eitaa logo
حریم پاکدامنی
606 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
110 فایل
آنچه درباره حجاب و عفاف باید بدانیم. محتوای تبیینی ویژه جهادگران تبیین. @a_f_133 سیاست، سخنواره، پاسخ به شبهات، ضرورت و فلسفه، دلایل عقلی، روانشناسی، اهمیت و... در قالبهای پرده نگار، موشن، کلیپ https://eitaa.com/Chastity/3191
مشاهده در ایتا
دانلود
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه ♦️قسمت اول : 🔹️یک دختر هنرمند بودم که درخیاطی، هنرهای دستی، نقاشی، شعر و نویسندگی
📌عطر حیات طیبه 🔻قسمت دوم : 🔹️ منزل خواهرم یک حیاط بزرگ مملو از مرکبات داشت. همه در حیاط نشسته بودند و زالزالک می‌خوردند. یکی از بچه‌ها هم مشغول آب‌پاشی حیاط بود. نوه‌ی خواهرم هم مشغول پولک‌زدن روی تور سبز برای عروسی برادرش بود. پسر خواهرم از بیرون آمد و با عجله گفت، بلند شوید و به جای امنی بروید. احتمال بمباران هست. من هم روی دیوار شوادون نشسته بودم. شوادون حدود ۴۰ – ۵۰ پله می‌خورد تا خواستم به خواهرزاده‌ام بگویم رادیو را روشن کن ببینیم چه می‌گوید، دیدم که در هوا معلق هستم! خیلی واضح ریزش ساختمان‌ها را می‌دیدم. یک لحظه ساختمان های اطراف خانه خواهرم را دیدم که عین فیلم‌ها، در حال آوار شدن روی هم هستند. سبک شده بودم. عین پر کاه، احساس بی وزنی می‌کردم. با همان سرعت که به هوا پرتاب شدم، به همان سرعت هم به طرف پایین سقوط کردم و با کمر، اول روی سکوی سیمانی پله شوادون افتادم و بعد تا انتهای شوادون از روی پله‌ها سقوط کردم. دختر خواهرم هم روی یکی از پله ها افتاده بود. بعد از این صحنه دیگر چیزی یادم نمانده.  چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم.  در آن حادثه دختر خواهرم ضربه‌مغزی شد و مادر و نوه‌‌ی خواهرم مجروح شدند. مرا به بیمارستان افشار دزفول و دختر خواهرم را به سردخانه انتقال دادند. البته حدس می زدند من نیز شهید شده باشم؛ ولی هنوز نیمه جانی داشتم. دختر خواهرم در سردخانه، علائم زنده بودن را نشان می‌دهد. به همین دلیل فوراً او را به بیمارستان انتقال می‌دهند و به درمانش مشغول می شوند... در بیمارستان، برای یک لحظه به هوش آمدم. ضربه به مخچه‌ام وارد شده بود. به همین دلیل چهره‌ها را نمی توانستم درست ببینم. از ناحیه ستون فقرات، کمر، دنده و قسمت‌های دیگر بدن هم مجروح شده بودم و با پرت شدن از بلندی بینی و پیشانی ام هم شکسته بود. یکی از دکترها متوجه حال من شد و به سراغم آمد. از من پرسید: «دخترم کجایت درد می کند؟» با ناله گفتم:« پا! پا ندارم؟!» دکتر دستش از بالای بازو تا کف پاهایم کشید، ولی من متوجه حرکت دست او روی پاهایم نمی شدم. دکتر، با خنده به من گفت: « دخترم! پا داری! مشکلی پیش آومده که خدا باید بهت رحم کنه!» در همان حال می شنیدم که به عده ای می گوید: «این دختر را به یک جایی برسونید!  خیلی جوونه! حیفه فلج بمونه!» مشکلم حاد بود. حرکتی نداشتم و بدنم واکنشی نشان نمی‌داد؛ بنابراین مرا به بیمارستان جندی‌شاپور اهواز منتقل کردند. برادر بزرگترم با من آمد. به محض انتقال من، رژیم بعثی باز هم  دزفول را هدف قرار داده بود و شمار زیادی از مردم بی دفاع شهید شده بودند. خانواده ی بقیه مجروحین هم آنجا بودند. صدای گریه و ضجه شان، مرا آزار می داد. انگار سرم توی یه قوطی بزرگ بود و با هر جیغ آن افراد، ضربه شدیدی به آن می زدند. من، با این صداها، دچار تشنج شدید می شدم. بدنم یکپارچه کبود شده بود و جای زخم ها رفته رفته به حالت عفونی و له شدگی تبدیل می شدند. دست چپ و دنده ام نیز آسیب دیده بود. چشم هایم به شدت می سوخت و چهره ها را کج و معوج می دیدم.   ادامه دارد . . . 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه 🔻قسمت دوم : 🔹️ منزل خواهرم یک حیاط بزرگ مملو از مرکبات داشت. همه در حیاط نشسته بودن
📌عطر حیات طیبه قسمت سوم : به‌خاطر همان بی‌حرکتی، همان شب دچار زخم بستر شدم. زمانی‌که خواستند مرا جابه‌جا کنند، برادرم دستش را که زیر کمرم برد، یک تکه لخته گوشت کبود از زیر کمرم بیرون آورد. دقیقاً مثل گوشت‌ چرخ‌شده از زیر بدنم خارج کردند. کادر بیمارستان با دیدن وضعیتم به برادرم گفت، مداوای ایشان کار ما نیست؛ ضمن اینکه احتمال بمباران هم هست. این شد که بعد از دو شب بستری در بیمارستان اهواز، به‌ناچار با داشتن زخم بستر و شکنجه‌هایی که از درد می‌کشیدم؛ تصمیم گرفتند مرا به تهران منتقل کنند. مرا شبانه به تهران اعزام کردند، اما گویا هوای تهران مساعد نبوده و هواپیما به سمت مشهد می رود. در حالی که تمام خانواده، به گمان اینکه مرا به تهران می برند، با هر وسیله ای که دستشان می آید، به سمت تهران حرکت می کنند. به مشهد رسیدیم. قرار بود تا مساعد شدن هوا آنجا بمانیم و دوباره به سمت تهران پرواز کنیم. یک پزشک بالای سرم آمد. نمی دانم چه تقدیری بود که دستور داد مرا به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل کنند، اما بقیه مجروحین را دوباره برگرداندند تهران. من این را طلبیدن امام رضا(ع) دانستم. پزشکان بعد از معاینه می گفتند نخاع من آسیب دیده و در حال قطع شدن است. به همین دلیل، اصلاً مرا تکان نمی دادند و مرا با همان برانکاردی که رویش خوابیده بودم، روی تخت بیمارستان گذاشتند. از بین پزشکان ، پرفسور بنایی، دکتر افضلی (متخصص ستون فقرات) و دکتر رحیمی را به یاد دارم و البته خانمی بود از بنیاد شهید به اسم خانم حسینی که مرتب به من سر می زد و از بس مهربان بود، «مادر حسینی» صداش می زدیم. حدود چهارماه مشهد بستری بودم. اواخر مهر تا ۲۰ بهمن. وضعیت زخم بستر باعث شد که پزشکان از رسیدگی به وضع کمرم غافل شوند و همه‌ی توجه‌ها به زخم بستر و دو پاشنه‌ی پاهایم که از شدت ضرب‌دیدگی کاملاً سیاه شده بودند، باشد. زخم دو پاشنه‌ی پاهایم طوری بود که دایم آنها را تراش می‌دادند، درست مانند مداد‌تراش که مداد را بتراشد. پرستار مخصوصی می‌آمد پاشنه‌ی پاهایم را با دستگاه می‌تراشید بعد پنبه داخل آن قرار می‌داد و پانسمان می‌کرد. با همه‌ی دردهایی که می‌کشیدم، اما خیلی شوخ‌طبع بودم. اصلاً به درد و این حوادث توجه نمی‌کردم. پیش از مجروحیتم تازه آزمون رانندگی قبول شده بودم و ماشین پیکان ثبت‌نام کرده بودم. روزی دکتری بالای سرم آمد و پرسید: دخترم چه شده؟ گفتم: «پا ندارم! حالا که برای پیکان اسمم درنیامد؛ فردا حتماً به من ویلچر می‌دهند!» دکتر زد زیر خنده. روحیه ام خوب بود. در کنار این روحیه‌ی شکست‌ناپذیر، اما عمل کمر را هم در پیش داشتم و باید پیوند‌ زده می‌شد. گندیدگی زخم بسترم به همراه تراشیدن و پانسمان دو پایم و دنده‌ام که فرو‌رفته بود و حتی نمی‌توانستند اکسیژن وصل کنند، برخی از مشکلات من بود. یعنی همه‌جوره در محاصره‌ی دردها بودم. روی همان برانکارد تخته‌ای و یک بالش گل‌دار که از بیمارستان افشار دزفول، مرا حرکت داده بودند، این‌همه مدت را بی‌حرکت مانده بودم. پزشکان ترس این را داشتند که با جابه‌جایی، نخاعم قطع شود. ادامه دارد . . . 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسئله حجاب دیگه حل شدنی نیست!!! ♨️ شاید خیلی‌هامون این روزها با خودمون می‌گیم👇👇 ❌ مسئله حجاب دیگه حل شدنی نیست. ما اروپا شدیم، ترکیه شدیم، خدا به داد بچه‌هامون برسه، جوونامون دارن از دست میرن... اما این نکته کلیدی می‌تونه ورق رو به نفع ما برگردونه...👌 🔰 برشی از سخنرانی 🔸 دریافت نسخه با کیفیت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وصیت نامه شهیده فاطمه‌سادات ساداتی دختر ۱۰ ساله شهید ساداتی دانشمند هسته‌ای این وصیت نامه برای سال ۱۴۰۳ ، یعنی فاطمه فقط ۹ سالش بوده 🥲 من تا وقتی زنده هستم چادر خود را روی زمین نمی‌اندازم و تا آخر عمرم چادرم روی سرم هست، من به حضرت فاطمه قول دادم که همیشه چادر روی سرم باشد و اگر او روی زمین افتاد مرا حلال کند، چادر، مثل تفنگ میماند که همیشه با خود همراه دارم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*‌ساده ترین تعریف سواد رسانه‌ای:* *يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‌ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ.* *اى كسانى‌ كه ايمان آورده‌ايد، اگر فاسقى براى شما خبرى آورد ...، تحقيق كنيد، مبادا از روی نادانی (زودباورى و شتاب‌زدگى تصميم بگيريد و) به گروهى آسيب برسانيد، سپس از كرده‌ى خود پشيمان شويد!* قرآن کریم سوره حجرات 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت سوم : به‌خاطر همان بی‌حرکتی، همان شب دچار زخم بستر شدم. زمانی‌که خواستند مرا
📌عطر حیات طیبه قسمت چهارم : برادرم که در ارتش خدمت می‌کرد؛ مادرم را زیر نظر بیمارستان ارتش بستری و درمان می‌کرد، وقتی ایشان کمی بهبود پیدا کرد، به همراه خواهرم، بعد از دو ماه به دنبال من به مشهد آمدند. بعد از دو ماه که از بستری شدنم گذشت، مادرم بالای سرم آمد. او با چشم گریان کف پاهایم را می بوسید و به زبان دزفولی می گفت: « دا، چه وَرِت کوردِن؟ ( مادر با تو چه کردند؟)» در این مدت، زخم هایم به شدت عفونی شد. پاشنه پاهایم وحشتناک شده بود. زخم آن را تراشیدند. از بس درد داشتم، خواب نداشتم. گاهی به زور مرفین چند ساعتی پلک هایم روی هم می افتاد. « مادرحسینی» از بنیاد شهید به ما سرمی‌زد و بسیار به من محبت می‌کرد. او دایم مرا دلداری می‌داد که اصلاً غصه نخور؛ زود خوب و چابک می‌شوی. گفتم مادر! خیلی درد دارم و اذیت می‌شوم. هم کمر و هم پاهایم به شدت درد می‌کند. نفس هم که می‌خواستم بکشم دست و پا می‌زدم. انگشتانم هم جانی نداشت که بتوانم بدنم را به وسیله آنها حرکت بدهم. یعنی سمت چپ بدنم از کار‌ افتاده بود. شده بودم یک آدم دو رنگ! طرفی که آسیب دیده بود، کاملاً تیره شده بود و طرف دیگرم روشن. مادرم به‌خنده می‌گفت؛ تو که دختر دو رنگی نبودی! برادرم. خیلی در حقم خوبی کرد. او تا پاسی از شب در بیمارستان می ماند و به کارهای من رسیدگی می کرد. عین یک پرستار از من مراقبت می کرد و لباس ها و ملافه هایم را عوض می کرد. در مشهد یک آشنایی داشتیم که برادرم، آخر شب به خانه شان می رفت. او هر روز که می آمد، می گفت:  « طیبه! همین که از در بیمارستان می رم بیرون، صدای ناله هات تو گوشمه! حس می کنم داری منو صدا می زنی و ازم می خوای پیشت بمونم! من شبا تا صبح با کابوس و وحشت درگیرم! وقتی من بیمارستان نیستم تو چیکار می کنی؟!» مسئله‌ی عمل کمرم که مطرح شد، قرار شد قسمتی از گوشت دست و پا و قسمت‌های دیگر بدنم را برای پیوند پشت کمرم استفاده کنند. پرستار آمد لباس‌هایم را بیرون آورد. تمام بدنم را تمیزکرد و با گاز و باند، تمام بدنم را باندپیچی کرد. خاطرم هست به شدت و طولانی گریه کردم و گفتم : « من هیچ‌وقت جلوی مادرم لباس‌هایم را درنیاورده بودم! شرم دارم که جلوی شما این‌گونه باشم و حالا می‌خواهید مرا با این وضعیت زیر دست یک نامحرم بفرستید؟!» دنیا در نظرم سیاه شده بود. به جدم قسم، از زمانی که خودم را شناختم، از بس حجب و حیا داشتم، هیچ وقت مادرم بدن مرا ندیده بود. با دلی شکسته و چشمی گریان مشغول راز و نیاز با خدا شدم. حال عجیبی داشتم. به خدا می گفتم: «خدایا! چطور من به این وضع افتادم؟ چطور راضی شدی؟» ادامه دارد . . .  🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا