🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام کفش هام رو در آوردم و وارد خونه
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
سرم رو انداختم پایین
با دو انگشتش چونه ام رو آورد بالا و ذول زد تو چشمم:چی شده عزیز دلم؟
با صدایی که از گریه خش دار شده بود گفتم:با مامان بحثم شده
گفت:سر چی؟
کمی ازش فاصله گرفتم و به پشت چرخیدم خجالت میکشیدم نگاهش کنم و حرف بزنم
یا صدای آروم گفتم:ب برام خواستگار اومده
عباس زد زیر خنده
با عصبانیت برگشتم سمتش:چیه خنده داره
گفت:نه دارم فکر میکنم اون چقدر بدبخت که میخواد با تو باشه
شوخی کردم عزیزم
با لحن غمگینی گفتم:مامان میگه چون خودتون از هم خوشتون اومده اجازه نمیدم بیان خواستگاری چه برسه به ازدواج
عباس نگاه مرموزی کرد و گفت:پس وضعیت قرمز و بهتره من امروز چیزی نگم
با کنجکاوی پرسیدم:چی رو نگی
صداش رو آروم کرد و گفت قضیه اعزام یه سوریه
زینب:یهههههه مامان پوستت رو میکنه ده بار بهت گفته بود که....
عباس:حالا بیا بریم تو ان شاءالله که خیره
سر میز شام سکوت مطلق بر قرار بود
نه من جرات حرف زدن داشتم نه عباس
ولی بالاخره یکی باید شروع میکرد.
با اشاره سر عباس شروع کردم:مامان
مامان بدون اینکه چشم از بشقاب غذا برداره گفت:دیگه نمیخوام چیزی راجع اون قضیه بشنوم
خیلی جدی گفتم:مامان همیشه به خاطر اینکه احترام شما رو حفظ کنم پا رو دلم گذاشتم اما این بار نه
مامان چیزی نگفت
عباس با چشماش بهم گفت ادامه ندم و خودش ادامه: مامان مشکلتون چیه؟دونفر هم رو میخوان چرا نباید بهم برسن؟
مامان چیزی نگفت یعنی در ذهن اون پرونده این ماجرا بسته شده
عباس ادامه داد:میخوام راجع یه چیز مهم باهاتون حرف بزنم. راجع خودم
فکری به ذهنم رسید. فکری پلید
حرف عباس رو قطع کردم ک گفتم: راجع من و عباس
عباس با حالت سوالی نگاهم میکرد که ادامه دادم: داداش عباس قراره هفته دیگه اعزام بشه سوریه. حالا که شما اجازه ازدواج نمیدید و منم اخراج شدم آهان یادم رفتم بهتون بگم من اخراج شدم.با عباس به عنوان پرستار میرم سوریه.اگرم عباس منو با خودش نبره از جای دیگه اقدام میکنم
حالا من مونده بودم و ۴تا چشمی که از تعجب داشتن در میومدن.
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
ִֶָ ࣪ ﷽ ִֶָ ࣪ نام رمآن: فَتحِ قَلب🕊🤍 نویسنده: ستاره درخشان ژانر: عاشقانه، مذهبی، اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#خانواده
.
•ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿـــﺪ ﻗﻠﺒـــﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ
•ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ
•ﺍﮔـــﺮ ﺩﺳـــﺘﯽ ﺭﺍ ﮔـــﺮﻓﺘﯽ ، ﺭﻫـــﺎﯾﺶ ﻧﮑــﻦ
ﻋﺎﺷﻖِ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ
⬅️ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ
⬅️ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﻣﺮﺍﻗـــﺐ ﮔﺮﻣــﺎﯼ ﺩﻟــﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐــﺎﺭﯼ ﮐﻪ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ
.
.
.۱
🔦آینده بینی🔮🔮
💡یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده
مدام نگران آینده خودش هست ✨
.
اما یک مرد تا زمانی که ازدواج نکرده
است هرگز نگران آینده نخواهد بود🙃
.
.۲
✅موفقیت
یک مرد موفق کسی است که بیشتر
از آنچــــه هــــمسرش خــــرج می کنـد
درآمـــد داشــــته باشـــد 😎
و یک زن موفق کسی است که بتواند
چنیــــــن مـــردی را پیدا کند 😁😉
.
👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇
.
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت229 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بع
به نام خدا
فصل دوم
#پارت231 🌿🕊
با لبخند جلو رفتم و گفتم: سلام اقا خوبی شما؟
نیما اشاره ای به در باز کرد و گفت: بفرما بشین انقدر زبون نریز. خندیدم و سوار ماشین شدم.
که صدای سامی از پشت سرم بلند شد.
سامی: یه نگاه به پشت سرتم بندازی بد نیستااا.
برگشتم سمتش و گفتم: عع چرا نیومدی جلو بشینی؟
سامی یه اشاره به نیما کرد و گفت: اقا از همین الان شروع کرده میگه جلوی جای خانوممه.
با اخم نمایشی برگشتم سمت نیما و گفتم: عع چرا نزاشتی بشینه.
نیما از اینه نگاهی به سامی انداخت و گفت: مناسب سنش نیست
با این حرفش صدای خنده نلین بلند شد و سامی محو خنده نلین شد که صدای اعتراض نیما بلند شد و رو به سامی گفت: چشا درویش.
اینبار من خندیدم که نیما برگشت سمتم و گفت: قربون خندت بانو
اینبار نوبت سامی بود که صدای اعتراضش بلند بشه.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت232 🌿🕊
تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما و سامی ادامه داشت.
و منو نلین هم از خنده دل درد گرفته بودیم.
وقتی به درمانگاه رسیدیم، همه از ماشین پیاده شدیم و به سمت درمانگاه رفتیم.
نلین کنارم اومد و گفت: با چی خون میگیرن از دست؟
با حالت خنثی نگاهش کردم و گفتم: یعنی تو نمیدونی؟
نلین سر بالا انداخت و گفت: نه چه میدونم.
خنثی تر از قبل گفتم: با نی میکشن.
نلین با تتعجب گفت: وایی نی آبمیوه خوری؟
سری بالا انداختم و گفتم: نه نی نوشابه خوری.
وارد درمانگاه شدیم و روی صندلی نشستیم تا نوبتمون بشه.
نلین با ترس گفت: حالا نمیشه بدون آزمایش ازواج کرد؟
سر بالا انداختم و گفتم: چرا میشه ولی بعدش یه بچه چلاق هم نصیبت میشه،
بعد گفتم: البته خودتم سالم نیستی.
نلین هنوز هم داشت به روش آزمایش فکر میکرد.
که سقلمبه ای به پهلوش زدم و گفتم: باهوش با سوزن انجام میدن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊