eitaa logo
دانلود
هدایت شده از ˒⏤͟͟͞͞𝑫𝒆𝒆𝒑 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒖𝒏𝒈𝒆𝒐𝒏๛
آرزو. میخواستم آرزو کنم. در کتاب ها گفته بودند؛ اگر میخواهی آرزویت به واقعیت بپیوندد، در هنگام رد شدن ستاره ای سرگردان آرزو کن. پس من هم در انتظار ستاره ی کوچکم که قرار بود آرزویم را برآورده کند، به انتظار نشستم. شب های زیادی گذشت، اما ستاره ام نیامد. باید آرزو میکردم. در کتاب ها گفته بودند؛ اگر ستاره نیامد، به این معنیست که کسی جلوی آمدنش را گرفته است. به فکر فرو رفتم. حتما اوست. حتما اوست که جلوی آمدن ستاره را گرفته است. شب هنگام، تفنگ به دست گرفتم و برایش از ستاره گفتم. انقدر گفتم و گفتم و گفتم که صدایم بلند شد، تیز شد، درد شد و خون شد. سر که بلند کردم، ستاره را، یا ستاره هارا دیدم. چه زیاد! چه قشنگ! آرزو کردم. آرزو کردم تا باز هم ستاره ببینم. تا باز هم ستاره بسازم.وقتی ستاره ها ناپدید شدند، از او بابت گوش دادن به من و ستاره هایم تشکر کردم. از او بابت بلند شدم صدایم هم معذرت خواستم. اما خب، گمان میکنم او با داشتن یک سوراخ اضافه در صورت زیبایش، بهتر بتواند صدای ستاره ها را بشنود...
هدایت شده از ash dust
کابوسی که مرا زِ خوابی که دیر به دیر نسیبم می‌شد، آزار می‌داد. ¹با وجود تمامِ دل‌تنگی هایی که کلمات توان شرح و توصیف آن را ندارند، ²با وجودِ عشق تکرار نشدنی و پاک من نسبت به چیزی که مرا از درون می‌بلعید، ماشه را به سمت خود کشیده و آن روحِ آزار دهنده ای که تمامِ عشق و امیدِ نداشتهٔ من به زندگی بود را با گلوله ای که درون تفنگی که دستان مرا می‌لرزاند، از بین بردم. و آن کابوسِ خاکستری که مرا ذوب می‌کرد را برای همیشه بوسیدم و کنار گذاشتم.
هدایت شده از VeIvetRoses🕊
یه جایی از زندگی واقعا آدم تموم میشه یه جایی واقعا یه سری اتفاقا پیش میاد که ته میکشی دیگه نمیرسی، نمیتونی گاهی سکوت میکنی و قلبت خالیه گاهی انقدر گریه میکنی که تموم رمقی که داشتی ته میکشه گاهی انقدر دردت سنگینه نفس نمیکشی مات میمونی گاهی انقدر اشکات زیاده نبضت نمیزنه نفست میبره میفتی زمین گاهی انقدر سنگینی قلبت زیاده انگار تا سه بشمری تمومی گاهی انقدر فشار اشکات و قلبت زیاده نفس نمیکشی صدات در نمیاد از درد به قلبت چنگ میزنیو سکوت همه جارو میگیره با اشکایی که نمیدونن کجای زمین بیفتن تا جا برای بعدیاهم باشه گاهی تنتو نگاه میکنی میبینی جای دستاشون روته روی جسمت، روحت، قلبت. به خودت میای میبینی اسیری بین گلوله های اونا اسیری اگه حرفی بزنی بهت شلیک میکنن حتی اگه حرفت واسه دردت باشه. اسیریو باید هرکار بهش میگن انجام بده... من و قلبم همیشه اسیر بودیم بابت هر کلمه از درد میفتادیم زمین و جون میدادیم اینایی که گفتم شکلی از مرگن یعنی میمیری نفست میره ولی بر میگردی با تموم زخمایی که داشتی و اشکایی که ریختی با تموم مردنات و دردات برمیگردی... من با هر گلوله تا صبح به خودم میپیچم و اشکامو با شرمندگی به بالشتم میدم گاهیم زانو های که بغلشون کردم چون نمیتونم روی شونه های کسی اشکامو بریزم پس زانوهام باهام همدردی میکنن گاهی نه از کلمات از گلوله هایی بیصدا جون میدی مثل پروانه ای تو آسمون که یهو سقوط میکنه مثل گلی که بی خبر از همه چی بیدار میشه ولی یهو پژواک میشه.... #𝐿𝑜𝓃𝒶
هدایت شده از Happ?
قبل از طلوع خورشید چشمات طلوع می‌کنند. در رویای من چشم باز می‌کنی غروب خورشید، تو رو غم زده کرد فرشته من و من آرزو می‌کردم خورشید می‌بودم، که حسرت بوسه کوتاهی از لب هات نصیب من می‌شد. حسرت داشتن دست هات تو دست هام تو رویا هم اسیرمه. در مه سوزان خورشید می آیی تنها در آغوش من آرام می‌گیری، نکند می‌دانی عاشقت هستم؟
هدایت شده از  𝖬𝗈𝗎𝗋𝗇𝗂𝖺 .
او اینجاست. روبه‌رویم ایستاده، با آن چشمان بی‌انتهای سبز سرتاپایم را برانداز می‌کند و در آخر به چشمانم خیره می‌شود، نگاهش خالیست اما رده‌هایی از سرگرمی دیوانه‌وار در جنگل چشمانش دیده میشود، انگار برایش سرگرم کننده بود که این‌بار فرار نکرده بودم. سرش را کمی کج کرد و با صدایی که هرشب در کابوس‌هایم می‌شنیدم گفت : می‌خوای با اون اسلحه توی دستت چیکار کنی ؟ + واضح نیست ؟ اخم کردم، صدایم به طرز فجیعی می‌لرزید. احمقانه بود. تاثیری که او هنوز روی من می‌گذاشت، احمقانه بود. سرگرمی ِدرون چشمانش بیشتر شد. - بزار حدس بزنم، می‌خوای من رو بکشی نه ؟ فکر کردی اینطوری تموم میشه ؟ فکر کردی اینطوری رها میشی ؟ نه عزیزم، اون آرامشی که تمام این سال‌ها دنبالش بودی، اینطوری به دست نمیاد، قبولش کن، تو باختی. تو توی این بازی باختی. اسلحه را بالا بردم و سمت آن سینه‌ای که شرط می‌بندم قلبی نداشت گرفتم، دستم نمی‌لرزید، برعکس قلبم. +‌ تو همه‌چیزو ازم گرفتی. همه‌چیزو. سال‌هاست که بعد رفتنت دنبال اون دختری بودم که تو توی وجودم کشتی، دنبال رویایی بودم که تو کشتیش، دنبال عشقی بودم که تو ازم دزدیدی، بعد حالا که اومدی و شدی کابوس‌ شب‌هام، بهم میگی بازنده منم ؟ بازنده اصلی تو بودی. بازنده اصلی تو بودی که تنها کسی که واقعا دوستت داشت رو از دست دادی. و بعد، ماشه را کشیدم. در ذهنم، جنازه‌ی او به روی زمین افتاد، خونی نریخت، چون او از قبل مرده بود، فقط سایه‌ای از گذشته بود که هیچوقت رهایم نمی‌کرد. اما حالا من آزاد بودم. آزاد.
هدایت شده از After us?
تقدیر، نیازی نداشت برای ماندگارت میانِ جانِ من، نشانی بگذارد. منِ بعد از تو، خودِ نشانیِ تو بودم؛ آینه‌ای که تصویرِ رفتنت را در خود جا داده بود، و هر نفس، بازتابِ غیبتِ تو بود. با این‌همه، تو انگار که به این پژواکِ تنهایی قانع نبودی، چیزی دیگر کنارم نهادی. یادگاری‌ای از جنسِ خودت؛ متمایز، خاص و بی‌واهمه. همچون نسیمی ناگهانی در سکوتِ یک بیشه. و این یادگار، رنگی بود؛ نه رنگِ دل‌خوشی‌های زودگذر، نه رنگِ رویاهای دست‌یافتنی. رنگی که میانِ بودن و نبودن گیر کرده بود. رنگی که بعد از تمام شدنِ ما، آرام‌آرام در تار و پودِ وجودم تنید. خاکستری. خاکستری‌ای که تا پیش از آن، تنها در پسِ پرده‌ی چشم‌های تو معنا داشت. آن‌جا که هیچ رنگِ دیگری جرأتِ ظهور نداشت؛ نه سرخِ عشق، نه آبیِ آسمان، نه سبزِ امید. فقط خاکستری بود، خاکستریِ ابهام، خاکستریِ انتظار، خاکستریِ پایان. در آن خاکستریِ عمیق، من غرق شدم. هر جا که نگاه می‌کردم، انگار چشم‌های تو مرا می‌نگریستند؛ همان‌قدر جان‌باخته، همان‌قدر بی‌قرار. و همین جان‌باختگیِ نگاهت، باعث شد تا جانِ من به باختنِ تو، معنا بیابد. یادگاریِ تو، از همان آتشی بود که روزی، در دلِ تاریکِ من انداختی؛ همان آتشی که نه می‌سوزاند، و نه خاموش می‌شد. آتشی که قلبِ مرا، همچون نورِ ستاره‌ای دور، روشن کرد؛ نوری در دلِ سیاهی، امیدی در پسِ یأس. درست بود که چشمانت خاکستری بودند، اما خودت، خودِ خودت، نور بودی. نوری که به زندگی جان می‌داد، و به جانِ ازدست‌رفته، امیدِ دوباره. چگونه ممکن است کسی هم‌زمان باعثِ جوششِ حیات باشد و خود، منبعِ خاموشی؟ چگونه نگاهِ تاریک و پر حسرتش، می‌تواند تاریکیِ مرا هم به نور تبدیل کند؟ وجودِ تو، و عدمِ تعلقِ تو به من، مثل خارِ تیزی در جانم فرو می‌رفت. تک‌ستاره‌ی آسمانِ من، خورشیدِ همیشه دور از دسترسِ من، وقتی جلوی چشمم می‌ایستاد، مرا ضعیف‌تر از همیشه می‌کرد. ضعیف‌تر از شمشیری شکسته در دستِ جنگجویی خسته. پس اسلحه اندوه را برداشتم. نه برای پایان دادن به زندگی، بلکه برای شروعِ دنیایی که تنها متعلق به ما باشد. جهانی که در آن، هیچ مانعی، و هیچ نبودنی میانِ ما حائل نشود. خواستم ماشه را بکشم، تا تو هم، در همان جهانِ غمِ من، برای همیشه بمانی. دنیا نباید مانعِ ما باشد؛ اما تو، خودت مانع بودی. مانعِ رسیدنِ من به تو، مانعِ ماندنِ تو در من. در آن لحظه‌ی تاریک، فهمیدم که گاهی، برای نگه داشتنِ کسی که دوستش داری، باید او را در دنیایِ غمِ خودت، اسیر کنی. تا شاید، فقط شاید، در آن انزوایِ مشترک، حسِ واقعیِ با هم بودن را برای همیشه، ماندگار کنی.