🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت100. 🕊 از آشپزخانه بیرون اومدم و یه نگاه به بقیه
به نام خدا
#پارت101. 🕊
حسین: ببین عزیزم اینا میخوان ما به هم نرسیم. یکم جابجا شدم و دوباره سرم گذاشتم روپاش و به سمت صورتش چرخیدم تا بتونم ببینمش.
حسین ادامه داد: اولش که بهادر حالا هم که سارا.
حسین گیره روسریم رو باز کرد و بافت موهام با موهای که روی پیشونیم. بود روکنار زد و نوازش کرد و گفت: بهادر که رفت دنبال کار خودش اما سارا این کارها رو میکنه تا حرص تو رو در بیاره.
و بعدش با این روند زندگیمونو خراب کنه. مثل همین امروز
چشمکی زدو گفت: حالا فهمیدی حسود خانم.
سرمو از روی پاش برداشتم و نزدیکش نشستم با اخم نمایشی گفتم: اصلاً هم حسود نیستم آخه یعنی چی همش بغلت میکنن ب. وست میکنن، داشتم همینجوری حرف میزدم که حسین آروم طوری که بشنوم گفت: خب توهم
ب. وسم کن ب.غلم کن.
ساکت شدم تو چشماش نگاه کردم.
بعد از چند لحظه حسین یه ابرو بالا انداخت و گفت: وقتی تو ب. وسم نمیکنی خترای مردم میان ب. وسم میکنن.
با این حرفش انگار آتیش گرفته بودم.
یه دستمو گذاشتم یه طرف صورتش یه دستمو دور گر. دن. ش حلقه کردم سرمو خم کردم و گون.شو ب.وس.یدم.
خواستم ازش جدا بشم که نذاشت.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت101. 🕊 حسین: ببین عزیزم اینا میخوان ما به هم ن
پارت بعدی و بزارم یا عذابتون بدم😂
https://daigo.ir/secret/51377722176
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت101. 🕊 حسین: ببین عزیزم اینا میخوان ما به هم ن
به نام خدا
#پارت102. 🕊
همونجوری که تو بغل حسین بودم پچ زدم: چرا نمیذارن ما به هم برسیم، چرا دست از سرمون برنمیدارن.
حسین سرشو تو گ.ودی گر.دن.م برد و ب.و کشید.
و با صدای پایین گفت: نمیذاریم به خواستشون برسن عشقم.
وقتی حرم نفسهای حسین به گرد.ن.م میخورد تنم مور مور میشد.
اما هیچی نگفتم که حسین گفت: یاس
مثل خودش گفتم: جانم
موهامو ب.و کشید و گفت: چرا همه جات بوی گل یاس میده، موهات، عطر تنت، عطر نفست، اسمت، وجودت، همشون یه گل یاس رو تشکیل داده.
از تعریف قند تو دلم آب شد.
حسین منو تو همون حالتی که بودم از روی زمین برداشت و گذاشت روی پاش.
تو صورتم نگاه کرد و خم شد تا ب.وس.م کنه که همون لحظه در اتاق باز شد.
و از لای در صورت سارا بیرون اومد و با لحن چندشی گفت: اوه بیبی بد موقع اومدم، و بعد خنده ای کرد و رفت.
حسین سری به تاسف تکون دادو گفت: پاشو یاسی خانوم بریم پیش بقیه.
از روپاش بلند شدم و روسریمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
سفره پهن بود و دخترا داشتن غذا هارو میچیدن.
رفتم تو آشپزخونه و دیس برنج رو برداشتم که سارا با نفرت نگام کرد تو صورتش لبخندی زدم و از کنارش رد شدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت102. 🕊 همونجوری که تو بغل حسین بودم پچ زدم: چرا ن
پارت دادم نظرتونو راجبش بگید.
https://daigo.ir/secret/51377722176
نمیخوام کانال شلوغ بشه و مزاحم بقیع بشیم واسه جواب ناشناس تو زاپاس عضو بشید حرف بزنیم
https://eitaa.com/joinchat/1510278435Cf1ad9a4ece
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
پارت دادم نظرتونو راجبش بگید. https://daigo.ir/secret/51377722176 نمیخوام کانال شلوغ بشه و مزاحم ب
از این به بعد جواب ناشناس داخل کانال زاپاس قرار میگیره.
و اینکه اونجا پیاما حذف نمیشه
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت102. 🕊 همونجوری که تو بغل حسین بودم پچ زدم: چرا ن
به نام خدا
#پارت103. 🕊
بعد از ناهار ظرفها رو بردم تو آشپزخانه و مشغول شستن شدم.
تقریبا دیگه آخراش بود که خاله حسنا وارد آشپزخونه شد.
چای و دم کرد و بعدش رو به من گفت:
یاس دخترم.
رومو برگردوندم سمتش و گفتم: جانم خاله
- دخترم محیا راجب به کاری که سارا انجام داده بهم گفت: عزیزم تو به دل نگیر اون تو آلمان بزرگ شده و هنوز خوی اونجا تو سرشه. بازم من بهش میگم که مواظب رفتارش باشه. حسین دیگه الان زن داره.
دخترم یه وقت خودتو اذیت نکنیا مادر قربون شکلت.
از این همه محبتش لبخند روی لبم اومد و گفتم: چشم، ما درباره این موضوع قبلا صحبت کردیم، بازم ممنونم.
قربونت بشم که انقذر با درکی.
_خدانکنه
خاله چای رو تو لیوانا ریخت و گفت: اینو ببر منم الان میام.
سینی را از دستش گرفتم و رفتم پیش بقیه.
برای همه چای گذاشتم و لیوان خودم هم برداشتم و رفتم کنار حسین نشستم که همون لحظه خاله حسنا با ظرف شیرینی از آشپزخانه بیرون اومد، و کنارمون نشست و رو به من و حسین گفت:
جایتونو که خوردید برید خرید.
لباس عقد و حلقه و هر چیزی که لازم داشتید رو بخرید.
یه جرعه از چای موخوردم گفتم: شماها نمیاید باهامون.
سارا یکم تو جاش جابجا شد و گفت: چرا، اتفاقاً منم یه سری خرید داشتم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊