#تار_و_پود
قسمت هشتاد و پنجم
معصومه:
دوباره بی اختیار و خودکار، چشمم باز میشود و نگاهش میکنم. بیدار نشده. نالهی کوتاهی توی خواب بوده. چشمم را میبندم؛ که دوباره بخوابم. تا میخواهم خواب بروم، صدای گریه اش بلند میشود. این یکی، گریهی واقعی ست. بیدار شده.
بی انرژی نگاهش میکنم:
- چیه مامان؟ چرا درست نمیخوابی تو آخه؟
گرسنه است. این را نمیدانم از کدام مسیر تحلیل و محاسبه میفهمم. مغزم دیگر خودکار نتیجه گیری میکند. میتوانم شغل جدیدی برای خودم انتخاب کنم: مترجمی زبان نوزاد! کنارم میخوابانمش و دکمه های بالای لباسم را باز میکنم.
مشغول خوردن که میشود، نگاهی به موبایلم میکنم. ساعت ده و ربع شب است. نظم خواب و بیداری ام، به لطف رقیه، و به لطف نبودن سعید، انقدر به هم ریخته؛ که این ساعت از خواب بیدار شدنم هم، عجیب نیست.
با همان چشم های نیمه باز، پیامی از زهرا را روی صفحه میبینم. موهایم را کمی از جلوی چشمم کنار میزنم؛ تا بتوانم پیامش را بخوانم:
+ سلام زنداداش. خوبی؟ رقیه جون خوبه؟ میگم که… تو خبر داری سعید کی میاد؟ بیست و یکم تاریخ عقد مسعوده. به سعید که زنگ میزنم، خاموشه. پیام دادم بهش، ولی فکر نمیکنم پیامم هم رسیده باشه بهش. میترسم چون خبر نداره، به موقع نرسه و برنامه ها خراب شن.
دلش خوش است. اگر میدانستم سعید کجاست و کی میآید؛ که خوش خوشانم بود. حق هم دارد دلش خوش باشد. خوش نباشد چه کند؟ نمیداند برادرش وسط چه معرکه ای ست.
حتی خودم هم دقیق نمیدانم. از لباس و وسایلی که برد، فقط توانستم حدس بزنم که هر کجا که میرود، جنوبی و گرم نیست. و از رفتارش و نحوهی خداحافظی اش، فهمیدم جایی که میرود، ممکن است بی بازگشت باشد.
با لبخند در آغوشم گرفت و خداحافظی کرد؛ اما موقع بوسیدن رقیه، دیدم که سرخی چشم هایش را پنهان میکند. سرخی چشم هایش میگفت؛ میترسد آخرین باری باشد که رقیه را میبوسد.
آن لحظه چیزی نگفتم. به رویش نیاوردم که دیده ام. نخواستم به هم بریزد و اذیت شود. با لبخند و شوخی بدرقه اش کردم و حرفی نزدم. اما حالا، پشیمانم. پشیمانم که چیزی نگفتم و نپرسیدم و خداحافظی کاملی نکردم.
ذهنم، ناخودآگاه برنگشتنش را هم پذیرفته. همیشه همین است. از همان زمانی که تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، از همان زمانی که متوجه شدم دلم واقعا میخواهد او بشود نزدیک ترین آدم زندگی ام، همینطور شدم.
هر مأموریت و عملیاتی که بدون من میرفت، شروع میکردم به پذیرفتن برنگشتنش. میترسیدم که منتظر آمدنش بمانم و بر نگردد. میترسیدم نتوانم تحمل کنم. منتظر نیامدنش میماندم؛ که اگر آمد، دوباره بتوانم نفس بکشم. و اگر نیامد، آمادهی شنیدنش باشم و یک دفعه نابود نشوم.
خودم را کنترل میکنم تا در حالت نیمه خواب، برای زهرا ننویسم «برو فعلا دعا کن برادرت اصلا برگردد و عقد مسعود عزا نشود، بعد دربارهی تاریخ برگشتنش سؤال کن».
او که گناهی نکرده. خودمان نگذاشته ایم چیزی بفهمد. نباید هم بفهمد. این قانون مردم عادی ست. باید عادی زندگی شان را بکنند و از هر اتفاقی پشت پردهی زندگی شان، بی خبر بمانند.
نه برای آن که راز است. بیشتر برای آن که زندگی خودشان آرام بماند. اصلا دلیل وجود آدم هایی مثل من و سعید هم همین است. آرام ماندن زندگی آنها. هر چند این روزها، از وقتی رقیه آمده، زندگی من هم کمی رنگ و بوی زندگی عادی گرفته. رنگ و بویی که خوب میدانم موقت است. حتی اگر من این روزها خانه نشین باشم، سعید نیست.
نگاهی به رقیه میکنم که دوباره وسط شیر خوردن خوابش برده. این بچه چه گناهی کرده که بچهی من شده؟ از وقتی از وجودش خبردار شدم، هیچوقت نمیدانستم قرار است بی پدر بزرگش کنم یا نه. حتی مطمئن نبودم قبل از تولدش، خودم زنده بمانم و سالم به دنیا بیاید.
تارهای نازک و نامرئی موهایش را، با انگشت نوازش میکنم و زیر لب میگویم:
- تو دعا کن. دعا کن بابا سالم برگرده. حالش خوب باشه. لباس خوشگل تنت کنم سه تایی بریم عقد عمو مسعود. باشه؟
تلاش میکنم بغض نکنم. نمیدانم چرا. دلم نمیخواهد از دلتنگی و نگرانی اشک بریزم. حس میکنم اگر قطرهی اشکی از چشمم بچکد، تمام قدرتم مثل دومینویی بزرگ، ناگهان فرو میریزد.
غیر از این، نمیخواهم برای آدمی که زنده است، اشک بریزم. سعید حتما زنده است. زنده هم میماند. سالم هم بر میگردد. و هیچوقت قرار نیست برایش اشکی از چشمم بچکد. باید همینطور بشود. باید با هم بچههای رقیه را ببینیم.
ادامه دارد…
سلام خدمت شما
فادیا به عنوان مأمور و از طرف ایران نرفته البته
خانمی که مأمور رسمی ایران محسوب میشه توی این داستان، معصومه هست
فادیا کلا نیروی رسمی جایی نیست و یه شبکه ساز غیر رسمیه که با همه جا همکاری میکنه هر زمانی لازم باشه
و در مورد جواب سوالتون، درون ارتش تا جایی که میدونم خانم نداریم
سپاه داخل یه سری بخش ها نیروی خانم داره
وزارت هم که خیلی عادی نیروی خانم داره و باهاشون سر میکنه
#تار_و_پود
قسمت هشتاد و ششم
سعید:
نفس راحت واقعی را، نه بعد از دیدن محسن، نه بعد از خروج از مرز اردن، نه بعد از ورود به مرز لبنان؛ که موقع دیدن حاج حسین میکشم. لحظه ای که در باز میشود و آغوش باز حاج حسین به استقبالم میآید، تازه میتوانم قبول کنم که رسیده ام، و همه چیز تمام شده.
حاج حسین، محسن را هم پس از من در آغوش میگیرد. این بار، آغوشش چند ثانیه ای طولانی تر میشود، و محکم تر. انگار دارد وجود پسرش را، با تمام توانش، بو میکشد.
به فادیا هم سلام گرمی میکند، و بعد، به هر سه مان اشاره میکند که برویم سمت اتاق کوچک انتهایی. این، یعنی گزارش فوری از همه چیز میخواهد. نمیدانم چطور نگاهش کرده ام؛ که خودش متوجه اوضاع خرابم میشود:
+ إنت بس قول الشي اللي هالإتنين ما بيعرفوه
(تو فقط چیزی رو بگو که این دو نفر نمیدونن)
میرویم داخل اتاق و مینشینیم. پس از گزارشی که از کارهایمان در فلسطین میگیرد، بر میگردد سراغ بحث مرز و این که دقیقا چه اتفاقی آنجا افتاد. بعد از تعریف هر چه میدانیم، میپرسم:
- خبر دارید جواد چی شد؟ ما نتونستیم بفهمیم. فقط یه جوری از اونجا زدیم بیرون.
مکث کوتاهی میکند و سر پایین میاندازد:
+ استشهد
(شهید شد)
نمیدانم چرا او برای این خبر سر پایین میاندازد. جواد به او نزدیک تر بوده تا ما. ما باید جلوی او سر پایین بیاندازیم که بدون جواد برگشته ایم و نتوانستیم برش گردانیم.
فادیا، از اعماق کوله پشتی اش، دو پرچم را بیرون میکشد و میگذارد جلوی حاج حسین. حاج حسین، پرسشگر نگاه میکند. فادیا با مکث و دزدیدن نگاه از او، میگوید:
× هالأعلام… جابن جواد… كرمال حسن… ليتبرّكو بالأقصى. كانو أمانة بإيدي
(این پرچم هارو… جواد آورده بود… به خاطر حسن… که تو اقصی تبرک کنه. دستم امانت بودن)
تازه پرچم های جواد را به خاطر میآورم. اتفاقات آن روز، آنقدر پشت سر هم اتفاق افتادند و مهلت بهمان ندادند؛ که اصلا پرچم ها، نماز جواد، و حتی خود مسجد را، تقریبا فراموش کرده بودم.
چشم های حاج حسین سرخ میشود. از بین دو پرچم، پرچم ایران را بر میدارد، روی صورتش میگذارد، و بو میکشد. کمی بعد، از لرزش شانه هایش، میفهمم که گریه میکند.
چند ثانیه ای همینطور بی صدا گریه میکند. بعد، پرچم را پایین میآورد و به پرچم حزب اللهی که رو به رویش است، نگاه میکند. شبیه یک گنجینه، نوازشش میکند و رو میکند به فادیا:
+ خلّي هيدي إلك. ذكرى…
(اینو برا خودت نگه دار. یادگاری…)
بعد، آرام بغضش را میخورد و اشک هایش را جمع میکند. پرچم ایران باقی مانده از جواد را، که هنوز در دستش است، در آغوش میگیرد، و رو به من، میپرسد:
+ چیز غریب، غیر از هر چی تا حالا گفتی، چیز دیگه نبود؟
چشمم را لحظه ای با تردید، بین فادیا و حاج حسین میچرخانم. این مربوط به شبکهی اردن فادیاست و ربطی به حاج حسین ندارد؛ اما باز هم، احساس میکنم اگر بگویم بهتر است:
- چرا…
هر دویشان در حالتی اند، که معلوم است به زور جلوی اشکشان را گرفته اند. نگاهم را روی حاج حسین ثابت میکنم و ادامه میدهم:
- دکتر! دکتر جز این که تو اتاقش قاب عکس از آقا داشت، لحظهی آخر هم یه چیز عجیبی بهم گفت. که اون لحظه واقعا نگرانم کرد.
هر دو، منتظر نگاهم میکنند. لحظه ای چشم میبندم و تمرکز میکنم. بعد، عین جمله اش را، دقیقا با همان لحن خودش، تکرار میکنم:
- الله يحفظكم بالطريق، ويكون معكم… يا جنود خامنئي!
(خدا حافظتون باشه توی راه، و همراهتون باشه… ای سربازان خامنه ای!)
پلک باز میکنم و دوباره چشم میچرخانم بین حاج حسین و فادیا. چشم های فادیا لحظه ای نگران میشوند. البته نسبت به آدمی مثل او، باید بگویم: اجازه میدهد چشم هایش نگران شوند.
حاج حسین اما، لبخند میزند. از لبخندش تعجب میکنم و مشکوک میپرسم:
- شما چیزی در مورد دکتر میدونید؟! من واقعا مطمئن نیستم که از کجا خبردار شده در این مورد.
سری به چپ و راست تکان میدهد که نه. بعد، با همان لبخندی که با باقی ماندهی اشک توی چشم هایش تضاد دارد، نگاهی به سقف میکند و بعد، نگاه دوباره ای به من:
+ وما يعلم جنود ربك إلا هو¹!
(و کسی جز پرودگار و صاحب اختیار تو، لشکریان او را نمیشناسد)
—————
۱. سوره مدثر، آیه ۳۱
ادامه دارد…
هدایت شده از روزمَرْگی!
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو یک کلمه بگم
اون #توحید که وقتی «لا اله الا الله» گفتی اقرار کردی که قبولش داری یا حداقل میخوای داشته باشی، معنیش اینه. این شکلیه.
اگه این تفکرو نداری باید خود توحیدتو از اول اصلاح کنی نه فقط مسلمون بودن و شیعه بودنتو.
البته این سخنرانی رو قبلا بدون ترجمه گذاشته بودم
https://eitaa.com/roozhayeman/2636
الان ترجمه شده گذاشتم👩🏻🦯
تار و پود
تو یک کلمه بگم اون #توحید که وقتی «لا اله الا الله» گفتی اقرار کردی که قبولش داری یا حداقل میخوای د
وما يعلم جنود ربك إلا هو...