تار و پود
تو یک کلمه بگم اون #توحید که وقتی «لا اله الا الله» گفتی اقرار کردی که قبولش داری یا حداقل میخوای د
وما يعلم جنود ربك إلا هو...
#تار_و_پود
قسمت هشتاد و هفتم
حسنیٰ:
در خانه که باز میشود، مامان و بابا که جلوی در ظاهر میشوند، احساس میکنم دیگر هر چه غم در جهان بوده تمام شده. این هفته، قرار است فقط شادی در جهان باشد. شادی عقد مسعود.
آنقدر دلم برایشان تنگ است؛ که نمیتوانم صبر کنم و نوبتی بغلشان کنم. هر دو را همزمان در آغوش میگیرم. نمیدانم چقدر این آغوش طول میکشد. نمیتوانم از شوق دوباره دیدنشان بعد از مدتها، اشک نریزم.
آخر سر، بالأخره این آغوش متوقف میشود؛ چون پای بابا به چادرم گیر میکند و از سرم کشیده میشود. با اشک و خنده، از آغوششان بیرون میآیم و دنبال بقیه میگردم:
- پس کو زهرا؟ کو مسعود؟
بابا میخندد:
+ مثل این که یادت رفته زهرا خیلی وقته سر خونه زندگی خودشه! مسعود هم مدرسه ست.
بابا، زینب و عباس را، که پشت سرم از در وارد شده اند، همزمان بغل میگیرد و بلند میکند. مامان هم، محسن را در آغوش میگیرد. واقعا یادم رفته بود که آخرین بار برای عروسی زهرا آمده ام ایران، و دفعهی بعد که بیایم، زهرا در این خانه نخواهد بود. با خنده رو به بابا میگویم:
- ولی این طلبه بودن هم چیز جالبیه ها. فرقی نمیکنه ده سالتون باشه یا چهل سال. هنوزم اسم جایی که توش درس میخونین، مدرسه ست!
بابا در حالی که دارد برای زینب و عباس در آغوشش، شکلک در میآورد، میگوید:
+ خوبه دیگه. من المهد الى اللحد، بچه مدرسه ای هستیم!
محسن، از آغوش مامان بیرون میآید و میرود سمت بابا. بابا بچهها را میبوسد و آرام زمین میگذارد، و بعد، محسن را در آغوش میگیرد:
+ خیلی خوش اومدی، داماد ارشد خانواده.
مامان، مینشیند و نوه هایش را بغل میگیرد، و به نوبت، آنها را میبوسد. بابا، محسن را رها میکند و اشاره میکند:
+ چرا دم در وایسادین؟ بفرمایید داخل. بریم داخل.
خودم را روی مبل رها میکنم و نفس عمیقی میکشم. نفس عمیقی از هوای خانه. از هوای مامان و بابا. محسن هم چمدان را گوشه ای از هال میگذارد و کنارم مینشیند. زینب و عباس، مثل سعی صفا و مروه، بین پدربزرگ و مادربزرگشان در حال جا به جایی اند.
خوشحالم که غریبی نمیکنند. نگران بودم بعد از اینهمه مدت، که نزدیک ترین ارتباطمان، تماس تصویری شده بود، غریبی کنند و فاصله بگیرند؛ ولی بیشتر مشتاق و دلتنگ به نظر میرسند.
از مامان میپرسم:
- چه خبر از خودتون؟ از بقیه؟ چیکارا میکنین؟
قیافه اش طوری میشود که انگار منتظر همین سؤال بوده؛ تا همه چیز را یکجا بگوید. بابا که این قیافهی مامان را میبیند، از به این زودی ها بلند شدنش ناامید میشود و خودش میرود پای سماور؛ که برایمان چای بریزد.
در همین لحظه، به مامان هم گوش میدهم:
× آره دیگه زهرا بچم، انقد زحمت کشید برا سر و سامون گرفتن مسعود. عصای دستم بود واقعا. خدا خیرش بده.
اخلاق مامان را خوب میشناسم. اینجور وقت ها، حتی دنبال بازخورد گرفتن از کسی هم نیست. فقط میخواهد حرف هایش را بزند و همه شان را کامل کامل بگوید.
چای داغ را جلوی رویم میگذارم و به بخاری از سرش بلند میشود، خیره میشوم. این بخار، بوی خانه میدهد. بوی زندگی. به ادامهی حرف های مامان گوش میدهم:
× سعید هم این وسط کارای بی عقلانه میکنه. آخه کی دم عقد داداشش میره خودشو کچل میکنه؟ زشت نیست برادر داماد با کلاه بیاد؟ پسرای من چرا هیچوقت موقعیت شناس نمیشن، خدا عالمه!
محسن به سرفه میافتد. نگاهش میکنم. چای را داغ داغ به لب برده. معلوم نیست حواسش کجاست. با عجله میکوبم پشت کمرش. سرفهی کوتاه دیگری میکند و میگوید:
• خوبم! خوبم، نزن!
مامان همانطور ادامه میدهد:
× آره دیگه. خلاصه عصری میخوایم بریم برا عروس چادر بخریم. به موقع اومدی. تو پارچه شناسیت خوبه. سلیقه ت هم بیشتر به جوونا میخوره. تو انتخاب کنی بیشتر میپسنده.
اسم چادر را که میآورد، تازه یادم میافتد با چادر نشسته ام توی خانه. بلند میشوم و چادر و روسری ام را در میآورم. مرتب تا میکنم و میگذارمشان روی چمدان؛ که بعد از چای خوردن، بروم و یک جا جایشان بدهم. رو میکنم به مامان:
- خیلی فکر خوبیه. حتی دلم برا با هم پارچه فروشی رفتن هم تنگ شده! اونم برا چادر عروس، دیگه از همه چی بهتر!
ادامه دارد…
#تار_و_پود
قسمت هشتاد و هشتم
نرگس:
نمیدانم چند دقیقه است که اینجا نشسته ایم و دارم با لبهی چادرم بازی میکنم. نگاهی به ساعت میکنم. هنوز بیست دقیقه ای تا نوبتمان مانده. آنقدر نگران دیر شدن بودیم؛ که خیلی زودتر از نوبتمان آمده ایم. آخرین زیارت مجردی ام را هم انجام دادم؛ اما جوشش دلم نیفتاد.
یک جفت کفش را میبینم که رو به رویم میایستند. سر بالا میآورم. زهراست:
+ میشه من و مسعود هم اینجا بشینیم؟
سر تکان میدهم که عیبی ندارد. آقای عظیمی، با کمی فاصله، کنارم مینشیند. زیر چشمی به عبایش نگاه میکنم. تقریبا با چادرم همرنگ شده. کرم رنگ است. زهرا اما، نمینشیند. رو به رویمان میایستد و میگوید:
+ میخوام یه چیزی رو به هر دوتاتون بگم. خواستم بعد از عقد بگم؛ اما گفتم بعدش دیگه مزاحمتون نشم بهتره. همین الآن میگم.
سر بالا نمیآورم. همانطور به کفش های بندی سیاه رنگش خیره میشوم. حتی امروز هم کفش بندی پوشیده. البته فرقی هم نمیکند. اتاق عقد است. تالار عروسی که نیست. ادامه میدهد:
+ از امروز به بعد، دیگه قراره شما دو نفر، نزدیک ترین آدم همدیگه بشین. کنار هم زندگی کنین، کنار هم رشد کنین، و کنار هم با مشکلات زیادی هم مواجه بشین. چون هیچ زندگی ای بی مشکل نمیمونه.
دوباره با لبهی چادرم بازی میکنم. مشکلات. مشکلاتی که نمیدانم قرار است با حضور غیر منتظره شان، چه بلایی سر زندگی ام بیاورند. گوشه ای از چادر را، در دست چپم مشت میکنم؛ و به ادامهی حرف هایش گوش میدهم:
+ نمیخوام از مشکلات بترسونمتون. ولی واقعیته. مشکل همیشه هست. نرگس چند وقت پیش بهم گفت من از این زندگی، همسنگر میخوام. درسته؟
سر تکان میدهم. آن روزی که توی بیابان عراق نشسته بودیم و حرف میزدیم، این را هم به او گفته بودم؛ که نمیدانم برادرت میتواند همسنگر باشد برایم، یا نه. میگوید:
+ سعی کنین همین جمله رو تا ابد یادتون بمونه. که تو مشکلات زندگی هم، همسنگر همدیگه اید. توی اختلافات هم همینطور. یادتون باشه، تو هر مشکل و اختلافی، با همسنگر خودتون نجنگید. همسنگر خودتونو دشمن حساب نکنید. با هم دنبال راه حل هر مشکلی که سر راهتون میاد بگردید و با همکاری هم حلشون کنید.
نمیدانم از اضطراب است، یا تابش خورشید امروز، واقعا همینقدر شدید است. گرمایش دارد آزار دهنده میشود. کفش های زهرا، میچرخند به سمت دیگری. این یعنی میخواهد برود. اضافه میکند:
+ فقط خواستم همینارو امروز بهتون بگم. دیگه کم کم داره نوبتمون میشه. روش فکر کنید. فعلا.
جمله اش که تمام میشود، با عجله میرود سمت مادرش. اهمیتی نمیدهم که برای چه. کارهای زیادی برای انجام دادن هست. آقای عظیمی هم، حرفی نمیزند. همانطور در سکوت کنارم نشسته. زهرا، واقعا عاقل است. اما اوایل، از همین عاقل بودنش میترسیدم.
فادیا موقعی که میخواست همه چیز را یکجا یادم ندهد، چه میگفت؟ overtrainشدن. میگفت هوش مصنوعی را اگر زیادی با انواع مثال ها آموزش بدهی، به جای آن که یاد بگیرد جواب جدید پیدا کند، یاد میگیرد جواب های تو را تکرار کند. و آموزش آدم ها هم فرق زیادی با هوش مصنوعی ندارد. نباید راه خلاقیت را با آموزش بیش از حد، بست.
من هم اول اول، زهرا را که شناختم، میترسیدم آقای عظیمی، توسط خواهرش همینطور شده باشد. آنقدر از او راهنمایی گرفته باشد؛ که مستقل فکر کردن و مستقل تصمیم گرفتن را یاد نگرفته باشد. شبیه او بودن را یاد گرفته باشد.
سرم را کمی میچرخانم و به تکان تکان های منظم پاهای آقای عظیمی نگاه میکنم. او هم مثل من، مضطرب است. امروز قرار است مهم ترین مرحلهی زندگیمان را با هم طی کنیم. غریبه برویم داخل یک اتاق، و خانواده برگردیم.
انگار آسمان صدای گلایه ام از خورشید را شنیده. شدت تابش خورشید کم میشود. سرم را بالا میآورم. ابر است. هوا ابری شده. این سایه انداختن ابر را باید به فال نیک بگیرم یا بد؟ اصلا چرا باید یک ابر را به فال خاصی بگیرم؟
چند ثانیه بعد، قطره نم کوچکی را میبینم که روی کفشم سقوط کرده. دستم را از زیر چادر بیرون میآورم و رو به آسمان میگیرم. چند ثانیه ای طول میکشد تا قطرهی بعدی رویش بیفتد. بارانی نم نم و آرام است.
صدای بابا، تمرکزم را از باران بر میدارد:
+ نرگس! آقا مسعود! پاشید. پاشید بیاید نوبتمون شده. پاشید.
آقای عظیمی، زودتر از من، بلند میشود. من هم یاعلی آرامی زیر لب میگویم و بلند میشوم. این چند قدم تا اتاق عقد را، سرنوشت ساز ترین قدم های زندگی ام میبینم. قدم هایی که امیدوارم در آینده، با شوق و عشق یادشان کنم، نه با پشیمانی و حسرت.
نمیدانم چقدر طول میکشد تا به در اتاق برسم، و چقدر طول میکشد تا روی آن صندلی پر ماجرا بنشینم. یعنی این صندلی تا به حال چند زوج را دیده؟ چند سرنوشت متفاوت را گره زده؟ چقدر موفق بوده اند؟ نمیدانم. قرآن را باز میکنم و تا اتمام خطبه، یاسین میخوانم.
ادامه دارد…