هدایت شده از -پناهگاه𓏲࣪.
آنشب، هنگامی که ستارگان هم همه خود را به دار آویختند، عشق در بند آسمان عمق گرفت و روشن شد. در سرزمین وارونهٔ خود او را یافتم. لحظهای نگاهش به جانِ نگاهم افتاد و احتمالا عشق را خطخطی میکرد. من هم در آغوش خیالات عشق مانند خود غوطهور بودم. اگرچه میدانستم این عشق نبود. این همان عشقی نبود که داستانها در گوش ما خوانده بودند. این عشق به زیبایی بوسههای سرخ و به سادگی معمای قلبها نبود. این عشق نبود؛ که با وصال هر نگاه، در چشم های یکدیگر سقوطِ فاصلهها را به دوش میکشیدیم. چشمانش من را محو خود کرد. چشمانی به تیرگی سیاهچالهٔ دوری، و حسرت به دست نیاوردن. آنگاه در لحظهای نگاهِ هردو مانند شاخههای خشکیده درختی در هم تنیده شدند. پس ما عشق را فراموش کردیم. سکوت را مقدمه داستان نوشتیم و فاصله را پیمودیم. تا جایی که نه فرصت به دست آوردن بود و نه دستها به هم میرسید. و من با تفنگی خالی از گلوله عشق، قصه را به باد سپردم. و پیش از کشتن او سیاهپوش شدم.
جای خالی عشق، تا ابد روی پیشانی او اشکسرخ رنگی جاری کرد.
هدایت شده از Escapism(ناپلئونی ver)
تاریکی، نور میشود.
دنیا ما را تماشا میکند، در سکوت سیاهی شب.
میگفتند عشق، هرگز نمیمیرد، میگفتند خون با هیچ شسته نمیشود، میگفتند خوب ها هیچگاه بد نمیشوند.
اما چند خورشید غروب کرد و عشق مرد و فقط جسدش ماند، خون شسته شد و فقط جایش در خیابان همیشه سرخ ماند، خوب بد شد و فقط قلب تکه پاره اش ماند.
میگفت ما هیچ گاه من نمیشویم، میگفت ستاره ها هیچوقت در قلب ها نمیمیرند، میگفت گل ها در قلب من خشک نخواهند شد. اما آدم ها فقط میگویند، هیچگاه به آن عمل نمیکنند. ما من شدیم، ما او شد.
راستش نمیدانم چرا او را تکه پاره کردم، شاید چون میخواستم خاطرش تا همیشه همان که بود بماند، شاید چون میخواستم گل های قلب مرا هم خشک نکند، فکر میکردم خون نور میشود.
اخر میگفتند رز خار دارد، انسان هم درد دارد دگر.
درد او، من بودم.
هدایت شده از ˒⏤͟͟͞͞𝑫𝒆𝒆𝒑 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒖𝒏𝒈𝒆𝒐𝒏๛
آرزو. میخواستم آرزو کنم. در کتاب ها گفته بودند؛ اگر میخواهی آرزویت به واقعیت بپیوندد، در هنگام رد شدن ستاره ای سرگردان آرزو کن. پس من هم در انتظار ستاره ی کوچکم که قرار بود آرزویم را برآورده کند، به انتظار نشستم. شب های زیادی گذشت، اما ستاره ام نیامد. باید آرزو میکردم. در کتاب ها گفته بودند؛ اگر ستاره نیامد، به این معنیست که کسی جلوی آمدنش را گرفته است. به فکر فرو رفتم. حتما اوست. حتما اوست که جلوی آمدن ستاره را گرفته است. شب هنگام، تفنگ به دست گرفتم و برایش از ستاره گفتم. انقدر گفتم و گفتم و گفتم که صدایم بلند شد، تیز شد، درد شد و خون شد. سر که بلند کردم، ستاره را، یا ستاره هارا دیدم. چه زیاد! چه قشنگ! آرزو کردم. آرزو کردم تا باز هم ستاره ببینم. تا باز هم ستاره بسازم.وقتی ستاره ها ناپدید شدند، از او بابت گوش دادن به من و ستاره هایم تشکر کردم. از او بابت بلند شدم صدایم هم معذرت خواستم. اما خب، گمان میکنم او با داشتن یک سوراخ اضافه در صورت زیبایش، بهتر بتواند صدای ستاره ها را بشنود...
هدایت شده از ash dust
کابوسی که مرا زِ خوابی که دیر به دیر نسیبم میشد، آزار میداد.
¹با وجود تمامِ دلتنگی هایی که کلمات توان شرح و توصیف آن را ندارند، ²با وجودِ عشق تکرار نشدنی و پاک من نسبت به چیزی که مرا از درون میبلعید، ماشه را به سمت خود کشیده و آن روحِ آزار دهنده ای که تمامِ عشق و امیدِ نداشتهٔ من به زندگی بود را با گلوله ای که درون تفنگی که دستان مرا میلرزاند، از بین بردم.
و آن کابوسِ خاکستری که مرا ذوب میکرد را برای همیشه بوسیدم و کنار گذاشتم.
هدایت شده از VeIvetRoses🕊
یه جایی از زندگی واقعا آدم تموم میشه یه جایی واقعا یه سری اتفاقا پیش میاد که ته میکشی دیگه نمیرسی، نمیتونی گاهی سکوت میکنی و قلبت خالیه گاهی انقدر گریه میکنی که تموم رمقی که داشتی ته میکشه گاهی انقدر دردت سنگینه نفس نمیکشی مات میمونی گاهی انقدر اشکات زیاده نبضت نمیزنه نفست میبره میفتی زمین گاهی انقدر سنگینی قلبت زیاده انگار تا سه بشمری تمومی گاهی انقدر فشار اشکات و قلبت زیاده نفس نمیکشی صدات در نمیاد از درد به قلبت چنگ میزنیو سکوت همه جارو میگیره با اشکایی که نمیدونن کجای زمین بیفتن تا جا برای بعدیاهم باشه گاهی تنتو نگاه میکنی میبینی جای دستاشون روته روی جسمت، روحت، قلبت. به خودت میای میبینی اسیری بین گلوله های اونا اسیری اگه حرفی بزنی بهت شلیک میکنن حتی اگه حرفت واسه دردت باشه.
اسیریو باید هرکار بهش میگن انجام بده... من و قلبم همیشه اسیر بودیم بابت هر کلمه از درد میفتادیم زمین و جون میدادیم اینایی که گفتم شکلی از مرگن یعنی میمیری نفست میره ولی بر میگردی با تموم زخمایی که داشتی و اشکایی که ریختی با تموم مردنات و دردات برمیگردی...
من با هر گلوله تا صبح به خودم میپیچم و اشکامو با شرمندگی به بالشتم میدم گاهیم زانو های که بغلشون کردم چون نمیتونم روی شونه های کسی اشکامو بریزم پس زانوهام باهام همدردی میکنن گاهی نه از کلمات از گلوله هایی بیصدا جون میدی مثل پروانه ای تو آسمون که یهو سقوط میکنه مثل گلی که بی خبر از همه چی بیدار میشه ولی یهو پژواک میشه....
#𝐿𝑜𝓃𝒶