هدایت شده از VeIvetRoses🕊
یه جایی از زندگی واقعا آدم تموم میشه یه جایی واقعا یه سری اتفاقا پیش میاد که ته میکشی دیگه نمیرسی، نمیتونی گاهی سکوت میکنی و قلبت خالیه گاهی انقدر گریه میکنی که تموم رمقی که داشتی ته میکشه گاهی انقدر دردت سنگینه نفس نمیکشی مات میمونی گاهی انقدر اشکات زیاده نبضت نمیزنه نفست میبره میفتی زمین گاهی انقدر سنگینی قلبت زیاده انگار تا سه بشمری تمومی گاهی انقدر فشار اشکات و قلبت زیاده نفس نمیکشی صدات در نمیاد از درد به قلبت چنگ میزنیو سکوت همه جارو میگیره با اشکایی که نمیدونن کجای زمین بیفتن تا جا برای بعدیاهم باشه گاهی تنتو نگاه میکنی میبینی جای دستاشون روته روی جسمت، روحت، قلبت. به خودت میای میبینی اسیری بین گلوله های اونا اسیری اگه حرفی بزنی بهت شلیک میکنن حتی اگه حرفت واسه دردت باشه.
اسیریو باید هرکار بهش میگن انجام بده... من و قلبم همیشه اسیر بودیم بابت هر کلمه از درد میفتادیم زمین و جون میدادیم اینایی که گفتم شکلی از مرگن یعنی میمیری نفست میره ولی بر میگردی با تموم زخمایی که داشتی و اشکایی که ریختی با تموم مردنات و دردات برمیگردی...
من با هر گلوله تا صبح به خودم میپیچم و اشکامو با شرمندگی به بالشتم میدم گاهیم زانو های که بغلشون کردم چون نمیتونم روی شونه های کسی اشکامو بریزم پس زانوهام باهام همدردی میکنن گاهی نه از کلمات از گلوله هایی بیصدا جون میدی مثل پروانه ای تو آسمون که یهو سقوط میکنه مثل گلی که بی خبر از همه چی بیدار میشه ولی یهو پژواک میشه....
#𝐿𝑜𝓃𝒶
هدایت شده از Happ?
قبل از طلوع خورشید چشمات طلوع
میکنند. در رویای من چشم باز میکنی
غروب خورشید، تو رو غم زده کرد
فرشته من و من آرزو میکردم
خورشید میبودم،
که حسرت بوسه کوتاهی از لب هات
نصیب من میشد.
حسرت داشتن دست هات تو دست هام
تو رویا هم اسیرمه.
در مه سوزان خورشید می آیی تنها در
آغوش من آرام میگیری، نکند
میدانی عاشقت هستم؟
هدایت شده از 𝖬𝗈𝗎𝗋𝗇𝗂𝖺 .
او اینجاست.
روبهرویم ایستاده، با آن چشمان بیانتهای سبز سرتاپایم را برانداز میکند و در آخر به چشمانم خیره میشود، نگاهش خالیست اما ردههایی از سرگرمی دیوانهوار در جنگل چشمانش دیده میشود، انگار برایش سرگرم کننده بود که اینبار فرار نکرده بودم.
سرش را کمی کج کرد و با صدایی که هرشب در کابوسهایم میشنیدم گفت : میخوای با اون اسلحه توی دستت چیکار کنی ؟
+ واضح نیست ؟
اخم کردم، صدایم به طرز فجیعی میلرزید. احمقانه بود. تاثیری که او هنوز روی من میگذاشت، احمقانه بود.
سرگرمی ِدرون چشمانش بیشتر شد.
- بزار حدس بزنم، میخوای من رو بکشی نه ؟ فکر کردی اینطوری تموم میشه ؟ فکر کردی اینطوری رها میشی ؟ نه عزیزم، اون آرامشی که تمام این سالها دنبالش بودی، اینطوری به دست نمیاد، قبولش کن، تو باختی. تو توی این بازی باختی.
اسلحه را بالا بردم و سمت آن سینهای که شرط میبندم قلبی نداشت گرفتم، دستم نمیلرزید، برعکس قلبم.
+ تو همهچیزو ازم گرفتی. همهچیزو. سالهاست که بعد رفتنت دنبال اون دختری بودم که تو توی وجودم کشتی، دنبال رویایی بودم که تو کشتیش، دنبال عشقی بودم که تو ازم دزدیدی، بعد حالا که اومدی و شدی کابوس شبهام، بهم میگی بازنده منم ؟ بازنده اصلی تو بودی. بازنده اصلی تو بودی که تنها کسی که واقعا دوستت داشت رو از دست دادی.
و بعد، ماشه را کشیدم.
در ذهنم، جنازهی او به روی زمین افتاد، خونی نریخت، چون او از قبل مرده بود، فقط سایهای از گذشته بود که هیچوقت رهایم نمیکرد.
اما حالا من آزاد بودم. آزاد.
هدایت شده از After us?
تقدیر، نیازی نداشت برای ماندگارت میانِ جانِ من، نشانی بگذارد. منِ بعد از تو، خودِ نشانیِ تو بودم؛ آینهای که تصویرِ رفتنت را در خود جا داده بود، و هر نفس، بازتابِ غیبتِ تو بود. با اینهمه، تو انگار که به این پژواکِ تنهایی قانع نبودی، چیزی دیگر کنارم نهادی. یادگاریای از جنسِ خودت؛ متمایز، خاص و بیواهمه. همچون نسیمی ناگهانی در سکوتِ یک بیشه. و این یادگار، رنگی بود؛ نه رنگِ دلخوشیهای زودگذر، نه رنگِ رویاهای دستیافتنی. رنگی که میانِ بودن و نبودن گیر کرده بود. رنگی که بعد از تمام شدنِ ما، آرامآرام در تار و پودِ وجودم تنید. خاکستری. خاکستریای که تا پیش از آن، تنها در پسِ پردهی چشمهای تو معنا داشت. آنجا که هیچ رنگِ دیگری جرأتِ ظهور نداشت؛ نه سرخِ عشق، نه آبیِ آسمان، نه سبزِ امید. فقط خاکستری بود، خاکستریِ ابهام، خاکستریِ انتظار، خاکستریِ پایان. در آن خاکستریِ عمیق، من غرق شدم. هر جا که نگاه میکردم، انگار چشمهای تو مرا مینگریستند؛ همانقدر جانباخته، همانقدر بیقرار. و همین جانباختگیِ نگاهت، باعث شد تا جانِ من به باختنِ تو، معنا بیابد. یادگاریِ تو، از همان آتشی بود که روزی، در دلِ تاریکِ من انداختی؛ همان آتشی که نه میسوزاند، و نه خاموش میشد. آتشی که قلبِ مرا، همچون نورِ ستارهای دور، روشن کرد؛ نوری در دلِ سیاهی، امیدی در پسِ یأس. درست بود که چشمانت خاکستری بودند، اما خودت، خودِ خودت، نور بودی. نوری که به زندگی جان میداد، و به جانِ ازدسترفته، امیدِ دوباره. چگونه ممکن است کسی همزمان باعثِ جوششِ حیات باشد و خود، منبعِ خاموشی؟ چگونه نگاهِ تاریک و پر حسرتش، میتواند تاریکیِ مرا هم به نور تبدیل کند؟ وجودِ تو، و عدمِ تعلقِ تو به من، مثل خارِ تیزی در جانم فرو میرفت. تکستارهی آسمانِ من، خورشیدِ همیشه دور از دسترسِ من، وقتی جلوی چشمم میایستاد، مرا ضعیفتر از همیشه میکرد. ضعیفتر از شمشیری شکسته در دستِ جنگجویی خسته. پس اسلحه اندوه را برداشتم. نه برای پایان دادن به زندگی، بلکه برای شروعِ دنیایی که تنها متعلق به ما باشد. جهانی که در آن، هیچ مانعی، و هیچ نبودنی میانِ ما حائل نشود. خواستم ماشه را بکشم، تا تو هم، در همان جهانِ غمِ من، برای همیشه بمانی. دنیا نباید مانعِ ما باشد؛ اما تو، خودت مانع بودی. مانعِ رسیدنِ من به تو، مانعِ ماندنِ تو در من. در آن لحظهی تاریک، فهمیدم که گاهی، برای نگه داشتنِ کسی که دوستش داری، باید او را در دنیایِ غمِ خودت، اسیر کنی. تا شاید، فقط شاید، در آن انزوایِ مشترک، حسِ واقعیِ با هم بودن را برای همیشه، ماندگار کنی.
هدایت شده از 𝖢𝖺𝖾𝗋𝗎𝗅
روزی که دل به او بستم ، نوری در وجودِ من روشن شد ، که باعث میشد سرتاسرِ روحِ من بدرخشد .
او در قلبِ من میتابید ، و وجودِ من را با زیباییِ خود پُر میکرد ؛ من عشقِ او را همچون طلوعی برای غروبِ زندگیام دیدم ، در زمانی که سیاهترین شبهایم طی میشد ، او برای من روز بود ، آفتابی ، پر از رنگ و زیبایی .
اما وقتی او را از دست دادم .. رو به سیاهی رفتم . و برای بارِ دیگر ، روزی برایم وجود نداشت ؛
شعلهی عشقِ او ، به ندرت در دلم خاموش نشد ، زیرا زمانی که از چشمِ من افتاد ، او را در درونم کُشتم ، من تفنگ را به سمتِ عزیزترین فردِ زندگیام گرفتم و دستهای سردم را ، که روزی با دستهای او گرم میشد ، روی ماشه گذاشتم ، و همه چیز را تمام کردم . اما باز هم او در قلبِ من میتابید ، زیرا اولین و تنها خورشیدِ من بود که شبهایم را تبدیل به روز کرد ، و با اینکه سعی کردم او را از دلم پاک کنم ، همچنان همانند نور ، میدرخشید .
هدایت شده از آخرینخاطره
باز هم توهم ! توهم است بودن تو در کنارم !
منکر اینکه رویایی است نیستم اما عذاب آور است برای قلب دلتنگم .
در نیزار غم ایستادهایم ؛ باز من ، باز تو ...
مرا بکش ! مرا از این درد رهایی ده
یکی از آن تیر هارا حرام مغز و منطق من کن که ناممکن بودن تورا بر سرم فریاد میکشند !
یک تیر حرام من و احساسات دردمندم که تورا خیال میکند و خیال میکند و خیال میکند بکن ؛ چرا که آنقدر خیال کرده که اکنون رو به رویم ایستادهایی
خونم را بر این زمین تاریک بریز که تشنه است .
تشنهی آخرین جرعهای که از من باقی مانده ؛
خونی که در رگهایم برای توست
اصلا هستی من برای توست
مرا از این درد رها کن که میخواهم برای آخرین بار تورا خیال کنم ،
تورا در آغوش بگیرم ،
تورا سیر تماشا کنم ؛
و میخواهم بمیرم .