه‌اش، شهری می‌سوخت، مادری گریه می‌کرد، و کودکی معنی آزادی را از صدای انفجار یاد میگرفت!!!