نخل و نارنج ؛
بابام عالیه، عالی! بحث بالا میگیره، ولی اون به مزخرفاتِ مضحکِ جمع میخنده.
نه از این جهت که مسخره کنه،
اصلا آدم مسخره کردن نیست!
فقط خندهش میگیره که سر چه چیزایی
الکی بحث میکنن.
یادتونه گفته بودم یه خانواده سراغ دارم که زندگیشون سفیده؟ یادتونه گفته بودم خیلی دوسشون دارم؟ باورم نمیشه... بچهها باورم نمیشه... کسی که چندین سال جای پدربزرگم بود و بینهایت دوستش داشتم... دیگه نیست... کاش این چند ماه بیشتر میرفتیم دیدنشون... کاش بیشتر میدیدمش... باورم نمیشه...
نمیتونم به این فکر کنم که تو چشمای اون زن و آرامش محضش غم نشسته... حتی صداش الانم آرامش داشت.
بی وفا خوابیده ای یا اینکه بیداری هنوز؟
فکر من را ای مسافر در سرت داری هنوز؟
من که هر شب طبق عادت با تو خلوت می کنم
بی صدا در قاب عکست روی دیواری هنوز
چای می ریزم برایت می نشینم پشت میز
شعر می خوانم برایت وقت بیکاری هنوز
.
نباید اینو میخوندم و قلبم ترکاش عمیقتر میشد و بعد تیکه تیکه میشد و آینده رو تصور میکردم برای زنِ سفیدِ دوستداشتنیِ زندگیم :))))))))
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
به یکدیگر مهر بورزید،
اما از مهر بند مسازید!
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد
در میانِ دو ساحلِ روحهای شما
جامِ یکدیگر را پر کنید،
اما از یک جام منوشید!
از نانِ خود به یکدیگر بدهید،
اما از یک گِردهٔ نان مخورید!
با هم بخوانید
و برقصید
و شادی کنید،
ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همانگونه که
تارهایِ ساز تنها هستند،
با آنکه از یک نغمه
به ارتعاش در میآیند..
جبران خلیل جبران
@ir_tavabin