eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
69 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به‌یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام توی مسیر هیچ حرفی به جز آهنگی
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام کفش هام رو در آوردم و وارد خونه شدم. شادی صدام رو نمیتونستم کنترل کنم و مدام مامان رو صدا میزدم مامان کفگیر به دست از آشپزخونه خونه اومد بیرون و گفت:چیه چی شده؟خب یه دقیقه امون بده جواب بدم مامان همیشه می‌زد تو پر خوشحالیم:میخوام یه چیزی بهت بگم مامان گفت:خیلی خب برو لباس هات رو عوض کن منم دوتا چای بریزم بریم تو حیاط رو تخت ببینم چی میگی با عجله از پله ها رفتم بالا لباس هامو رو عوض کردم و بدو اومدم پایین با مامان رفتیم نشستیم رو تخت و مامان گفت:خب بگو ببینم چی شده؟ با هیجان و البته کمی خجالت گفتم:راستش راستش خب من یه خواستگار دارم مامان بدون اینکه تغییری توی حالت چهره اش بده گفت:مادرش کجا تو رو دیده؟تو که اصولا جایی نمیری با تعجب گفتم:مادرش؟کی گفته که مادرش من دیده.پزشک بخش مون دکتر علیرضا راد فوق تخصص داخلی مامان گفت:آهان یعنی خودش تو رو دیده؟ گفتم:وااااا مگه چه اشکالی داره؟آره خودش دیده مامان سینی چای رو برداشت و بلند شد و گفت:نظر من منفی سریع بلند شدم و گفتم:چراااا مامان گفت:چون شوهر تو محل کار پیدا نمیشه.مردی ام که نگاهش رو کنترل نکنه بازم ممکنه از یه نفر دیگه خوشش بیاد با عصبانیت گفتم:مامان چی میگی؟ نسل ما... مامان حرفم رو قطع کرد:هی نسل ما نسل ما تمومش کنید دیگه جمع کنید بره دیگه ما هم جوون بودیم دختر بودیم کی رو حرف مامان بابامون حرف زدیم هان با بغض گفتم:اگه بابا داشتم حرفم رو خوردم و با غرور وایسادم جلوش و گفتم:مامان من دوستش دارم و فقط نظر خودم برام مهم. مامان سینی چای رو گذاشت روی تخت و اومد رو به روم ایستاد و محکم زد تو گوشم وقتی صورتم و صاف کردم دوباره زد بعد گفت:اولی رو زدم تا بفهمی من هنوز نمردم که تو هر غلطی دلت بخواد بکنی دومی رو هم زدم ‌تا یادگیری چطور باید با مادرت حرف بزنی بدون هیچ حرفی رفتم اتاقم من دیگه عادت کرده بودم به کار های مامان اما اینبار محال بود کوتاه بیام با صدای در خوشحال دویدم پایین. عباس بعد از بستن در وقتی برگشت گفت:یههه ترسیدم دختر بعد با کمی مکث گفت:گریه کردی زینب؟
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت227 🌿🕊 همگی روی مبلی جا گیر شدیم. بعداز سلام
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 مامان زیر لب گفت: انشاءالله سایتون هزار سال بالاسرمون باشه. همه انشاءالله ای گفتن که آقاجون ادامه داد: اخر این هفته مراسم عقد رو برگذار میکنیم. و هفته بعدش هم روز پنجشنبه تالار رزرو کنید. دایی سری تکون داد و گفت: جهاز دخترا هنوز مونده اونارو هم باید تکمیل کنیم. اقاجون سری تکون داد و گفت: اره این هفته برید خرید عروسی تا روز عقد بعدش برید دنبال جهازیه. همه موافقت کردن. که همون لحظه نلین در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون و بعدش هم سامی بود که با لبخندی که نمیشد نادیده گرفتش. از خوشحالی شون لبخند اومد رو لبم. مامان رو به نلین گفت: اجازه هست دهنمون رو شیرین کنیم عمه جون؟ نلین لبخند دندون نمایی زد و گفت: بله، شما صاحب اجازه اید. با این حرفش با شیطنت ابرو بالا انداختم و گفتم: مبارکه. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بعد خانم جون از جا بلند شد و حلقه نشون رو دست نلین انداخت و بعد صورتشو بوسید. مامان و زندایی هم بلند شدند و بهشون تبریک گفتن. نلین کنارم نشست که کنار گوشش گفتم: چی میگفتید کلک که یک ساعت طول کشید؟ نلین خندید و با شیطنت گفت: همون چیزایی که شما 1ساعت به هم گفتید. خواستم جوابشو بگم که حرف های سامی توجه ام رو به خودش جلب کرد. سامی: ممنونم که همه بهم کمک کردید خوانواده شدید برام. همه شرایطم رو پذیرفتید خیلی ممنون ازتون. آقا جون لبخند پر مهری زد وگفت: توهم جای پسرمی، انجام وظیفه بوده پسرم. سامی با سر افتاده گفت: خیلی ممنون اون شب شام با خوشی و سلامتی سرو شد. و قرار شد فردا صبح من و نیما و نلین و سامی بریم برای انجام آزمایشات. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.. 🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت229 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بع
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168 🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام کفش هام رو در آوردم و وارد خونه
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام سرم رو انداختم پایین با دو انگشتش چونه ام رو آورد بالا و ذول زد تو چشمم:چی شده عزیز دلم؟ با صدایی که از گریه خش دار شده بود گفتم:با مامان بحثم شده گفت:سر چی؟ کمی ازش فاصله گرفتم و به پشت چرخیدم خجالت میکشیدم نگاهش کنم و حرف بزنم یا صدای آروم گفتم:ب برام خواستگار اومده عباس زد زیر خنده با عصبانیت برگشتم سمتش:چیه خنده داره گفت:نه دارم فکر میکنم اون چقدر بدبخت که میخواد با تو باشه شوخی کردم عزیزم با لحن غمگینی گفتم:مامان میگه چون خودتون از هم خوشتون اومده اجازه نمیدم بیان خواستگاری چه برسه به ازدواج عباس نگاه مرموزی کرد و گفت:پس وضعیت قرمز و بهتره من امروز چیزی نگم با کنجکاوی پرسیدم:چی رو نگی صداش رو آروم کرد و گفت قضیه اعزام یه سوریه زینب:یهههههه مامان پوستت رو میکنه ده بار بهت گفته بود که.... عباس:حالا بیا بریم تو ان شاءالله که خیره سر میز‌ شام سکوت مطلق بر قرار بود نه من جرات حرف زدن داشتم نه عباس ولی بالاخره یکی باید شروع میکرد. با اشاره سر عباس شروع کردم:مامان مامان بدون اینکه چشم از بشقاب غذا برداره گفت:دیگه نمیخوام چیزی راجع اون قضیه بشنوم خیلی جدی گفتم:مامان همیشه به خاطر اینکه احترام شما رو حفظ کنم پا رو دلم گذاشتم اما این بار نه مامان چیزی نگفت عباس با چشماش بهم گفت ادامه ندم و خودش ادامه: مامان مشکلتون چیه؟دونفر هم رو میخوان چرا نباید بهم برسن؟ مامان چیزی نگفت یعنی در ذهن اون پرونده این ماجرا بسته شده عباس ادامه داد:میخوام راجع یه چیز مهم باهاتون حرف بزنم. راجع خودم فکری به ذهنم رسید. فکری پلید حرف عباس رو قطع کردم ک گفتم: راجع من و عباس عباس با حالت سوالی نگاهم می‌کرد که ادامه دادم: داداش عباس قراره هفته دیگه اعزام بشه سوریه. حالا که شما اجازه ازدواج نمیدید و منم اخراج شدم آهان یادم رفتم بهتون بگم من اخراج شدم.با عباس به عنوان پرستار میرم سوریه.اگرم عباس منو با خودش نبره از جای دیگه اقدام میکنم حالا من مونده بودم و ۴تا چشمی که از تعجب داشتن در میومدن.
😇 ‌ریشه اصلی مشکلات روانی و حس نکردنِ خوشبختی توی زندگی خلاصه میشه تو چهار چیز : ١)انتظارات غیر منطقی و پرتوقع بودن ٢)وحشتناک دیدن اتفاقات ٣)کم طاقتی و بی تحملی ۴)بی ارزش دونستن خود
. درحال آماده سازی مقدمات دوره ی زندگی ایده آل هستیم ✋ . لذا کمی سرمون شلوغه 😎 ان شاءالله همگی بتونن این دورهمی رو بیان 👌👌 .
. •ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿـــﺪ ﻗﻠﺒـــﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ •ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ •ﺍﮔـــﺮ ﺩﺳـــﺘﯽ ﺭﺍ ﮔـــﺮﻓﺘﯽ ، ﺭﻫـــﺎﯾﺶ ﻧﮑــﻦ ﻋﺎﺷﻖِ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ ⬅️ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ ⬅️ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻣﺮﺍﻗـــﺐ ﮔﺮﻣــﺎﯼ ﺩﻟــﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐــﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ . .
😇زندگی تفریحی در تفاوت های زن و مرد😇 . 🥳یکی از رازهای زندگی موفق شناخت جنس مـــخالف است وقـــتی مــــا جنــــس مـــخالفمون رو شـــناختیم در عمــل هـــــم 🤓طبق شناختمون رفتار میکنیم و فلذا بسیاری از مشکلاتمون حل خواهد شد🥰 . 👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇 .
.۱ 🔦آینده بینی🔮🔮 💡یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده مدام نگران آینده خودش هست ✨ . اما یک مرد تا زمانی که ازدواج نکرده است هرگز نگران آینده نخواهد بود🙃 .
.۲ ✅موفقیت یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچــــه هــــمسرش خــــرج می کنـد درآمـــد داشــــته باشـــد 😎 و یک زن موفق کسی است که بتواند چنیــــــن مـــردی را پیدا کند 😁😉 . 👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇 .