🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت84. 🕊 من: خاله حسین هر سال شب اول محرم خواهر
به نام خدا
#پارت85. 🕊
رفتم پایین و وارد آشپزخانه شدم مامان داشت چایی دم میکرد رفتم جلو و گفتم: باران نیومد؟
مامان با صدام برگشت و گفت: چقدر خوشگل شدی عزیزم، بارانم الانست که بیاد بیا بشین چایی بخوریم.
کنار مامان نشستم که همون لحظه صدای بسته شدن در اومد.
مامان: بارانم اومد.
باران وارد آشپزخونه شد و اومد کنارمون نشست.
مامان بلند شد ورفت تا واسش چایی بیاره.
باران رو من گفت: روسری گرفتم ست برای من و تو نازگل تا تو هیئت بپوشیم.
من: دستت درد نکنه بده ببینم.
باران روسریها را از داخل کیسه برداشت و بهم داد.
روسریهای مشکی که روشون حاشیههای مشکی داشت و جنس نرم و خنکی داشت.
رو بهش گفتم:خیلی قشنگه ممنونم
باران: خاهش میکنم عزیزم ناقبله
من: از فردا آماده باش که باهامون بیای مسجد.
باران: باشه امروزم واسه همین رفتم خرید.
مامان کنارمون نشست و یه اشاره به دستبندم کرد وگفت: جدیده؟
لبخندی زدم و گفتم: آره امروز حسین خرید برام
همون لحظه گوشیم به زنگ خورد. جواب دادم حسین بود گفت که با پایین منتظرمه.
رو به مامان و باران گفتم: خب من رفتم خوش بگذره بهتون.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت86. 🕊
همراه حسین و خانوادهاش به خونه خاله طناز رفتیم که میشد خاله بزرگ حسین.
خیلی خوش گذشت بهمون با همه دختر خاله ها و دختر دایی هاش اشنا شدم
یعنی در واقع با کل خانواده مادری حسین اشنا شدم.
خیلی جمع صمیمی داشتند کنارهم.
با اقا علی پسر خاله حسین هم اشنا شدم.
حسین بهم گفت که: علی بهترین رفیقش بوده حتی وقتی که عاشق من شدهو نمیتونسته حرف دلشو به من یا یاسین بگه اولین نفر به علی گفته.
حسین تصمیم گرفته که فردا علی رو کمک دستش بیاره مسجد.
تا ساعت ۱ شب خونه خاله طناز بودیم.
بعدش از اونجا حسین مامانش اینا رو گذاشت خونه خودشون و بعدش منو رسوند خونمون.
سریع رفتم بالا و بعد از عوض کردن لباسم خوابیدم.
صبح از خواب بیدار شدم و همراه باران به مسجد رفتیم.
این سری تصمیم گرفتیم نمایشگاه رو داخل حیاط مسجد برگزار کنیم.
پس واسه این کار یه گوشه از حیاط که کمتر رفت و آمد میشد رو درنظر گرفتیم .
و دور تا دورش رو طلق زدیم که تا روز نمایشگاه از بیرون به داخل اون محوطه دید نداشته باشه
کپی حرام است
به قلم ستاره درخشان.🕊
خب
ناشناس میزارم کویر نکنید
راستی مدرسه ها کمتر از یکماه شروع میشه
شما کلاس چندم هستید
https://daigo.ir/secret/51377722176
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت86. 🕊 همراه حسین و خانوادهاش به خونه خاله ط
به نام خدا
#پارت87. 🕊
برای شب ایستگاه صلواتی داشتیم و هم قرار بود شام بدیم.
مامانم و چند تا خانمهای محله هم واسه کمک اومده بودن.
من و حسین و علی و باران داشتیم کارهای نمایشگاه را انجام میدادیم.
دیگه غروب شده بود و قرار بود نازگل و محیا هم بیان و واسه پذیرایی باهامون کمک کنند.
پسرا هم جلوی ایستگاه صلواتی ایستاده بودند.
بعد از اینکه شام رو بین مردم تقسیم کردیم چون شب اول بود مسجد تا ساعت یک شب باز بود.
ساعت ۱ شب همه مردم از مسجد بیرون اومده بودند و داشتن میرفتن خونه هاشون .
حسین در مسجد را قفل کرد و رفت سمت ماشین که اون طرف خیابون پارک بود.
مامان و بابای حسین چند لحظه پیش رفته بودن خونه.
و قرار شد منو باران مهیا و حسین هم با هم بریم خونه.
منو باران جلوی در مسجد ایستاده بودیم محیا داشت از خیابون رد میشد تا بره سوار ماشین بشه که همون لحظه ماشینی با سرعت اومد و به محیا خورد
با جیغ به سمتش دویدومو کنارش نشستم و سرشو رو پام گذاشتم.
حسین از ماشین پیاده شدو به سمتمون اومد.
از سر محیا داشت خون میومد که
رو به باران گفتم: زنگ بزن آمبولانس بیاد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت87. 🕊 برای شب ایستگاه صلواتی داشتیم و هم قرار
به نام خدا
#پارت88. 🕊
آمبولانس اومد تو این فاصله زنگ زدم به بابا تا بیاد دنبال باران.
بابا اومد و باران رو با خودش برد خونه.
آمبولانس اومدو من با محیا رفتم و قرار شد حسین با ماشین بیاد.
رسیدیم بیمارستان و محیا رو بردن اتاق عمل منم پشت در نشستم.
که همون لحظه حسین اومد و کنارم نشست.
سرشو به دستش گرفت و گفت: نتونستم مواظبش باشم، یاس نتونستم، نتونستم.
سرشو گرفتم تو بغلم و گفتم: چرا خودتو مقصر میدونی عزیزم.
مهیا قویه خوب میشه خودتو مقصرش ندون.
برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم: زنگ زدی به مامان بابات بیان؟
حسین سرشو از بغلم بیرون کشید و گفت: زنگ زدم به بابا میاد.
سری تکون دادم که ادامه داد: دکترهیچی نگفت؟
من: نه فقط سریع بردنش اتاق عمل.
بعد از 1ساعت دکتر از اتاق عمل بیرون اومد.
من و حسین بلند شدیم و به سمتش رفتیم وازش حال محیا رو پرسیدیم.
دکتر گفت که به سرش ضربه نسبتاً شدیدی وارد شده و دستشم ضرب دیده.
اما خطر رفع شده و باید منتظر بمونیم تا ببینیم کی به هوش میاد دستشم گچ گرفتن.
بعد از رفتن دکتر یه نگاه به ساعت انداختم ساعت ۳ صبح بود.
رو به حسین گفتم: من میرم نمازخونه نماز و قرآن بخونم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت89. 🕊
حسین سری تکون داد و گفت: برو منم چند لحظه دیگه میرم وضو میگیرم و میام.
سر تکون دادم و از مقابلش رد شدم که گفت: راستی حواست به گوشی باشه زنگ میزنم بهت.
من: باشه خبری شد بهم بگو.
... وضو گرفتم و وارد نمازخونه شدم.
سجادمو پهن کردم و چند رکعت نماز خوندم.
بعدشم یه قرآن برداشتم و شروع کردم به خوندن.
انقدر خوندم که با صدای گوشیم به خودم اومدم. حسین بود
تماس رو وصل کردم و گفتم: سلام.
حسین: سلام یاس بیا بخش مامان بابام اومدن.
من: باشه الان میام.
قرآن رو بستم و چادرمو درست کردم و از نمازخونه بیرون اومدم و به سمت بخش حرکت کردم.
رسیدم بخش مامان بابای حسین داشتن با حسین حرف میزدن.
جلو رفتم و باهاشون سلام کردم.
بابای حسین: خوبی دخترم؟
من: خوبم خدا را شکر. خبری از محیا نشد؟
مامان حسین: نه عزیزم هنوز به هوش نیومده، شما برید خونه ما اینجا هستیم.
یه نگاه به حسین انداختم و رو بهشون گفتم: نه من اینجا میمونم.
مامان حسین: دخترم شما از دیروز یه سره دارید کار میکنید برید خونه یکم استراحت کنید بعدش بیاید.
سری تکون دادم که حسین دستمو گرفت و گفت: ما رو بیخبر نذارید.
مامان حسین: چشم پسرم خدانگهدار تون.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊