eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خدمت شما فادیا به عنوان مأمور و از طرف ایران نرفته البته خانمی که مأمور رسمی ایران محسوب می‌شه توی این داستان، معصومه هست فادیا کلا نیروی رسمی جایی نیست و یه شبکه ساز غیر رسمیه که با همه جا همکاری می‌کنه هر زمانی لازم باشه و در مورد جواب سوالتون، درون ارتش تا جایی که می‌دونم خانم نداریم سپاه داخل یه سری بخش ها نیروی خانم داره وزارت هم که خیلی عادی نیروی خانم داره و باهاشون سر می‌کنه
کاش...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتاد و ششم سعید: نفس راحت واقعی را، نه بعد از دیدن محسن، نه بعد از خروج از مرز اردن، نه بعد از ورود به مرز لبنان؛ که موقع دیدن حاج حسین می‌کشم. لحظه ای که در باز می‌شود و آغوش باز حاج حسین به استقبالم می‌آید، تازه می‌توانم قبول کنم که رسیده ام، و همه چیز تمام شده. حاج حسین، محسن را هم پس از من در آغوش می‌گیرد. این بار، آغوشش چند ثانیه ای طولانی تر می‌شود، و محکم تر. انگار دارد وجود پسرش را، با تمام توانش، بو می‌کشد. به فادیا هم سلام گرمی می‌کند، و بعد، به هر سه مان اشاره می‌کند که برویم سمت اتاق کوچک انتهایی. این، یعنی گزارش فوری از همه چیز می‌خواهد. نمی‌دانم چطور نگاهش کرده ام؛ که خودش متوجه اوضاع خرابم می‌شود: + إنت بس قول الشي اللي هالإتنين ما بيعرفوه (تو فقط چیزی رو بگو که این دو نفر نمی‌دونن) می‌رویم داخل اتاق و می‌نشینیم. پس از گزارشی که از کارهایمان در فلسطین می‌گیرد، بر می‌گردد سراغ بحث مرز و این که دقیقا چه اتفاقی آن‌جا افتاد. بعد از تعریف هر چه می‌دانیم، می‌پرسم: - خبر دارید جواد چی شد؟ ما نتونستیم بفهمیم. فقط یه جوری از اون‌جا زدیم بیرون. مکث کوتاهی می‌کند و سر پایین می‌اندازد: + استشهد (شهید شد) نمی‌دانم چرا او برای این خبر سر پایین می‌اندازد. جواد به او نزدیک تر بوده تا ما. ما باید جلوی او سر پایین بیاندازیم که بدون جواد برگشته ایم و نتوانستیم برش گردانیم. فادیا، از اعماق کوله پشتی اش، دو پرچم را بیرون می‌کشد و می‌گذارد جلوی حاج حسین. حاج حسین، پرسش‌گر نگاه می‌کند. فادیا با مکث و دزدیدن نگاه از او، می‌گوید: × هالأعلام… جابن جواد… كرمال حسن… ليتبرّكو بالأقصى. كانو أمانة بإيدي (این پرچم هارو… جواد آورده بود… به خاطر حسن… که تو اقصی تبرک کنه. دستم امانت بودن) تازه پرچم های جواد را به خاطر می‌آورم. اتفاقات آن روز، آن‌قدر پشت سر هم اتفاق افتادند و مهلت بهمان ندادند؛ که اصلا پرچم ها، نماز جواد، و حتی خود مسجد را، تقریبا فراموش کرده بودم. چشم های حاج حسین سرخ می‌شود. از بین دو پرچم، پرچم ایران را بر می‌دارد، روی صورتش می‌گذارد، و بو می‌کشد. کمی بعد، از لرزش شانه هایش، می‌فهمم که گریه می‌کند. چند ثانیه ای همین‌طور بی صدا گریه می‌کند. بعد، پرچم را پایین می‌آورد و به پرچم حزب اللهی که رو به رویش است، نگاه می‌کند. شبیه یک گنجینه، نوازشش می‌کند و رو می‌کند به فادیا: + خلّي هيدي إلك. ذكرى… (اینو برا خودت نگه دار. یادگاری…) بعد، آرام بغضش را می‌خورد و اشک هایش را جمع می‌کند. پرچم ایران باقی مانده از جواد را، که هنوز در دستش است، در آغوش می‌گیرد، و رو به من، می‌پرسد: + چیز غریب، غیر از هر چی تا حالا گفتی، چیز دیگه نبود؟ چشمم را لحظه ای با تردید، بین فادیا و حاج حسین می‌چرخانم. این مربوط به شبکه‌ی اردن فادیاست و ربطی به حاج حسین ندارد؛ اما باز هم، احساس می‌کنم اگر بگویم بهتر است: - چرا… هر دویشان در حالتی اند، که معلوم است به زور جلوی اشکشان را گرفته اند. نگاهم را روی حاج حسین ثابت می‌کنم و ادامه می‌دهم: - دکتر! دکتر جز این که تو اتاقش قاب عکس از آقا داشت، لحظه‌ی آخر هم یه چیز عجیبی بهم گفت. که اون لحظه واقعا نگرانم کرد. هر دو، منتظر نگاهم می‌کنند. لحظه ای چشم می‌بندم و تمرکز می‌کنم. بعد، عین جمله اش را، دقیقا با همان لحن خودش، تکرار می‌کنم: - الله يحفظكم بالطريق، ويكون معكم… يا جنود خامنئي! (خدا حافظتون باشه توی راه، و همراهتون باشه… ای سربازان خامنه ای!) پلک باز می‌کنم و دوباره چشم می‌چرخانم بین حاج حسین و فادیا. چشم های فادیا لحظه ای نگران می‌شوند. البته نسبت به آدمی مثل او، باید بگویم: اجازه می‌دهد چشم هایش نگران شوند. حاج حسین اما، لبخند می‌زند. از لبخندش تعجب می‌کنم و مشکوک می‌پرسم: - شما چیزی در مورد دکتر می‌دونید؟! من واقعا مطمئن نیستم که از کجا خبردار شده در این مورد. سری به چپ و راست تکان می‌دهد که نه. بعد، با همان لبخندی که با باقی مانده‌ی اشک توی چشم هایش تضاد دارد، نگاهی به سقف می‌کند و بعد، نگاه دوباره ای به من: + وما يعلم جنود ربك إلا هو¹! (و کسی جز پرودگار و صاحب اختیار تو، لشکریان او را نمی‌شناسد) ————— ۱. سوره مدثر، آیه ۳۱ ادامه دارد…
هدایت شده از روزمَرْگی!
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو یک کلمه بگم اون که وقتی «لا اله الا الله» گفتی اقرار کردی که قبولش داری یا حداقل می‌خوای داشته باشی، معنیش اینه. این شکلیه. اگه این تفکرو نداری باید خود توحیدتو از اول اصلاح کنی نه فقط مسلمون بودن و شیعه بودنتو. البته این سخنرانی رو قبلا بدون ترجمه گذاشته بودم https://eitaa.com/roozhayeman/2636 الان ترجمه شده گذاشتم👩🏻‍🦯
حاج حسین عشق روزگاره:)))
بله:)))💔
امن و امان که چه عرض کنم با چیزایی که گذروندن ولی آره بالاخره رسیدن...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتاد و هفتم حسنیٰ: در خانه که باز می‌شود، مامان و بابا که جلوی در ظاهر می‌شوند، احساس می‌کنم دیگر هر چه غم در جهان بوده تمام شده. این هفته، قرار است فقط شادی در جهان باشد. شادی عقد مسعود. آن‌قدر دلم برایشان تنگ است؛ که نمی‌توانم صبر کنم و نوبتی بغلشان کنم. هر دو را همزمان در آغوش می‌گیرم. نمی‌دانم چقدر این آغوش طول می‌کشد. نمی‌توانم از شوق دوباره دیدنشان بعد از مدت‌ها، اشک نریزم. آخر سر، بالأخره این آغوش متوقف می‌شود؛ چون پای بابا به چادرم گیر می‌کند و از سرم کشیده می‌شود. با اشک و خنده، از آغوششان بیرون می‌آیم و دنبال بقیه می‌گردم: - پس کو زهرا؟ کو مسعود؟ بابا می‌خندد: + مثل این که یادت رفته زهرا خیلی وقته سر خونه زندگی خودشه! مسعود هم مدرسه ست. بابا، زینب و عباس را، که پشت سرم از در وارد شده اند، همزمان بغل می‌گیرد و بلند می‌کند. مامان هم، محسن را در آغوش می‌گیرد. واقعا یادم رفته بود که آخرین بار برای عروسی زهرا آمده ام ایران، و دفعه‌ی بعد که بیایم، زهرا در این خانه نخواهد بود. با خنده رو به بابا می‌گویم: - ولی این طلبه بودن هم چیز جالبیه ها. فرقی نمی‌کنه ده سالتون باشه یا چهل سال. هنوزم اسم جایی که توش درس می‌خونین، مدرسه ست! بابا در حالی که دارد برای زینب و عباس در آغوشش، شکلک در می‌آورد، می‌گوید: + خوبه دیگه. من المهد الى اللحد، بچه مدرسه ای هستیم! محسن، از آغوش مامان بیرون می‌آید و می‌رود سمت بابا. بابا بچه‌ها را می‌بوسد و آرام زمین می‌گذارد، و بعد، محسن را در آغوش می‌گیرد: + خیلی خوش اومدی، داماد ارشد خانواده. مامان، می‌نشیند و نوه هایش را بغل می‌گیرد، و به نوبت، آن‌ها را می‌بوسد. بابا، محسن را رها می‌کند و اشاره می‌کند: + چرا دم در وایسادین؟ بفرمایید داخل. بریم داخل. خودم را روی مبل رها می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. نفس عمیقی از هوای خانه. از هوای مامان و بابا. محسن هم چمدان را گوشه ای از هال می‌گذارد و کنارم می‌نشیند. زینب و عباس، مثل سعی صفا و مروه، بین پدربزرگ و مادربزرگشان در حال جا به جایی اند. خوشحالم که غریبی نمی‌کنند. نگران بودم بعد از این‌همه مدت، که نزدیک ترین ارتباطمان، تماس تصویری شده بود، غریبی کنند و فاصله بگیرند؛ ولی بیشتر مشتاق و دلتنگ به نظر می‌رسند. از مامان می‌پرسم: - چه خبر از خودتون؟ از بقیه؟ چیکارا می‌کنین؟ قیافه اش طوری می‌شود که انگار منتظر همین سؤال بوده؛ تا همه چیز را یک‌جا بگوید. بابا که این قیافه‌ی مامان را می‌بیند، از به این زودی ها بلند شدنش ناامید می‌شود و خودش می‌رود پای سماور؛ که برایمان چای بریزد. در همین لحظه، به مامان هم گوش می‌دهم: × آره دیگه زهرا بچم، انقد زحمت کشید برا سر و سامون گرفتن مسعود. عصای دستم بود واقعا. خدا خیرش بده. اخلاق مامان را خوب می‌شناسم. این‌جور وقت ها، حتی دنبال بازخورد گرفتن از کسی هم نیست. فقط می‌خواهد حرف هایش را بزند و همه شان را کامل کامل بگوید. چای داغ را جلوی رویم می‌گذارم و به بخاری از سرش بلند می‌شود، خیره می‌شوم. این بخار، بوی خانه می‌دهد. بوی زندگی. به ادامه‌ی حرف های مامان گوش می‌دهم: × سعید هم این وسط کارای بی عقلانه می‌کنه. آخه کی دم عقد داداشش می‌ره خودشو کچل می‌کنه؟ زشت نیست برادر داماد با کلاه بیاد؟ پسرای من چرا هیچ‌وقت موقعیت شناس نمی‌شن، خدا عالمه! محسن به سرفه می‌افتد. نگاهش می‌کنم. چای را داغ داغ به لب برده. معلوم نیست حواسش کجاست. با عجله می‌کوبم پشت کمرش. سرفه‌ی کوتاه دیگری می‌کند و می‌گوید: • خوبم! خوبم، نزن! مامان همان‌طور ادامه می‌دهد: × آره دیگه. خلاصه عصری می‌خوایم بریم برا عروس چادر بخریم. به موقع اومدی. تو پارچه شناسیت خوبه. سلیقه ت هم بیشتر به جوونا می‌خوره. تو انتخاب کنی بیشتر می‌پسنده. اسم چادر را که می‌آورد، تازه یادم می‌افتد با چادر نشسته ام توی خانه. بلند می‌شوم و چادر و روسری ام را در می‌آورم. مرتب تا می‌کنم و می‌گذارمشان روی چمدان؛ که بعد از چای خوردن، بروم و یک جا جایشان بدهم. رو می‌کنم به مامان: - خیلی فکر خوبیه. حتی دلم برا با هم پارچه فروشی رفتن هم تنگ شده! اونم برا چادر عروس، دیگه از همه چی بهتر! ادامه دارد…
خبر نداره دیگه...